از کجا شروع کنم؟

از کجا شروع کنم؟

عنوان این مطلب، پرسشی است که زیاد با آن روبرو می‌شوم. هنوز هم هستند افرادی که با وجود دسترسی به انبوهی مقاله و کتاب، نیاز دارند از فردی که به نظرشان مطلع(تر) می‌آید، همان حرف‌های کتاب‌ها و مقاله‌ها را بشنوند – و البته متأسفانه آخر کار درصد قابل توجهی از آنها هم نهایتاً دست به عمل نمی‌زنند.

به همین دلیل فکر کردم مناسب است در یک مطلب کوتاه، بطور خلاصه درباره‌ی «نقطه صفر»های شروع یک کسب و کار جدید و راه گذر کردن از آن توضیح بدهم.

به نظر می‌رسد آنهایی که می‌خواهند بدانند از کجا باید شروع کنند، دو حالت کلی بیشتر ندارند:

 

حالت اول: ایده‌ای برای شروع یک کسب و کار ندارم

در دنیای امروز، شنیدن چنین عبارتی اندکی عجیب است، هرچند غیرممکن هم نیست. عملاً هرجا نیاز پاسخ داده نشده‌ی یک یا چند گروه بزرگ یا کوچک از مشتریان وجود داشته باشد، یک ایده‌ی کسب و کاری می‌درخشد! فراموش نکنیم که اصل اول یک کسب و کار موفق، ساختن محصول یا ارائه‌ی خدمتی است که نیازی از کسی را برآورده کرده و به همین خاطر حاضر است بابت آن پول پرداخت کند؛ چیزی که در ادبیات کسب و کار به آن اصطلاحاً خلق ارزش می‌گویند.

این نیازهای پاسخ داده نشده را از کجا می‌توان پیدا کرد؟

    1. بسیاری از کسب و کارهای بسیار موفق، از پاسخ به نیاز بنیان‌گذاران آن به وجود آمده‌اند: فردی مشکلی داشته و برای حل آن آستین بالا زده و نهایتاً کسب و کار موفقی خلق شده است. آیا واقعاً تمام نیازهای خود شما برآورده شده است؟ برای برآورده شدن کدام نیازتان حاضرید پول پرداخت کنید؟ آیا این نیاز، می‌تواند برای گروه بزرگ‌تری از افراد هم مسأله‌ساز باشد؛ طوری که حاضر باشند برای آن پول پرداخت کنند؟ این، ساده‌ترین نقطه‌ی شروع پیدا کردن یک ایده‌ی کسب و کاری است.
    2. رسانه‌های اجتماعی، یکی از بهترین روش‌های پیدا کردن نیازهای دیگران است. افراد در فیسبوک و توییتر و اینستاگرام و تلگرام از مشکلات‌شان هم حرف می‌زنند و تقریباً به بسیاری از پرسش‌هایی که برای طراحی یک کسب و کار ضروری است (در حالت دوم درباره‌ی این موضوع اندکی توضیح می‌دهم) پاسخ می‌دهند. با چرخ زدن در رسانه‌های اجتماعی و البته با تمرکز روی هدف (پیدا کردن مشکل یک یا چند گروه از افراد) می‌توانید ایده‌های کسب و کاری خوبی پیدا کنید.
    3. علاوه بر دو حالت فوق، برخی رَوَندها (Trends) نیز می‌توانند علامت‌هایی برای ایده‌های کسب و کاری خوب باشند. مثلاً هرم جمعیتی به گونه‌ای است که در سال‌های آینده احتمالاً تعداد میان‌سالان بیشتر می‌شود و یا احتمالاً با افزایش تعداد کودکان زیر ۷ سال روبرو خواهیم بود. همچنین استفاده از ابزارهای هوشمند و اینترنت پرسرعت دیتا به شدت رو به گسترش است. آیا می‌توان کسب و کاری تعریف کرد که در آن فرزندان یک فرد میان‌سال با استفاده از تلفن هوشمند پدرشان به‌صورت لحظه‌ای از سلامت او مطلع باشند؟ مثالی که گفتم، دو اَبَر روند (Mega Trend) امروز ایران و تقریباً دو مورد از واضح‌ترین آنهاست. برای پیدا کردن روندها و ابر روندهای دیگر، لازم است اخبار ببینید، مقاله مطالعه کنید و روزنامه بخوانید. دیدن تلویزیون (و نه الزاماً ماهواره) را هم فراموش نکنید!

     

    حالت دوم: ایده دارم و نمی‌دانم چطور آن را عملی کنم

    اجازه دهید صادق باشم: اگر ایده‌ای دارید و هنوز آن را اعتبارسنجی (validate) نکرده‌اید هم عملاً به معنای آن است که ایده‌ای ندارید! ماجرای ایده‌ی اعتبارسنجی نشده، عیناً مثل دوستی خاله خرسه است و می‌تواند شما را به کشتن (البته از دید کسب و کاری و مساوی با ورشکستگی) بدهد. پس باید پیش از هرچیز ایده‌تان را اعتبارسنجی کنید.

    کتاب‌ها و روش‌های مختلفی برای اعتبارسنجی ایده وجود دارد که من بیش از همه‌ی آنها، روش شرح داده شده در کتاب تست مامان را توصیه می‌کنم: یک چارچوب ساده و در عین حال قدرتمند که با استفاده از آن می‌توانید بفهمید ایده‌تان «به درد می‌خورد» یا نه. لطفاً فراموش نکنید که اعتبارسنجی ایده، چیزی بسیار فراتر از پرسش از اطرافیان و ساختن یک محصول اولیه و تلاش برای فروش آن است. اعتبارسنجی ایده را دست‌کم نگیرید.

     

    چند منبع مفید برای مطالعه

    علاوه بر کتاب تست مامان، مطالعه‌ی این کتاب‌ها و منابع را هم توصیه می‌کنم:

    • روزنامه‌ی دنیای اقتصاد: هم دانش اقتصادی شما را افزایش می‌دهد و هم با خواندن تحلیل‌های آن می‌توانید از پیش‌بینی‌های معتبر درباره‌ی آینده‌ی اقتصاد ایران مطلع شوند.
    • روزنامه‌ی هفت صبح: یک نشریه‌ی تقریباً زرد که با استفاده از آن می‌توانید بدانید مردم با چه چیزهایی سرگرم می‌شوند و در بحث‌های غیرجدی خانوادگی خود درباره‌ی چه چیزهایی صحبت می‌کنند.
    • هفته‌نامه‌ی تجارت فردا: مثل روزنامه‌ی دنیای اقتصاد، بینش اقتصادی شما را بالاتر می‌برد. بعلاوه، تحلیل‌های عمیق‌تری نسبت به روزنامه در این هفته‌نامه پیدا می‌کنید.
    • کتاب «نوپای ناب»: در حال حاضر، پر رونق‌ترین روش راه‌اندازی کسب و کارهای نوپا را توضیح داده است. مطالعه‌ی این کتاب پس از پیدا کردن ایده و پیش از اعتبارسنجی آن بسیار مفید است.
    • سه‌گانه‌ی استروالدر: «خلق مدل کسب و کار»، «مدل کسب و کار شما» و «طراحی ارزش پیشنهادی»، سه کتاب الکساندر استروالدر هستند که بسیاری راه‌اندازی کسب و کار را با آن آموخته‌اند. تجربه‌ی شخصی‌ام از برخورد با کسب و کارهای نوپا نشان می‌دهد خواندن این سه کتاب بدون مطالعه‌ی «نوپای ناب» ممکن است اندکی خطرناک باشد!
    • سایت‌ها و وبلاگ‌های فارسی: هفته نامه شنبه، گزاره‌ها، امیر مهرانی، یک ریال، اصفهان پلاس، رفتار سازمانی، ماهنامه‌ی پیوست و دیجیتاتو سایت‌هایی هستند که مطالعه‌ی مرتب آنها را پیشنهاد می‌کنم.
    • سایت‌ها و وبلاگ‌های انگلیسی: از آنجا که تعداد منابع انگلیسی برای موضوع کسب و کارهای نوپا بسیار زیادند، برای داشتن خلاصه‌ای از آنچه که در این دنیا می‌گذرد، بخش Ten Things You Need to Know از سایت Entrepreneur را پیشنهاد می‌کنم.

     

    نکته‌ی مهم پایانی

    همه‌ی کتاب‌ها و مقاله‌های و روش‌های ایده‌یابی و اعتبارسنجی، تا زمانی که دست به عمل نزنید و ایده‌تان را اجرایی نکنید، باد هواست!

    Facebooktwittergoogle_pluslinkedin

به دنبال همکار برای پادکست #۱۰صبح

پادکست 10 صبح میثم زرگرپور امید اخوان شنوتو

شاید شما هم مشتری مجموعه نکات کوتاه کاربردی #۱۰صبح بوده باشید. پیش از این درباره‌ی این نکات توضیح کوتاهی داده‌ام.

روز ۲۱ خرداد ۹۶، ۱۰ صبح‌ها یک ساله می‌شوند و مطابق اعلام پیشین‌ام، انتشار آنها به این شکل متوقف خواهد شد. یکی از جایگزین‌های جدی ادامه‌ی ۱۰ صبح، ساخت پادکستی است که درباره‌ی بعضی از این نکات توضیح‌های مفصل‌تری بدهد. این پادکست، به زودی و با حضور من و دوست خوبم امید اخوان و با همکاری مجموعه‌ی خوب و دوست‌داشتنی شنوتو ساخته و منتشر خواهد شد.

اما با توجه به مشغله‌ی من و امید، انتشار این پادکست نیاز به داشتن یک همکار پیگیر دارد. همکاری که بتواند:

  • بسته به نیاز هر قسمت از پادکست، درباره‌ی سرفصل‌های اعلام شده تحقیق و مطالبی را برای مطرح شدن در پادکست آماده کند.
  • متن پادکست‌های منتشر شده را از روی صوت آنها پیاده‌سازی و تایپ کند.

چند نکته‌ی مهم و ضروری:

  • با توجه به روالی که برای ضبط پادکست‌ها در نظر گرفته شده، حدس من این است که همکار ما در پادکست ۱۰ صبح، لازم است هر ماه حدود چهار روز کاری وقت صرف کند. بخشی از این زمان به جستجوی اینترنتی کلیدواژه‌های معرفی شده و بخش دیگری به پیاده‌سازی متن‌ها خواهد گذشت.
  • مهم است که تعهد ۶ ماهه برای این همکاری وجود داشته باشد. با توجه به اینکه پادکست‌های ۱۰ صبح شکل حقوقی ندارند، قراردادی در بین نخواهد بود. آنچه مهم است، توافق طرفین و تعهد به همکاری در این مدت است.
  • این همکاری، حتی در صورتی که پادکست‌ها اسپانسر داشته باشند هم به‌صورت رایگان خواهد بود. هرچند جبران تلاش‌های همکار ما سخت است، اما تلاش می‌کنیم با این روش بخشی از زحمت همکار را جبران کنیم:

    قرار گرفتن نام همکار در کنار نام من و امید در پادکست ۱۰ صبح

    امکان حضور در استودیو هنگام ضبط پادکست‌ها

    امکان آشنایی حضوری با مهمانان ارزشمند پادکست

    امکان مشاوره‌ی موردی با من و امید در حوزه‌ی استارتاپ‌ها؛ تا حد معقول!

    امکان استفاده از تخفیف عمده در ثبت‌نام یکی از دوره‌هایی که من یا امید در حوزه‌ی استارتاپ‌ها برگزار خواهیم کرد

    اگر تمایل به این همکاری دارید، لطفاً به m.zargarpour‌ در جیمیل ایمیل بزنید و معرفی مختصری از خودتان یا لینکی از پروفایل لینکدین‌تان بفرستید. در پاسخ، یک موضوع کوتاه برای تحقیق به شما ارسال خواهد شد تا اقدامات بعدی را با هم هماهنگ کنیم.

Facebooktwittergoogle_pluslinkedin

در ستایش فن‌آفرینی

امسال هم این افتخار را داشتم که به‌عنوان «راهبر» (منتور) بخش فرصت‌های سرمایه‌گذاری جشنواره شیخ‌بهایی در این جشنواره حاضر باشم. واقعیت این است که به‌عنوان کسی که در رویدادهای کارآفرینی زیادی شرکت کرده‌ام، جشنواره‌ی شیخ‌بهایی را یک استثنای عجیب در اکوسیستم کارآفرینی ایران می‌دانم.

جشنواره‌ی شیخ‌بهایی:

  • طول عمری بیشتر از تمام جشنواره‌های دیگر حوزه‌ی کارآفرینی (لااقل آنهایی که من می‌شناسم) دارد؛
  • موضوع جذب سرمایه برای استارتاپ‌ها و کسب و کارهای کوچک، لااقل در چند سال گذشته در آن بسیار بسیار جدی بوده است؛
  • تقریباً هیچ‌کدام از شرکت‌کنندگان شیخ‌بهایی، تفننی در آن شرکت نمی‌کنند و اغلب، کسب و کارهای کوچک و بزرگِ در حال کار دارند.

اما از همه‌ی اینها مهم‌تر، به نظر وجه «فن‌آفرینی» این جشنواره است: در شیخ‌بهایی، نقطه‌ی شروع کار، «تولید ثروت از علم» است و بخاطر همین است که به‌صورت رسمی، این رویداد را با نام «جشنواره فن‌آفرینی شیخ‌بهایی» می‌شناسیم.

بیایید با خودمان صادق باشیم: اگر قرار است اتفاق خاصی در آینده در کشور بیفتد، به احتمال زیاد موضوع «کاربردی کردن علم» یکی از مهم‌ترین اجزای آن است. حتی بحث «اقتصاد مقاومتی» (که متأسفانه بد تعبیر و فهمیده شده) که تأکید اصلی اقتصادی این سال‌ها بوده هم با «تبدیل علم به ثروت» کاملاً مرتبط است.

کم نیستند تعداد فارغ‌التحصیلان دانشگاهی – و حتی خود من – که در حرفه‌ای جدا از تحصیلات دانشگاهی‌شان کار می‌کنند. این موضوع، حتی صرفاً از دیدگاه اقتصادی هم یک فاجعه است: حداقل چهار سال ظرفیت مالی و نیروی انسانی کشور برای تربیت متخصص، به باد رفته است. یکی از علت‌های بروز این فاجعه، کاربردی نشدن علم آموخته شده در دانشگاه است: هرکسی دوست دارد نتیجه‌ی زحماتش را ببیند و اگر این اتفاق نیفتاد، بعید نیست تغییر مسیر دهد. البته من هم کاملاً قبول دارم که این علت، فقط یکی از علت‌های متعدد بروز فاجعه است؛ اما علتی است که اگر حل شود، می‌تواند به حل سایر علت‌ها هم کمک کند.

اتفاقی که در شهرک علمی و تحقیقاتی اصفهان افتاده، دقیقاً بر هم زدن این چرخه‌ی معیوب است: افراد می‌توانند برای آنچه آموخته‌اند کاربرد پیدا کنند. شخصاً ممکن است به فرآیندها و برخی رویکردهایی که در شهرک وجود دارد انتقاد داشته باشم، اما نمی‌توانم اثر مثبت آن در شکل‌دهی به چرخه‌ی «تبدیل علم به ثروت» در حدود بیست سال گذشته انکار کنم. همین که یک فارغ‌التحصیل نساجی می‌تواند پوششی برای کاهش دور ریز میوه اختراع و تجاری‌سازی کند، این که یک فار‌غ‌التحصیل مکانیک ماشین‌های کشاورزی بتواند روباتی برای برداشت بهتر و کاراتر زعفران اختراع و تجاری‌سازی کند، اینکه یک متخصص برق با کمک فارغ‌التحصیل کشاورزی بتواند زمان باردهی درخت‌های گردو را به ۶ ماه برساند و ده‌ها مورد شبیه این، برای موفق بودن رویکرد «تبدیل علم به ثروت» (بدون قضاوت در مورد کارایی آن) در این شهرک کافیست. البته شهرک علمی و تحقیقاتی اصفهان، فقط سمبل این فرآیند در سطح ملی است و این اتفاق، در تمام پارک‌ها و شهرک‌های دانشگاهی دیگر هم با ابعاد مختلف در حال اجراست.

نکته اینجاست که این فرآیند، زمان‌بر است و نتیجه‌گرفتن از آن، نیازمند حوصله؛ و این چیزی است که در جامعه‌ی «استارتاپی» امروز کمتر می‌بینیم. اغلب دوست دارند با ایده‌ای که قرار است نیاز گروهی از مشتریان را برطرف کند، ظرف یکی دو سال بارشان را ببندند و در خوش‌بینانه‌ترین حالت، روی استارتاپ بعدی کار کنند. اغلب این استارتاپ‌ها هم بیشتر از تولید یک «کالا»، روی «ارائه‌ی خدمت» تمرکز کرده‌اند (البته سهم «خدمات» در اقتصاد ما با آنچه که باید کمی فاصله دارد و این حرف من، الزاماً نقد به انتخاب استارتاپ‌ها نیست).

در چنین اکوسیستمی، زمانی که از بنیان‌گذاران استارتاپ‌ها در مورد «ارزش منحصر به فرد»شان می‌پرسیم، اغلب پاسخ این نیست که چون «کاری کرده‌ایم/چیزی درست کرده‌ایم که دیگری نمی‌تواند به زودی به آن برسد». محصول بسیاری از استارتاپ‌ها، در بهترین حالت یک کسب و کار خوب طراحی شده با ظاهری تکنولوژیک است که هرکس دیگری می‌تواند با صرف پول یا زمان، دیر یا زود آن را کپی کند.

ولی بیایید با خودمان صادق باشیم: این روشی است که بعد از جنگ جهانی دوم، کشورهای پیشرفته‌ای مثل آلمان یا آمریکا با آن رشد کردند؟ فکر نکنم.

علم کاربردی شده، بزرگ‌ترین «ارزش منحصر بفرد» یا همان «ارزش پیشنهادی یکتا»یی است که استارتاپ‌ها دنبال آن هستند؛ چیزی است که کسی نمی‌تواند آن را به راحتی کپی کند و می‌تواند به راحتی پایه‌ی موفقیت‌های آتی باشد. کسی که توانسته کاربرد موثری برای علم‌اش (لااقل در حوزه‌های مهندسی) پیدا کند، اگر بتواند با روش‌های شناخته‌ی شده‌ی تجاری سازی و جذب سرمایه، این کاربرد را به پول یا ثروت تبدیل کند، ثروتمند بعدی ایران است. همان‌طور که ثروتمندان و کارآفرینان بزرگی مثل استیو جابز، هنری فورد یا بیل‌گیتس علم را به ثروت ماندگار و افسانه‌ای تبدیل کردند.

«کارآفرینی» اگر از مسیر «فن‌آفرینی» بگذرد، احتمالاً حال همه‌ی ما بهتر خواهد شد.

Facebooktwittergoogle_pluslinkedin

درس‌هایی از بچه‌داری برای کسب و کار (۱): معجزه‌ی دست‌های بسته!

درس هایی از بجه داری برای کسب و کار قنداق کردن بچه

یکی از عادت‌های قدیمی‌ترها در بچه‌داری «قنداق کردن» بچه بوده است. این عادت را حتی هم‌سن‌های من هم به یاد دارند و این یعنی این «ابزار» آنقدر موثر بوده (لااقل در ظاهر) که حتی الآن و در عصر فراموش کردن چیزهای قدیمی هم کاربرد داشته است.

فلسفه‌ی اصلی قنداق به اصطلاحاً «پریدن» دست و پای نوزاد در خواب بر می‌گردد. نوزادها (شاید بخاطر اینکه در ابتدای تولد هنوز سیستم عصبانی‌شان تکمیل نشده و البته من هم پزشک نیستم!)، زمان خواب با کوچک‌ترین محرک بیرونی یا حتی بدون تحریک، دست و پای‌شان به شدت تکان می‌خورد و اصطلاحاً می‌پرد. اولین عارضه‌ی این موضوع، از خواب پریدن نوزاد است که خودش هزار جور دردسر بعدی به دنبال دارد. نوزادی که قنداق می‌شود، ممکن است در اثر تحریک دست و پایش تکان بخورد، اما شدت این تکان‌ها آنقدر زیاد نیست که بیدارش کند.

این موضوع، چیزی بود که خود من شخصاً تجربه کرده‌ام. البته ممکن است قدیمی‌ترها علت‌های دیگری برای قنداق کردن بچه داشته باشند (مثلاً صاف رشد کردن استخوان‌ها!) و یا قنداق کردن، به درد همه‌ی بچه‌ها نخورد، اما تجربه‌ی ما که مثبت بود.

قبلاً هم گفته‌ام که تولد و رشد یک استارتاپ، بیشتر از هرچیز دیگری به تولد و رشد یک نوزاد شبیه است. موضوع قنداق کردن نوزاد هم اینجا مصداق دارد: در شروع کار یک استارتاپ، کاملاً محتمل است که با کوچک‌ترین تحریکی آن‌چنان تکان بخورید که تا مدتی آرامش‌تان از بین برود. این تحریک‌ها می‌توانند پیشنهادهای کاری اغواکننده برای اعضا یا حتی تغییرات نرم و مقطعی در بازار باشند. وظیفه‌ی یک بنیان‌گذار استارتاپ این است که تا جایی که می‌تواند، شدت واکنش به این تحریک‌ها را کاهش دهد:

  • آنقدر به چشم‌انداز استارتاپ ایمان داشته باشد که حتی بهترین پیشنهادهای کاری هم باعث سست‌ شدنش نشود.
  • آنقدر این چشم‌انداز را به دیگر همکاران‌اش خوب منتفل کرده باشد که آنها هم چشم‌شان را روی پیشنهادهای اغواکننده ببندند.
  • به راحتی بتوانند به هر کاری که در راستای چشم‌انداز استارتاپ نیست «نه» بگویند.
  • آنقدر خوب روی شرایط بازار مطالعه کرده و نسبت به آن حساسیت عاقلانه داشته باشند که بتوانند تحریک‌های مقطعی در بازار را به خوبی تحمل کنند.

 

استارتاپ‌تان را محکم قنداق کنید!

Facebooktwittergoogle_pluslinkedin

ارزش‌گذاری استارتاپ‌ها از دید بازار واقعی – قسمت چهارم و آخر

در این یادداشت سه قسمتی، نگاه کمی بی‌رحمانه‌ای به ارزش‌گذاری استارتاپ‌ها از دید سرمایه‌گذارانی جز سرمایه‌گذاران فرشته یا خطرپذیر انداخته‌ام. به همین خاطر اگر فکر می‌کنید «باد کردن» ارزش واقعی استارتاپ‌ها در ایران یک واقعیت دردناک است، احتمالاً با این یادداشت هم‌ذات پنداری خواهید کرد.

قسمت اول این یادداشت به توضیح این موضوع گذشت که چرا نگاه بازار واقعی کسب و کار با بازاری که استارتاپ‌ها در آن ارزش‌گذاری و خرید و فروش می‌شوند تفاوت دارد. در ادامه‌ی این بحث، دو عامل اصلی که از دید بازار واقعی‌تر کسب و کار در بررسی ارزش واقعی یک استارتاپ موثر است بررسی شده‌اند. در قسمت سوم هم دو عامل دیگر بررسی خواهند شد.

در قسمت دوم این یادداشت، دو عامل اول توضیح داده شدند: پلتفرم و اکوسیستم مشتریان. پلتفرم، به خودی خود ارزش عجیب و غریبی ندارد و در ارزش‌گذاری آن، بیش از هر چیز زمان لازم برای دسترسی به تکنولوژی توسعه داده شده اهمیت خواهد داشت. اکوسیستم مشتریان هم مفهومی فراتر از مشتریان بالقوه یا بالفعل است و تقریباً تمامی ذی‌نفعان را در بر می‌گیرد. به همین خاطر، کیفیت اکوسیستم مشتریان (با این مفهوم)، یکی از مهم‌ترین پارامتر‌های تصمیم‌گیری در ارزش‌گذاری یک استارتاپ است.

در قسمت سوم هم دو عامل اساسی دیگر بررسی شدند: چسبندگی مشتریان و وضعیت درآمد عملیاتی. در این قسمت از یادداشت دربار‌ی این دو مفهوم توضیح‌هایی ارائه شد. مشتریان چسبنده، عملاً آن گروه از مشتریان یک کسب و کار هستند که بصورت مداوم از محصول استفاده می‌کنند و درآمد اصلی از حضور آنها به دست می‌آید. درآمد عملیاتی هم به گروهی از درآمدها گفته می‌شود بطور مستقیم از فعالیت اصلی کسب و کار به دست آمده است. چسبندگی مشتریان در نگاه آینده‌نگر به استارتاپ بسیار اهمیت دارد و تقریباً هیچ عاملی هم به اندازه‌ی درآمد عملیاتی در ارزش‌گذاری یک استارتاپ موثر نیست.

 

خلاصه‌ی آنچه گفته شد

کاملاً قابل انتظار است که اغلب خوانندگان سه قسمت پیشین، آن را به‌طور کامل مطالعه نکرده یا صرفاً مرور کلی کرده باشند! در نتیجه تصور می‌کنم خوب است خلاصه‌ای از آنچه که در سه قسمت پیش مفصلاً بحث شد را مرور کنیم:

        • به نظر می‌رسد ارزش‌گذاری استارتاپ‌ها در بازار فعلی که در آن سرمایه‌گذاران خطرپذیر یا فرشته نقش اصلی را دارند، بیشتر از ارزشی باشد که در بازارهای شکل یافته‌تر (بازار واقعی!) روی استارتاپ‌ها گذاشته می‌شود. شاید یکی از مهم‌ترین علت‌های این اتفاق این باشد که علاوه بر رشد یک استارتاپ و فروش آن، یکی از منابع درآمدی سرمایه‌گذاران خطرپذیر، فروش سهام خریداری شده‌ی یک استارتاپ در همان بازار و با قیمت بالاتر است؛ اتفاقی که در بازارهای دیگر به این شکل رخ نمی‌دهد.

 

        • در بازار فعلی خرید و فروش سهام استارتاپ‌ها (که شاید بطور دقیق معنای سرمایه‌گذاری ندهد)، معیارهای مختلفی برای ارزش‌گذاری یک استارتاپ مورد استفاده قرار می‌گیرند. اما در بازارهای دیگر، چهار عامل نقش اصلی‌تری دارند: پلتفرم،‌ اکوسیستم مشتریان، چسبندگی مشتریان و میزان درآمد عملیاتی.

 

        • پلتفرم، جنبه‌ی فنی کار را در بر می‌گیرد و در ارزش‌گذاری نهایی، عدد آن به اندازه‌ی ارزش ریالی نفر – ساعت صرف شده برای دستیابی به پلتفرم است. البته اگر تکنولوژی توسعه داده شده تا به حال وجود نداشته باشد، ممکن است این قاعده نقض شده یا ضریبی به آن اضافه شود.

 

        • اکوسیستم مشتریان، مفهومی بسیار گسترده‌تر از مشتریان بالقوه یا بالفعل است و تمام ذی‌نفعان استارتاپ (مشتریان، تیم بنیان‌گذار، کارکنان، شرکا و سرمایه‌گذاران دیگر، شرکای کلیدی، مشاوران و …) را در بر می‌گیرد. ارزش‌گذاری این عامل بسیار سخت است؛ اما وجود یک اکوسیستم مشتریان کامل، ارزش استارتاپ شما را به شدت بالا می‌برد.

 

        • چسبندگی مشتریان هم از دید فعالین حرفه‌ای صنایع بسیار اهمیت دارد: چه تعداد از مشتریان من، بارها از محصولات/خدمات من استفاده کرده‌اند. نسبت مشتریان چسبنده به کل مشتریان (و نه اکوسیستم مشتریان!) شما، برای سرمایه‌گذار بسیار حائز اهمیت است.

 

      • درآمد عملیاتی هم مهم‌ترین عاملی است که در ارزش یک استارتاپ نقش دارد. استارتاپ بدون درآمد – حتی با بهترین پلتفرم یا بزرگ‌ترین اکوسیستم مشتریان – عملاً ارزش بسیار کمتری از استارتاپ مشابهی دارد که توانسته است درآمد عملیاتی ولو اندک ایجاد کند. سرمایه‌گذار به این فکر می‌کند که اگر بنیان‌گذاران یک استارتاپ نتوانسته‌اند درآمد ایجاد کنند، از کجا معلوم بتوانند با پول تزریق شده از طرف من این کار را انجام دهند؟

 

        روش محاسبه

        شاید بهترین روش محاسبه (یا لااقل تخمین) ارزش استارتاپ با این روش، به این شکل باشد که ارزش پلتفرم به‌صورت ریالی تعیین شده و بعد به ازای هرکدام از عوامل دیگر، عددی در آن ضرب می‌شود. در نتیجه اگر درآمد عملیاتی نداشته باشید، ممکن است ارزش استارتاپ به شدت پایین بیاید یا در صورتی که درصد چسبندگی مشتریان‌تان بسیار بالا باشد، یک‌باره ارزش استارتاپ مثلاً ۵ برابر شود.

         

        حالا که چی؟

        تمام منظور من از نوشتن این ۵۰۰۰ کلمه این بود که روی این دو نکته اصرار و پافشاری کنم که:

          1. ممکن است ارزش‌گذاری صورت گرفته روی استارتاپ شما، به دلایل مشخص و غیر مشخصی بیشتر از آن چیزی باشد که استارتاپ‌تان واقعاً می‌ارزد! پس چندان دل‌خوش به اعداد و ارقامی که مبنای مذاکره‌ی شما با سرمایه‌گذار است نباشید؛ چرا که:

         

        1. اگر موفق شدید بیش از ۳ سال در فضای استارتاپی دوام بیاورید و تبدیل به یک «کسب و کار» شوید، برای ادامه‌ی حیات خود احتمالاً نیاز به جذب سرمایه‌ی خارج از اکوسیستم استارتاپی فعلی دارید. اینجاست که با بازار واقعی روبرو شده و احتمالاً توجه به این چهار عامل شما را نجات خواهد داد!

         

        اگر تجربه یا نظری در این باره دارید، خوشحال می‌شوم من را هم از آن مطلع کنید 🙂

         

        Facebooktwittergoogle_pluslinkedin

ارزش‌گذاری استارتاپ‌ها از دید بازار واقعی – قسمت سوم

در این یادداشت سه قسمتی، نگاه کمی بی‌رحمانه‌ای به ارزش‌گذاری استارتاپ‌ها از دید سرمایه‌گذارانی جز سرمایه‌گذاران فرشته یا خطرپذیر انداخته‌ام. به همین خاطر اگر فکر می‌کنید «باد کردن» ارزش واقعی استارتاپ‌ها در ایران یک واقعیت دردناک است، احتمالاً با این یادداشت هم‌ذات پنداری خواهید کرد.

قسمت اول این یادداشت به توضیح این موضوع گذشت که چرا نگاه بازار واقعی کسب و کار با بازاری که استارتاپ‌ها در آن ارزش‌گذاری و خرید و فروش می‌شوند تفاوت دارد. در ادامه‌ی این بحث، دو عامل اصلی که از دید بازار واقعی‌تر کسب و کار در بررسی ارزش واقعی یک استارتاپ موثر است بررسی شده‌اند. در قسمت سوم هم دو عامل دیگر بررسی خواهند شد.

در قسمت دوم این یادداشت، دو عامل اول توضیح داده شدند: پلتفرم و اکوسیستم مشتریان. پلتفرم، به خودی خود ارزش عجیب و غریبی ندارد و در ارزش‌گذاری آن، بیش از هر چیز زمان لازم برای دسترسی به تکنولوژی توسعه داده شده اهمیت خواهد داشت. اکوسیستم مشتریان هم مفهومی فراتر از مشتریان بالقوه یا بالفعل است و تقریباً تمامی ذی‌نفعان را در بر می‌گیرد. به همین خاطر، کیفیت اکوسیستم مشتریان (با این مفهوم)، یکی از مهم‌ترین پارامتر‌های تصمیم‌گیری در ارزش‌گذاری یک استارتاپ است.

 

۳٫ چسبندگی مشتریان

منظور از «چسبندگی مشتریان» (ترجمه‌ای که از Customer Traction به فارسی شده و معمول شده است)، شواهدی است که نشان می‌دهد مشتریان یک کسب و کار، خود را با محصول/خدمت انطباق داده و به همین خاطر احتمالاً کسب و کار با رشد مواجه خواهد شد. با اندکی سهل‌گیری در بیان مفاهیم، چسبندگی مشتریان را می‌توان با میزان وفاداری مشتریان به محصول/خدمت مشتریان کسب و کار معادل‌سازی کرد: چه تعداد از مجموعه‌ی کاربران من، به‌صورت مداوم از محصول من استفاده می‌کنند؟

برای توضیح بهتر، فرض می‌کنیم که با یک اپلیکیشن موبایل برنامه‌ریزی فردی سر و کار داریم که در نوع خودش، یک بیزینس مدل مشخص با جریان مشخص درآمدی دارد. این اپ ممکن است صدهزار بار داونلود شده و بیست هزار نصب فعال داشته باشد؛ یعنی یک پنجم افرادی که آن را از مارکت‌ها دریافت کرده‌اند، بعد از مدت مشخصی هنوز این اپ را روی دستگاه هوشمند خود نگه‌داشته و اصطلاحاً uninstall نکرده باشند. اما آیا تمامی این نصب‌های فعال، از اپ به‌صورت منظم استفاده می‌کنند؟ قطعاً نه. احتمالاً همه‌ی ما انبوهی اپ روی دستگاه‌های هوشمند خود داریم که مدت‌هاست از آنها استفاده نمی‌کنیم. ولی آن عده از کاربران اپ که به‌صورت مداوم از اپ استفاده می‌کنند هستند که احتمالاً برای توسعه‌دهندگان اپ ایجاد درآمد می‌کنند و به همین خاطر اهمیت زیادی دارند. این کاربران، همان مشتریان چسبنده‌ی این کسب و کار هستند.

چسبندگی مشتریان چطور در ارزش استارتاپ نقش دارد؟

بر اساس توضیحی که داده شد، میزان درآمدزایی تقریباً همه‌ی انواع استارتاپ‌ها به درصد چسبندگی مشتریان آنها وابسته است. یعنی هرقدر چسبندگی مشتریان بالاتری داشته باشیم، احتمالاً درآمد بالاتری هم خواهیم داشت.

به همین خاطر است که سرمایه‌گذاران حرفه‌ای، نه روی تعداد کل کاربران یک کسب و کار (مثلاً یک میلیون نفر) و نه روی تعداد کاربران فعال آن (مثلاً صد هزار نفر) حساب نمی‌کنند. آنچه برای آنها مهم است، تعداد «کاربران چسبنده»ی کسب و کار (مثلاً ده هزار نفر) یا به عبارت دقیق‌تر، درصد چسبندگی کاربران به تعداد کل کاربران است. هرقدر استارتاپی چسبندگی کاربران بالاتری داشته باشد، ارزش بالاتری هم خواهد داشت.

برای اطلاع بهتر از میزان اهمیت چسبندگی برای سرمایه‌گذاران، مطالعه‌ی این مقاله را پیشنهاد می‌کنم.

 

۴٫ وضعیت درآمد عملیاتی

«درآمد عملیاتی» را آنهایی که با مفاهیم حساب‌داری سر و کار داشته‌اند خوب می‌شناسند. اگر از تعاریف رایج «درآمد عملیاتی» بگذریم، این مفهوم را می‌توانیم به‌طور خلاصه درآمدی بدانیم که به‌طور مستقیم از فعالیت‌های اصلی کسب و کار حاصل شده باشد.

استارتاپی را در نظر بگیرید که میوه‌ی تازه به مشتریان می‌رساند. ارزش پیشنهادی اصلی این کسب و کار، چیزی مرتبط با همین موضوع است و مثلاً شامل مواردی مثل سهولت دسترسی، کاهش زمان و افزایش است. ممکن است این استارتاپ تبلیغ یک کسب و کار دیگر را هم در بسته‌بندی خود قرار دهد و از این طریق هم کسب درآمد کند. درآمد نوع اول (ناشی از سفارش میوه توسط مشتریان) عملیاتی و درآمد دوم، غیر عملیاتی است. به تناسب، هزینه‌های یک کسب و کار هم به عملیاتی و غیر عملیاتی تقسیم می‌شود.

در ارزش‌گذاری یک استارتاپ، تقریباً هیچ‌چیزی مهم‌تر از درآمد عملیاتی استارتاپ نیست!

استارتاپی که نتواند از ارزش پیشنهادی اصلی که طراحی کرده است کسب درآمد کند، احتمالاً یک جای کارش ایراد دارد. اگر استارتاپ درآمد غیرعملیاتی جدی دارد، احتمالاً کسب و کارش را به درستی تعریف نکرده و باید در یکی از اجزای مدل کسب و کارش چرخش (pivot) انجام دهد. سرمایه‌گذارها هم کمتر پیش می‌آید به استارتاپی که درآمد عملیاتی خوبی نداشته باشد، روی خوش نشان دهند.

فراموش نکنیم که بهترین ماهی، آن است که در روغن خودش سرخ شود!

 

در قسمت چهارم، خلاصه‌ای از سه قسمت قبل ارائه شده و فرمولی ساده برای محاسبه‌ی ارزش استارتاپ معرفی می‌شود.

 

Facebooktwittergoogle_pluslinkedin

ارزش‌گذاری استارتاپ‌ها از دید بازار‌واقعی – قسمت دوم

در این یادداشت سه قسمتی، نگاه کمی بی‌رحمانه‌ای به ارزش‌گذاری استارتاپ‌ها از دید سرمایه‌گذارانی جز سرمایه‌گذاران فرشته یا خطرپذیر انداخته‌ام. به همین خاطر اگر فکر می‌کنید «باد کردن» ارزش واقعی استارتاپ‌ها در ایران یک واقعیت دردناک است، احتمالاً با این یادداشت هم‌ذات پنداری خواهید کرد.

قسمت اول این یادداشت به توضیح این موضوع گذشت که چرا نگاه بازار واقعی کسب و کار با بازاری که استارتاپ‌ها در آن ارزش‌گذاری و خرید و فروش می‌شوند تفاوت دارد. در ادامه‌ی این بحث، دو عامل اصلی که از دید بازار واقعی‌تر کسب و کار در بررسی ارزش واقعی یک استارتاپ موثر است بررسی شده‌اند. در قسمت سوم هم دو عامل دیگر بررسی خواهند شد.

 

  1. پلتفرم توسعه داده شده

تمام استارتاپ‌ها برای حل مشکل یک یا چند گروه از مشتریان شروع به کار کرده‌اند و این کار نیازمند توسعه‌ی یک پلتفرم است که بعضاً فناورانه بوده و البته احتمالاً همراه با نوآوری هم خواهد بود. پلتفرم یک استارتاپ که نان تازه به دست مشتریان می‌رساند، عملاً شبکه‌ی پیک‌هایی است که با دقت انتخاب شده و هر روز صبح نان را از نانوایی تحویل می‌گیرند و به مشتری تحویل می‌دهند. این پلتفرم می‌تواند شامل یک مرکز تماس، یک وب‌سایت یا چیزهای شبیه آن هم باشد. استارتاپی که روی تبدیل گفتار به متن کار می‌کند هم باید پلتفرم نرم‌افزاری انجام این کار را با نوآوری، کد زدن و توسعه‌ی یک تکنولوژی هوش مصنوعی جدید ایجاد کند.

پس زمانی که از پلتفرم صحبت می‌کنیم، صرفاً از بستر انجام کار (و نه خود انجام کار یا مثلاً بازاریابی) حرف می‌زنیم؛ بستری که بدون وجود آن، اصلاً امکان ارائه‌ی محصول/خدمت وجود ندارد.

ارزش پلتفرم را چطور محاسبه می‌کنند؟

از دید توسعه‌دهندگان پلتفرم (و بطور کلی: افراد فنی تیم استارتاپ)، پلتفرم همه چیز است: برای آن زحمت زیادی کشیده شده و قاعدتاً باید هزینه‌ی آن هم پرداخت شود! اما واقعیت دردناک آن است که نظر بازار این نیست. بطور کلی (و با کنار گذاشتن موارد بسیار استثنایی)، هیچ پلتفرمی نیست که قابل دستیابی نباشد و هیچ تکنولوژی غیر قابل کپی شدن را نمی‌توان پیدا کرد.

به همین خاطر، با عرض معذرت از تمام نیروهای سخت‌کوشِ فنیِ تیم‌های استارتاپی، ارزش یک پلتفرم ضریبی نه چندان بالاتر از مقدار نیروی انسانی لازمی است که در طول زمان برای توسعه‌ی آن پلتفرم فعالیت کرده‌اند. یعنی اگر تیمی سه نفره شش ماه روی توسعه‌ی پلتفرمی نه چندان پیچیده کار کرده و حقوق متوسط ماهانه‌ی آنها ۵ میلیون تومان باشد، ارزش پلتفرم با مقداری خطا حدود ۹۰ میلیون تومان (۳ نفر * شش ماه * ۵ میلیون تومان) خواهد بود.

البته اگر تکنولوژی واقعاً پیچیده باشد، ممکن است این عدد همراه با ضریب‌هایی هم باشد و مثلاً حداکثر ۳ برابر شود. پس استارتاپی که تکنولوژی فوق‌العاده‌ای را توسعه داده ولی هنوز مشتری ندارد، نباید ادعای ارزش میلیاردی کند. واقعاً شرمنده‌ام!

 

  1. کیفیت و کمیت اکوسیستم مشتریان

اصطلاح اکوسیستم مشتریان را بسیار با دقت انتخاب کرده‌ام و بر گفتن آن تعمد دارم. اغلب افراد، وقتی درباره‌ی مشتری فکر و صحبت می‌کنند، منظورشان افرادی است که از یا از آنها خرید می‌کنند و یا می‌توانند به‌صورت جدی جزئی از «خریداران محصول» آنها باشند. اما واقعیت آن است که مشتری، مفهومی بسیار فراتر از این تعریف است و حتی می‌تواند شامل افرادی باشد که نه تنها از من خرید نکرده‌اند، بلکه با سازمان و محصولات من دشمنی هم دارند! از یک دیدگاه اندکی متفاوت‌تر، مشتریان من ممکن است شامل ذی‌نفعان من هم باشد و با این حساب، من باید سهام‌داران، شرکا، مشاوران و حتی همکارانم را هم جزئی از مشتریانم به حساب بیاورم.

کیفیت و کمیت این اکوسیستم مشتریان (که احتمالاً واضح است با تعداد کاربران یا خریداران تفاوت دارد)، روی ارزش استارتاپ شما بسیار تأثیرگذار خواهد بود. شاید دیده باشید که استارتاپ‌هایی که یک سرمایه‌گذار بزرگ (ولو با درصد سهام کم) دارند، اغلب راحت‌تر از دیگر استارتاپ‌ها سرمایه‌ جذب می‌کنند. این، دقیقاً همان مفهوم اکوسیستم مشتریان است.

به من بگویید اکوسیستم مشتریان شما چگونه است تا بگویم ارزش استارتاپ شما چقدر بالاتر خواهد رفت!

 

در قسمت سوم، دو عامل دیگر موثر در ارزش‌گذاری استارتاپ یعنی «چسبندگی مشتریان» و «وضعیت درآمد عملیاتی» بررسی خواهند شد.

 

Facebooktwittergoogle_pluslinkedin

ارزش‌گذاری استارتاپ‌ها از دید بازار‌واقعی – قسمت اول

در این یادداشت چهار قسمتی، نگاه کمی بی‌رحمانه‌ای به ارزش‌گذاری استارتاپ‌ها از دید سرمایه‌گذارانی جز سرمایه‌گذاران فرشته یا خطرپذیر انداخته‌ام. به همین خاطر اگر فکر می‌کنید «باد کردن» ارزش واقعی استارتاپ‌ها در ایران یک واقعیت دردناک است، احتمالاً با این یادداشت هم‌ذات پنداری خواهید کرد.

 

راه‌اندازی یک استارتاپ بسیار سخت است. کارآفرینی که پا در این راه می‌گذارد، آنقدر سختی می‌کشد که حتی تصورش هم برای افرادی که خارج از این حوزه‌اند گاهی اوقات غیرممکن است. علاوه بر هزینه‌های مالی، راه‌اندازی استارتاپ هزینه‌های روانی بعضاً طاقت‌فرسا و وحشتناکی هم دارد که تحمل آن را برای بسیار افراد غیرممکن می‌کند. اما آنچه که باعث می‌شود «کارآفرینان استارتاپی» تمام سختی‌های این مسیر را تحمل کنند و از جان مایه بگذارند، علاوه بر ویژگی‌های روانی‌ای مانند تمایل به استقلال طلبی یا شبیه آن، امید به رشد سریع استارتاپ‌شان در آینده است.

اهمیت عامل «رشد سریع» در شناسایی استارتاپ‌ها به حدی است که حتی آن را یکی از پنج عامل اصلی شناخت یک استارتاپ می‌دانند. استارتاپ‌ها مدل کسب و کار مقیاس‌پذیری دارند که با استفاده از آن می‌توانند خیلی سریع‌تر از کسب و کارهای سنتی و معمولی رشد کنند و این، یکی از عواملی است که راه‌اندازی استارتاپ‌ها را توجیه‌پذیر و جذاب می‌کند.

موسس استارتاپ هم به همین رشد سریع نظر دارد و فکر می‌کند با یکی دو سال کار فشرده، می‌تواند راه صد ساله را چند شبه طی کند و سازمانی بسازد که بسیار بیشتر از سازمان‌های با عمر مشابه «می‌ارزد». از طرف دیگر، سرمایه‌گذاران هم به این رشد نگاه جدی دارند و فکر می‌کنند با وجود احتمالا بالاتر شکست استارتاپ‌ها نسبت به کسب و کارهای سنتی‌تر، ممکن است رشد سریع یک استارتاپ آنقدر زیاد باشد که باعث جبران شکست سایر استارتاپ‌های سرمایه‌گذاری شده شود. دقیقاً همین‌جاست که مسأله‌ی اصلی خودش را نشان می‌دهد: ارزش واقعی یک استارتاپ چقدر است؟

روش‌های مختلفی برای ارزش‌گذاری استارتاپ وجود دارد. در واقع، هریک از انواع سرمایه‌گذاران (سنتی، فرشته، خطرپذیر و مانند آنها) با هدف‌های مختلفی پا به این حوزه می‌گذارند و در نتیجه روش ارزیابی ارزش استارتاپ برای هرکدام از آنها متفاوت است. بعلاوه، هر سرمایه‌گذاری استراتژی مشخصی برای خروج از استارتاپ (احتمالاً با فروش سهام خود) دارد و در نتیجه نسبت به دیگر سرمایه‌گذاران خواستار مقدار سهم متفاوتی است. این نکته هم باعث تغییر در استراتژی سرمایه‌گذاری و در نتیجه تفاوت در روش ارزش‌گذاری می‌شود.

فارغ از اینکه چه نوع سرمایه‌گذاری با چه هدفی قصد ارزش‌گذاری یک استارتاپ را دارد و با توجه به اینکه عواملی مثل کیفیت تیم (که بیشتر در تصمیم برای سرمایه‌گذاری کردن یا نکردن تأثیرگذارند) قابل کمی‌سازی نیستند، به نظر می‌رسد چهار عامل بیشتر از بقیه‌ در تعیین ارزش یک استارتاپ موثرند:

۱٫ پلتفرمِ‌توسعه داده شده

۲٫ کیفیت و کمیت اکوسیستم مشتریان

۳٫ «چسبندگی» مشتریان

۴٫ وضعیت درآمد عملیاتی

 

در دو قسمت آینده، هرکدام از این موارد با جزئیات و تفصیل بیشتری بررسی شده‌اند. در قسمت چهارم نیز اهمیت هرکدام از این چهار عامل در ارزش نهایی استارتاپ بررسی خواهد شد.

 

Facebooktwittergoogle_pluslinkedin

منطق کباب کوبیده برای استارتاپ‌ها

اگر اهلش باشید، می‌دانید که یکی از لذت‌های مهمانی‌های خانوادگی یا پیک‌نیک‌های دوستانه، «کباب درست کردن» است. البته کباب داریم تا کباب!

کار آنهایی که اهل جوجه‌کباب‌اند، راحت است: کافیست از یکی دو روز قبل از فروشگاهی جوجه آماده بخرند یا خودشان دست به کار شوند و جوجه را به اندازه‌ای که می‌خواهند تکه تکه کنند. بعد باز هم به اندازه‌ی دل‌خواه به آن ادویه و پیاز و آب‌لیمو و چیزهای دیگری اضافه می‌کنند و صبر می‌کنند جوجه‌کباب این مواد را به خودش جذب کند. روز واقعه هم کار سختی ندارند: کافیست هر دو سه دقیقه یک‌بار سیخ‌های جوجه کباب را این طرف و آن طرف کنند و مراقب باشند جوجه نیم‌پخت نشود یا نسوزد.

اما درست کردن «کباب کوبیده» به مراتب سخت‌تر است و کار حرفه‌ای‌تری را می‌طلبد. دیگر «اندازه‌ی دل‌خواه» مواد افزودنی جوجه‌کباب در مورد کباب کوبیده زیاد معنی نمی‌دهد و باید تقریباً همه‌چیز به اندازه‌ی تعیین شده باشد. البته بعضی حرفه‌ای‌ها هم هستند که افزودنی‌های ویژه‌ای مثل کیوی رنده شده به مایه‌ی کباب اضافه می‌کنند و قاعدتاً نتیجه‌ی کارشان هم ویژه می‌شود: یا با خوراکی خارق‌العاده‌ای طرف می‌شویم که آن را فراموش نخواهیم کرد، یا چیزی که نمی‌شود به آن غذا گفت! ماجرای منقل کباب کوبیده هم با منقل جوجه‌کباب زمین تا آسمان فرق دارد: اصلاً نمی‌شود حتی یک‌لحظه هم از سیخ کوبیده غفلت کرد. یک لحظه غفلت همان و «ریختن» سیخ در آتش، همان! به همین خاطر درست کردن کباب کوبیده عملاً کار هرکسی نیست.

کسب و کارهای سنتی تا حدی مثل درست کردن جوجه‌کباب‌اند:

  • ترکیب کلی اقلامی که باید استفاده کرد مشخص است
  • مهارت عمومی کمتری برای راه‌اندازی  می‌خواهند
  • روش درست کردن آن از پیش مشخص است و حتی می‌توان «دانش فنی» آن را به سادگی (حتی از سوپرمارکت محل) خریداری کرد
  • اگر اجزای کار را دست‌کاری کنید، می‌توانید تا حد زیادی امیدوار باشید که نتیجه، چندان هم فاجعه‌آمیز از آب در نیاید
  • اداره کردن آن اغلب نیاز به مهارت عجیب و غریب یا خیلی پیچیده‌ای ندارد

 

در مقابل،‌ کسب و کارهای استارتاپی‌اند که شباهت عجیبی به درست کردن کباب کوبیده دارند:

  • به تعداد افراد روی زمین روش درست کردن هردو وجود دارد
  • بجز توصیه‌های کلی، هیچ دستورالعمل جامعی برای درست کردن هیچ‌کدام پیدا نمی‌کنید
  • روش درست کردن هیچ‌کدام زیاد خلاقیت بردار نیست (دقت کنید: روش درست کردن با خلاقیت در محصول یا شبیه آن فرق دارد)
  • راه‌اندازی یک استارتاپ، درست مثل درست کردن کباب کوبیده احتیاج به دانشی دارد که لازم است از قبل کسب کرده باشید
  • شکست در راه‌اندازی استارتاپ می‌تواند مثل «ریختن سیخ کباب کوبیده» فاجعه‌بار باشد
  • لازم است به‌طور متمرکز روی هردو وقت بگذارید، وگرنه به نتیجه‌ی مطلوب نخواهید رسید

 

و دقیقاً به همین خاطر است که یا شما یک «بنیان‌گذار استارتاپ» هستید که تمام وقت و با حداکثر تمرکز روی استارتاپ‌اش کار می‌کند، یا فردی از پیش شکست خورده‌اید که عملاً دارد وقتش را تلف می‌کند. باید از پیش بدانید چطور پا به این دنیا بگذارید و چرا و چطور اداره‌ی یک استارتاپ با یک کسب و کار سنتی متفاوت است.

دقیقاً با همین صراحت.

پ.ن: حالا که دقیق فکر می‌کنم، می‌بینم بچه‌داری هم بسیار شبیه درست‌کردن کباب کوبیده است و به همین خاطر به راه‌اندازی استارتاپ شباهت دارد.

Facebooktwittergoogle_pluslinkedin

درباره‌ی #۱۰صبح

حدود شش ماه است که به‌صورت روزانه و مرتب، جملات کوتاه کاربردی برای استارتاپ‌ها را با هشتگ #۱۰صبح در توییتر و لینکدین منتشر می‌کنم. این جملات، به‌صورت منظم و روزانه (حتی روزهای تعطیل یا ویژه‌ای مانند عاشورا) منتشر شده‌اند. بازخوردهایی که در پنهان و آشکار از این جملات ۱۴۰ کاراکتری (بخاطر محدودیت‌های ذاتی توییتر) گرفته‌ام، آنقدر مثبت بوده که باعث شده با وجود تمام مشغله‌های کاری و شخصی، هر روز رأس ساعت ۱۰ صبح این نکات منتشر شوند.

با گذشت این مدت از شروع کار #۱۰صبح و پرسش‌هایی که بعضاً مطرح شده بود، دوست دارم به چند نکته درباره‌ی آنها اشاره کنم:

۱٫ بیشتر از ۹۰% این نکات را از مطالعات روزانه‌ام از سایت‌ها، مقالات یا کتاب‌های مرجع و معتبر در حوزه‌ی استارتاپ‌ها و کسب و کارهای نوپا استخراج می‌کنم. به همین خاطر است که از دید علمی، اغلب این نکات قابل دفاعند. یکی از چالش‌های بزرگ من در تدوین #۱۰صبح‌ها هم دقیقاً همین تعهد و پایبندی به استخراج نکته از مراجع معتبر بوده است: لازم است هر به‌صورت منظم مطالعه کنم تا بتوانم نکته‌ای قابل دفاع و مفید استخراج کنم.

۲٫ یکی از سوالات متعددی که درباره‌ی #۱۰صبح از من پرسیده می‌شود، علت نام‌گذاری آن است. اگر بخواهم صادق باشم، مهم‌ترین علت آن بود که به دنبال هشتگی می‌گشتم که هم کوتاه باشد، هم در توییتر استفاده نشده باشد و هم به راحتی در ذهن بماند. هشتگ #۱۰صبح هر سه ویژگی را داشت. البته هشتگی مثل #۹صبح هم می‌توانست به کار برود! نکته اینجاست که ساعت ۱۰ صبح، چه برای آنهایی که از هشت کارشان را شروع می‌کنند و چه برای بقیه‌ی دیرکارتر، ساعت استراحت، چک کردن ایمیل و نگاه کردن به رسانه‌های اجتماعی است. #۱۰صبح هم با نگاه به همین موضوع متولد شد.

۳٫ حدود دو ماه پیش بود که به این نتیجه رسیدم که بد نیست تغییراتی در #۱۰صبحها بدهم. از یک طرف این قالب ارائه‌ی مطلب کمی تکراری شده بود و از سوی دیگر محدودیت ۱۴۰ کاراکتری، باعث کوتاه شدن، تقطیع، نارسایی و حتی بعضاً سوءتفاهم در مطالب می‌شد. دوست داشتم در قالبی جدیدتر و اندکی مفصل‌تر درباره‌ی این مطالب صحبت کنم. اولین و هنوز هم بهترین پیشنهاد، تولید یک پادکست کوتاه یک یا دو بار در هفته بود. قسمت اول این پادکست تولید شده، اما مشغله‌های شدید کاری باعث شده قسمت‌های دیگر صرفاً روی کاغذ باقی بمانند.

۴٫ مطالب #۱۰صبح قرار است تا کجا ادامه پیدا کنند؟ پاسخ این پرسش را خودم هم هنوز نمی‌دانم. هرچند به عدد ۳۶۵ بطور جدی فکر می‌کنم و امید دارم بتوانم انتشار مطالب را تا یک‌سالگی #۱۰صبح ادامه دهم.

۵٫ واقعیت این است که انتظار داشتم مدتی پس از معرفی هشتگ #۱۰صبح، از آن استقبال شود و کاربران دیگر هم تجربیات و دانسته‌های‌شان را با این هشتگ به اشتراک بگذارند. این موضوع بجز در سه چهار مورد هنوز اتفاق نیفتاده است. هشتگ #۱۰صبح متعلق به من نیست و دوست دارم استفاده از آن همه‌گیرتر شود.

زکات علم، نشر آن است! به این موضوع عمیقاً اعتقاد دارم و باور دارم که اگر همه – با در نظر گرفتن ملاحظاتی که دارند – آنچه می‌دانند را با دیگران به اشتراک بگذارند، دنیای بهتری خواهیم داشت.

تمامی #۱۰صبح‌های منتشر شده را می‌توانید از توییتر یا در اکانت من در لینکدین ببینید.

Facebooktwittergoogle_pluslinkedin