وقتی از ارزش‌گذاری استارتاپ صحبت می‌کنیم …‏

اگر اهلش باشید و خودتان را در معرض خبرهایش قرار بدهید، موضوع ارزش‌گذاری‌هایی که این روزها روی استارتاپ‌ها انجام می‌شود، ممکن است حتی سرتان را درد بیاورد! برای آنهایی که عمری در صنایع سنتی‌تر کار کرده یا از ساز و کارهای آنها اطلاع داشته‌اند، شنیدن اعداد چند صد میلیاردی برای کسب و کارهایی که دارایی‌های‌شان از جنس معمول و ملموس نیست، شاید زیاد منطقی نباشد. این‌جور وقت‌ها، یکی از اولین احتمالاتی که به ذهن می‌رسد، «حباب بودن» این ارزش‌گذاری‌ها و پول‌های رد و بدل شده است. بدبین‌ترها ممکن است حتی به مسائلی مانند پول‌شویی هم فکر کنند.

 

اما آیا این همه صفری که مقابل ارزش این استارتاپ‌ها گذاشته می‌شود، حباب یا عاملی برای پول‌شویی است؟

 

حباب پولشویی سرمایه گذاری استارتاپی

 

شاید نشود به‌صورت دقیق و تحلیلی در قالب متنی هزار و سیصد کلمه‌ای درباره‌ی این موضوعات بحث کرد، اما فکر می‌کنم می‌شود به پرسش‌های دیگری پاسخ داد که ممکن است ذهن شما را درباره‌ی مفهوم سرمایه‌گذاری روی استارتاپ‌ها مقداری روش‌تر کند. با توجه به اینکه احتمال می‌دهم دوستان و همکارانم درباره‌ی روش‌های ارزش‌گذاری برای‌تان گفته‌اند، از این موضوعِ شاید کمی خسته‌کننده، می‌گذرم.

 

وقتی از «استارتاپ» حرف می‌زنیم …

واژه‌ی «استارتاپ» هم از آن مفاهیمی است که با وجود تکرار زیاد، هنوز سرش دعواست. در ساده‌ترین توضیح ممکن، می‌توان استارتاپ را این‌طور معنی کرد که کسب و کاری است – احتمالاً – فناوری‌محور که به دنبال یافتن مدل کسب و کاری است که مقیاس‌پذیر و تکرار پذیر باشد و به همین علت، با ابهامات و عدم قطعیت‌های زیادی روبروست.

تصور عمومی از استارتاپ، کسب و کارهایی است که در یک گاراژ یا زیرپله مشغول فعالیت‌اند؛ در حالی که استارتاپ – درست مثل هر کسب و کار دیگری – مراحل عمری دارد و باز هم درست مثل دیگر کسب و کارها، اندازه‌ی آن در هر مرحله از عمر متفاوت است. علاوه بر آن زیرپله‌ای‌ها (که البته واقعاً دیگر کمتر استارتاپی به این شکل فعالیت می‌کند و به لطف سرمایه‌گذاران و فضاهای کاری اشتراکی، اغلب به‌صورت آبرومندتری مشغول کارند)، کسب و کارهای خیلی بزرگ‌تر هم ممکن است استارتاپ باشند: اسنپ، تپسی، دیجی‌کالا، کافه بازار، شیپور و بسیاری از اسم‌های معروف دیگر. البته هنوز درباره‌ی استارتاپ بودن یا نبودن کسب و کارهایی که نام بردم بین علمای این حوزه اختلاف جدی وجود دارد – و شخصاً هم درباره‌ی استارتاپ بودن بعضی از آنها تردید دارم – اما خوب است توجه کنیم که وقتی می‌گوییم «استارتاپ»، ممکن است از کسب و کاری به بزرگیِ مثلاً دیجی‌کالا صحبت کنیم.

بسیاری از ارزش‌گذاری‌هایی که ممکن است غیر واقعی به نظر برسند هم روی این جور «استارتاپ»های بزرگ صورت می‌گیرند و نه شرکت کوچک دو سه نفره‌ای که هنوز نه محصول درست و حسابی دارد و نه مشتریان زیادی. پس اگر می‌گویند فلان بانک (اینجا: ملی) هشتاد میلیارد تومان ناقابل روی یک استارتاپ (اینجا: تپسی) سرمایه‌گذاری کرد، نباید فراموش کنیم که درباره‌ی سرمایه‌گذاری روی یک کسب و کار با تعداد مشتریان بسیار زیاد صحبت می‌کنیم و نه یک استارتاپ کوچک. در این صورت، شاید پذیرش این اعداد و ارقام برای‌مان راحت‌تر و منطقی‌تر باشد.

 

وقتی از «حباب» حرف می‌زنیم …

با وجود توضیحی که داده شد، نمی‌شود منکر این شد که بعضی ارزش‌گذاری‌ها، حباب هم دارند. از بعضی مسائل و حساب و کتاب‌های داخلی سرمایه‌گذارانِ جسورانه که از نظر اقتصادی اضافه کردن حباب به ارزش استارتاپ را توجیه‌پذیر می‌کند می‌گذرم. توجیهات عمومی‌تری وجود دارد که ممکن است درک پدیده‌ی «حباب» در ارزش یک استارتاپ را ساده‌تر کند.

یکی از این دلایل، مفهوم «سبد» یا پورتفو در کسب و کار سرمایه‌گذاری است. واقعیت این است که واحد اندازه‌گیری سرمایه‌گذاری، سبد استارتاپ‌هاست و نه یکی دو استارتاپ. به همین خاطر ممکن است سرمایه‌گذار برای تکمیل سبدش، حاضر باشد مبلغ بیشتری پرداخت کند تا استارتاپ راضی به واگذاری سهام شود – و این می‌تواند شکلی از همان حبابی باشد که درباره‌ی آن صحبت می‌کنیم.

دلیل دیگر، مکانیسم عرضه و تقاضا در صنعت سرمایه‌گذاری استارتاپی است. مثل هر «کالا»ی دیگری، اگر به هر دلیل تقاضا برای یک استارتاپ یا یک حوزه‌ی استارتاپی بیشتر از عرضه (اینجا: استارتاپ‌های خوب آن حوزه) باشد، ممکن است قیمت بالاتر برود. مثلاً مشابه حباب استارتاپ‌های تجارت الکترونیک در سال ۹۵، احتمال دارد سال ۹۷ با افزایش تقاضای استارتاپ‌هایی که روی تکنولوژی زنجیره بلوک (بلاک چین) کار می‌کنند روبرو شویم.

درباره‌ی میزان این حباب‌ها نمی‌شود اظهارنظر دقیقی کرد؛ بماند که این حباب، در قیمت اغلب کالاهای ارزشمند دیگر هم وجود دارد و مختص سرمایه‌گذاری استارتاپی نیست.

 

وقتی از «پول‌شویی» حرف می‌زنیم …

با توجه به دو مفهومی که پیش از این درباره‌اش نوشتم (اینکه استارتاپ‌ها شاید آنقدر که به نظر می‌رسند کوچک نباشند و اینکه وجود حباب در بعضی ارزش‌گذاری‌ها منطقی است)، شاید بتوان به‌صورت مستدلی دلیل آورد که ظن پول‌شویی در مورد سرمایه‌گذاری استارتاپی، احتمالاً صحیح نیست. البته مثل هر نوع مبادله‌ی مالی دیگر، نمی‌شود احتمال «پول‌شویی» را صفر دانست، اما اینکه با قطعیتی که بعضاً گفته و شنیده می‌شود، درباره‌ی پول‌شویی بودن سرمایه‌گذاری استارتاپی قضاوت کنیم، قطعاً درست نیست.

فراموش نکنیم که سرمایه‌گذار جسورانه، پولِ گران خودش را به امید سود بالای پنج تا هفت سال آینده در استارتاپ‌های با ریسکِ بالا سرمایه‌گذاری می‌کند و با این کار، به تمام مفاهیم خوبی که می‌شناسیم (کارآفرینی، اقتصاد دانش‌بنیان، کاهش وابستگی اقتصاد به نفت و …) کمک می‌کند.

 

وقتی از «منطق سرمایه‌گذاری» صحبت می‌کنیم …

آنچه در سرمایه‌گذاری استارتاپی بیشتر به چشم می‌آید، پولی است که رد و بدل می‌شود، در حالی که سرمایه‌گذاری، چیزی بسیار فراتر از ارزش‌گذاری و مسائل مالی است. در یک نگاه آکادمیک (و البته کاربردی)، سرمایه‌گذاری معمولاً دو جزء دارد: اقتصاد و کنترل.

تکلیف اقتصاد که مشخص است: این استارتاپ چقدر می‌ارزد، چقدر پول نیاز دارد و بابت پولی که دریافت می‌کند، قرار است چقدر از سهام‌اش را واگذار کند. بر خلاف پیچیدگی ظاهری، «اقتصاد» جزء ساده‌ی فرآیند سرمایه‌گذاری است و این معمولاً «کنترل» است که کار را سخت می‌کند: چه کسی، به چه شکل و در چه قالب زمانی قرار است شرکت را کنترل کند. جزئیات همین سه پرسش آنقدر زیادند که ممکن است باورنکردنی باشد؛ البته مشروط بر اینکه قرار باشد یک توافق و قرارداد اصولی بین سرمایه‌گذار و سرمایه‌پذیر منعقد شود.

این پیچیدگی ذاتی را کنار موضوعات بحث‌برانگیزتری که بگذاریم، کار پیچیده‌تر هم می‌شود؛ مثلاً اگر نشود ارزش فعلی استارتاپ را تعیین کنیم و در عین حال بخواهیم روی آن سرمایه‌گذاری کنیم، تکلیف چیست؟ یا مثلاً اینکه چه باید کرد که بنیان‌گذاران استارتاپ، وسط کار رها نکنند و به شرکت یا استارتاپ دیگری نپیوندند؟

این پیچیدگی‌ها را کنار قدیمی بودن و حتی ناکارآمدی قوانین تجارت ایران که بگذاریم، موضوع ممکن است حتی ترسناک شود!

 

وقتی درباره‌ی «ارزش» یک استارتاپ صحبت می‌کنیم …

با وجود همه‌ی این ارزش‌گذاری‌ها (که ممکن است حباب داشته باشند یا شبهاتی در مورد آنها وجود داشته باشد)، باز هم هیچ‌کس نمی‌تواند درباره‌ی درستی آنها تضمین بدهد. تقریباً تمام این ارزش‌گذاری‌ها درون اکوسیستم استارتاپی کشور است که اتفاق می‌افتد و تنها در تعامل با دیگر بازارهاست که می‌تواند تدقیق و اصلاح شود.

پس شاید بتوان اینطور گفت که «ارزش واقعی» یک استارتاپ زمانی مشخص می‌شود که یک سرمایه‌گذار سهام آن را به‌طور کامل (یا لااقل نزدیک به آن) بخرد یا در قالب عرضه‌ی اولیه، بخشی از سهام استارتاپ به بورس عرضه شود. در این حالت‌هاست که با ساز و کار واقعی بازار، می‌توان ارزش واقعی یک استارتاپ (مثل هر کسب و کار دیگری) را مشخص کرد.

 

اما بعد …

اکوسیستم کارآفرینی و استارتاپی ایران بسیار جوان است؛ اما صنعت سرمایه‌گذاری (و مخصوصاً سرمایه‌گذاری جسورانه) حتی از اکوسیستم هم جوان‌تر است. این نهال جوان، با ابهام‌های زیادی روبرو و هنوز در حال یادگیری است. به همین خاطر، مثل هر دانش‌آموز دبستانی دیگری، مشق‌های سرمایه‌گذاران ممکن است غلط داشته باشد؛ مثلاً ارزش یک استارتاپ را بسیار بیشتر از چیزی که واقعاً باید باشد حساب کنند. اما نباید فراموش کرد که این اشتباه‌ها، عمدی نیست و سرمایه‌گذار قصه‌ی ما، کم‌کم یاد می‌گیرد چطور دیکته بنویسد که کمترین اشتباه و غلط را داشته باشد.

مثل هر صنعت دیگری، برای بلوغ صنعت سرمایه‌گذاری استارتاپی ایران باید صبر کرد.

این مطلب نخستین بار با عنوان «تشخیص حباب در قیمت‌ها» در روزنامه دنیای اقتصاد منتشر شده است.

Facebooktwittergoogle_pluslinkedin

آقای استروالدر! به خودت بیا!‏

اگر شما هم جزو آدم‌های بدشانسی باشید که در سه سال گذشته در کلاس‌های «خلق (یا درک) مدل کسب و کار» من شرکت کرده‌اند، می‌دانید که در همان پنج دقیقه‌ی اول، کتابِ نازنینِ چاپ اولِ «خلق مدل کسب و کار» (نوشته‌ی الکساندر استروالدر) را جلوی چشم حاضران به گوشه‌ای پرت می‌کنم و تقریباً با صدای بلندی فریاد می‌زنم: «استروالدر دروغ گفت! استروالدر سر همه‌مان را کلاه گذاشت!». البته حدود یک ساعت و نیم بعد دوباره با استروالدر و بوم مدل کسب و کار (Business Model Canvas) معروفش آشتی می‌کنم و توضیحی ده دقیقه‌ای درباره‌ی این بوم می‌دهم.

با وجود این قهر و آشتی (که بیشتر تکنیکی است برای جدا کردن ذهن مخاطب من در کلاس از آنچه که از مدل کسب و کار می‌داند)، اعتقاد عجیب و محکمی دارم به اینکه بوم مدل کسب و کار (BMC)، اصلاً و ابداً ابزار مناسبی برای طراحی مدل کسب و کار استارتاپ‌ها نیست. این ادعا از نظر من چند دلیل ساده بیشتر ندارد:

اول.

مهم‌ترین ایراد بوم استروالدر (و اصولاً هر بوم دیگری؛ حتی بوم ناب) این است که همه‌ی آنها ابزارند و نه هدف؛ به این معنی که همه‌ی بوم‌ها قرار است مثل چک لیستی عمل کنند که بدانیم پایه‌ای‌ترین چیزهایی که باید در نظر بگیریم چه هستند. اما متأسفانه به دلایل مختلف، در اکوسیستم استارتاپی ایران بعضاً صرف پر کردن بوم‌های کسب و کار را معادل طراحی مدل کسب و کار می‌دانند و این، یکی از دلایلی است که می‌بینیم استارتاپ‌هایی با ایده‌های خوب، بخاطر مسائل بدیهی در مدل کسب و کار شکست خورده‌اند.

دوم.

کتاب استروالدر اولین بار در سال ۲۰۰۴ منتشر شده و مطابق اطلاعاتی که در صفحه‌ی ویکی‌پدیا خود استروالدر آمده هم تدوین این کتاب ۴ سال طول کشیده است. یعنی احتمالاً حوالی سال ۲۰۰۳، زمانی بوده که استروالدر و گروه نویسندگان، درباره‌ی این بوم کسب و کار به جمع‌بندی اولیه رسیده‌اند.

هرچند کسب و کارهای نوپا (که روزگاری به آنها SME‌ یا شرکت‌های کوچک و متوسط می‌گفتند) سابقه‌ای بسیار قدیمی‌تر از این حرف‌ها دارند، اما نباید فراموش کرد که تازه از سال ۲۰۰۷ بود که با برگزاری نخستین استارتاپ‌ویکند، توجه عمومی به مفهوم جدیدی به نام استارتاپ جلب شد. کتاب «نوپای ناب» (Lean Startup) که این روزها اغلب استارتاپ‌ها برای شروع به کار خود از آن ایده می‌گیرند هم تازه در سال ۲۰۱۱ چاپ اول خودش را تجربه کرد.

در نتیجه به نظر می‌رسد که کتاب استروالدر، به دورانی پیش از عصر استارتاپ‌های کنونی تعلق دارد: روزگاری که تلقی عمومی از استارتاپ، شرکت‌های اینترنتی بودند که نهایتاً تعداد زیادی از آنها در حباب دات.کام از بین رفتند؛ و نه استارتاپ‌های امروزی که بعضاً حتی مثل یک کارخانه اداره می‌شوند.

سوم.

علاوه بر واقعیت‌های تاریخی، به نظر می‌رسد مواردی که در بوم مدل کسب و کار معرفی شده‌اند، چندان به کار استارتاپ‌ها نمی‌آیند و استارتاپ‌ها لااقل در شروع کار خود، نیاز دارند موارد دیگری را بررسی کنند که اثری از آنها در BMC نیست. معروف‌ترین نمونه‌ی این موارد، نکاتی است که استارتاپ‌ها در طراحی ارزش پیشنهادی خود باید به آنها توجه کنند: استارتاپ قرار است چه مشکلی را حل کند؟ ارزش پیشنهادی یکتای استارتاپ چیست؟ چه چیزی است که می‌توان آن را مزیت ناعادلانه‌ی استارتاپ برای رقابت با دیگران دانست؟ مشتریان در حال حاضر از چه موارد جایگزینی استفاده می‌کنند؟

شاید بتوان مهم‌ترین تفاوت بوم مدل کسب و کار و بوم‌های دیگری که برای استارتاپ‌ها مناسب‌سازی شده‌اند (مانند بوم ناب) را این دانست که در استارتاپ‌ها، بنیان‌گذار نیازمند اعتبارسنجی دقیق‌تری از ایده است و از بنیادی‌ترین مشکلات (pain) مشتری شروع می‌کند و سعی می‌کند برای آنها راه‌حل پیدا کند. اما در BMC، فرض ضمنی این است که می‌دانیم مشکل چیست و از صحت ایده‌ی مرتبط با آن هم اطمینان نسبی داریم.

به عبارت دیگر، به نظر می‌رسد بوم مدل کسب و کار بیشتر به درد کسب و کارهایی می‌خورد که عدم قطعیت کمتری نسبت به استارتاپ‌ها دارند و پاسخ برخی پرسش‌ها برای آنها مشخص شده است.

چهارم.

واقعیت این است که طراحی یک کسب و کار استارتاپی در عالم واقع، اصلاً از منطق BMC دنباله‌روی نمی‌کند! حرفه‌ای‌های طراحی مدل کسب و کار واقعاً اول از هر چیز به مشتری و مشکل‌اش فکر می‌کنند و سعی می‌کنند تعادلی بین این دو برقرار کنند. هم‌زمان هم جایگزین‌ها، مکمل‌ها و رقبا هم بررسی می‌شوند و این موضوع باعث می‌شود به مزیت ناعادلانه‌ی استارتاپ برسند: چه چیزی باعث می‌شود که مشتری از من خرید کند و از رقیبم نه.

در این فرآیند، طراح مدل کسب و کار ممکن است تا مدت‌ها به مواردی مثل فعالیت‌ها و منابع کلیدی یا کانال‌های عرضه و روش ارتباط با مشتریان فکر نکند و تمرکزش را تا جای ممکن، روی مفهوم ارزش و خلق آن بگذارد.

پس اگر در واقعیت روش دیگری جز منطق BMC‌ استفاده می‌شود (و موفق هم هست)، چرا باید در تئوری آن را به‌عنوان روش اصلی یاد گرفت و اجرایی کرد؟


اگر بوم مدل کسب و کار برای استارتاپ‌ها ابزار مناسبی نیست، پس چرا هنوز که هنوز است از آن استفاده می‌کنند؟ فکر می‌کنم این موضوع چند دلیل دارد:

  1. خیلی از افرادی که استفاده از BMC را برای استارتاپ‌ها تجویز می‌کنند، یا ابزار دیگری را واقعاً نمی‌شناسند یا با بوم استروالدر بوده که طراحی مدل کسب و کار را یاد گرفته‌اند. تغییر دادن ذهنیت در این موارد هم ممکن است زیاد ساده نباشد و به همین خاطر است که همه چیز را از عینک BMC است که می‌بینند.
  2. بوم مدل کسب و کار، ساده فهم است: کسب و کارهای زیادی را می‌توان فهرست کرد که فعالیت‌های‌شان بر این بوم منطبق است. به همین خاطر است که لااقل در حوزه‌ی آموزش مدل کسب و کار، استفاده از BMC گزینه‌ی چندان بدی برای یک مدرس نیست. بماند که در عمل، اتفاق دیگری می‌افتد!
  3. استارتاپ ویکندها نقش بزرگی در ترویج BMC داشته‌اند. در این رویداد، بوم مدل کسب و کار به‌عنوان ابزار طراحی مدل کسب و کار معرفی می‌شد و چون خیلی‌ها استارتاپ را با استارتاپ ویکند شناختند (و حتی ممکن است این دو را با هم اشتباه هم بگیرند!)، اصولاً ممکن است چیزی جز بوم استروالدر را قبول نداشته باشند.

اما آیا این بوم، اینقدر که به نظر می‌رسد «بد» و «به درد نخور» است؟

نه قطعاً! BMC صرفاً یک ابزار است مانند دیگر ابزارها و بستگی دارد چه کسی و با چه دانشی از آن استفاده کند. برای یک فرد کم‌دانش (یا متوهم دانایی!)، هیچ ابزاری مفید نیست و برای کسی که طراحی مدل کسب و کار را درک کرده، همه‌ی ابزارها چوب جادویی‌اند.

Facebooktwittergoogle_pluslinkedin

پادکست ۱۰ صبح: ارزیابی صحت یک احتمال

پادکست ۱۰ صبح، پرشنونده‌ترین پادکست حوزه‌ی مدیریت، کارآفرینی و استارتاپ‌ها به زبان فارسی است!

پادکست 10 صبح

این، نتیجه‌ای بود که من و امید اخوان عزیز حین بررسی آمار شنونده‌های فصل‌های ۱ و ۱٫۵ پادکست به تدریج به آن رسیدیم. باور این موضوع برای ما سخت بود؛ نه به این معنا که پادکست ۱۰ صبح را شایسته‌ی چنین جایگاهی نبینیم. بیشتر از این تعجب کرده بودیم که چطور ممکن است پادکستی که برای آن تبلیغ نمی‌شود، وضع رسانه‌های اجتماعی‌اش (بطور خاص توییتر و تلگرام) زیاد خوب نیست و برای میزبانان‌اش بیشتر یک سرگرمی جانبی است، این مقدار شنونده داشته باشد.

در ادامه، سعی کرده‌ام روندی که طی شد تا ما چنین نتیجه‌ای برسیم را مستند کنم. با توجه به وضعیت در دسترس نبودن اطلاعات – از هر نوع! – در کشور، شاید این نتیجه دارای فرضیات غیرقابل اثباتی باشد که آن را در نظر نگرفته‌ایم. شاید هم شواهدی وجود دارد که ما به آن دسترسی نداریم. در نتیجه فرض شخصی من و امید این است که بر اساس استدلال‌های زیر، تا زمانی که مدرکی به دست ما نرسد که بتواند اثبات کند پادکست مدیریت، کارآفرینی و استارتاپ‌های دیگری جز ۱۰ صبح بیشتر شنونده دارد، می‌توانیم بپذیریم که پادکست ۱۰ صبح، پرشنونده‌ترین پادکست به زبان فارسی در حوزه‌ی خودش است.

بر اساس آماری که دوستان‌مان در شنوتو (میزبان اصلی ۱۰ صبح) ارائه داده‌اند (و البته صرفاً خودشان به آن دسترسی دارند)، پادکست ۱۰ صبح تاکنون بیش از ۶٫۶ میلیون ثانیه (بیشتر از ۱۱۰ هزار دقیقه) شنیده شده است. این آمار، مربوط به کل ثانیه‌های شنیده شدن است و اگر کسی پادکست را یک ثانیه و دیگری ۶۰ ثانیه گوش کرده باشد، مجموعاً ۶۱ ثانیه محاسبه شده است. طبق اعلام شنوتو، این آمار پادکست ۱۰ صبح را در رتبه‌ی اول پرشنونده‌ترین پادکست‌های رده‌بندی مدیریت و کارآفرینی سایت شنوتو قرار می‌دهد.

سوال طبیعی (که برای خود ما هم پیش آمد) این است که پس چرا از میزان بازدیدها و نیز پنل مدیریت پادکست در شنوتو نمی‌توان به چنین اعدادی رسید. نکته اینجاست که شنوتو با همکاری تعدادی سایت همکار (اصطلاحاً affiliate)، پادکست‌های خود را در دیگر سایت‌ها هم پخش می‌کند. موتور پخش در سایت‌های همکار هم در سایت شنوتو قرار دارد؛ در نتیجه اگر یک پادکست در چند سایت همکار هم پخش شود، باز هم آمار آن در شنوتو قابل محاسبه است. در نتیجه بخش قابل توجهی از آمار شنیده شدن ۱۰ صبح، مربوط به affiliate ها و در صدر آنها وب‌سایت هفته‌نامه تجارت فردا است.

اما شنوتو، تنها میزبان پادکست نیست و رقبایی نیز دارد. برای اطمینان، رقبای شنوتو را نیز بررسی کردیم.

ناملیک پادکست 10 صبح

ناملیک، بیشترین شباهت را به شنوتو دارد. در ناملیک دسته‌بندی مدیریت و کارآفرینی با نام «کسب و کار» شناخته می‌شود. از بین فهرست گویندگان ناملیک، پادکست‌های بیزینس ترند، سبکتو، نوین مدیران، کاریا، وبلاگ آواتک، وبلاگ زمانا و وب‌سایت فرانش، پادکست‌هایی با موضوع کسب و کار منتشر کرده‌اند. بجز سبکتو، سایر این پادکست‌ها مدت‌هاست (بعضاً ۳ سال) که بروز نشده و در نتیجه اصولاً یا شنونده‌ای ندارند یا بخاطر عدم تبلیغات (ناشی از عدم فعالیت)، تعداد آنها بسیار اندک است.

تنها پادکست فعال این حوزه، سبکتو است. هرچند سبکتو مطالب خود را چه در شنوتو و چه در ناملیک در دسته‌بندی‌های مدیریت، کارآفرینی و کسب و کار منتشر می‌کند، اما ذاتاً نمی‌توان آن را پادکست این حوزه (یا لااقل مشابه با ۱۰ صبح) دانست. اغلب پادکست‌های سبکتو خلاصه‌ی کتاب و مقاله (میکروکتاب و میکرو مقاله) هستند و الزاماً محتوای اصیل (به معنای اوریجینال) ندارند. هرچند تولید محتوای سبکتو انصافاً ارزشمند است، اما نمی‌توان آن را با محتوای تولید شده در ۱۰ صبح مقایسه کرد و آن دو را رقیب هم دانست.

بعلاوه، آمار شنیده شدن ۱۰ صبح در شنوتو بیشتر از سبکتو است و در ناملیک هم سبکتو اندکی بیشتر از شنوتو شنونده دارد. اگر آمار الکسا را در نظر بگیریم، پادکست‌ها در شنوتو تا ۳ برابر بیشتر از ناملیک امکان شنیده شدن دارند و در نتیجه هم از نظر وجود affiliate ها و هم خود پلتفرم، شنوتو نقش کلیدی‌تری نسبت به ناملیک در شنیده شدن پادکست‌ها دارد. در نتیجه اگر ۱۰ صبح در شنوتو بالاتر از سبکتو قرار گرفته، احتمالاً در آمار کلی شنوتو و ناملیک هم همین‌طور است. از طرف دیگر پادکست‌های منتشر شده در این دو پلتفرم، در برخی مواقع یکسان نیستند و در نتیجه نمی‌توان این دو عدد را الزاماً و با دقت با یکدیگر جمع کرد. به نظر می‌رسد بیشترین میزان شنیده شدن سبکتو از طریق کانال تلگرام این پادکست باشد. اینکه این نوع از شنیده شدن را می‌توان پادکست (به معنای عرفی آن) دانست یا نه را به خواننده واگذار می‌کنم.

فیدیبو، پلتفرم دیگری است که اخیراً به بازار پادکست و کتاب صوتی وارد شده است. در زمان نگارش این مطلب (۱۵ اردیبهشت ۹۷) تنها ۵ کانال پادکست (استرینگ کست، داستان شب، دیجی‌کالا مگ، رادیو جولون و کانال بی) در فیدیبو عرضه می‌شدند که هیچ‌کدام به دسته‌ی مدیریت، کارآفرینی و استارتاپ‌ها تعلق ندارند.

تهران پادکست 10 ضبح

تهران پادکست، پلتفرم دیگری است که در دسته‌بندی کارآفرینی خود، تنها میزبان رادیو الوپیک است که ذاتاً یک پادکست مدیریت و کارآفرینی نیست.

از بین میزبانان پادکست غیر ایرانی نیز ساوندکلاد را بررسی کردیم. در زمان نگارش این مطلب (۱۵ اردیبهشت ۹۷) جستجوی کلمه‌ی «پادکست» در بخش people ساوندکلاد به ۸۵ کانال پادکست می‌رسید که از بین آنها مجله کسب و کار کاسبی و سبکتو در حوزه‌ی مدیریت، کارآفرینی و استارتاپ‌ها قرار داشتند. سبکتو هیچ پادکستی در ساوندکلاد منتشر نکرده و صرفاً کانال را ثبت کرده بود. مجله کسب و کار کاسبی هم در ۵ ماه گذشته فعالیتی نداشته و حداکثر تعداد دفعات پخش اپیزودهای آن ۷۸ بار بود. در نتیجه در ساوندکلاد هم پادکستی برای رقابت با ۱۰ صبح پیدا نکردیم.

آخرین گزینه برای اطمینان، مراجعه به لیست‌هایی بود که برخی کاربران مشتاق از پادکست‌های فارسی منتشر کرده بودند.

در فهرست آقای هادی مطلع (که نام ۱۰ صبح هم در آن آمده است)، نام رشدینو، سبکتو، کاربانک، گپ‌ران، مسیر و همفکر در حوزه‌ی مدیریت، کارآفرینی و استارتاپ‌ها دیده می‌شود. بجز سبکتو (که پیش از آن در مورد آن مفصلاً صحبت شد)، سایر پادکست‌ها فقط در شنوتو منتشر شده و در نتیجه تعداد شنوندگان ۱۰ صبح از آنها بیشتر است.

در فهرست سایت تمدن دات نت هم پادکست بی‌نام دیده می‌شد که چون صرفاً در یک وب‌سایت (و نه پلتفرم‌های پخش پادکست) منتشر می‌شود، نمی‌تواند تعداد شنونده‌ی بسیار بالایی داشته باشد.

برای اطمینان از اینکه چیزی از قلم نیفتاده، در اکانت توییتری خودم هم درخواست معرفی پادکست‌های حوزه‌ی مدیریت، کارآفرینی و استارتاپ را مطرح کردم. کلیه‌ی پادکست‌های معرفی شده را پیش از این می‌شناختیم و مشخص بود که وضعیت شنونده‌های ۱۰ صبح از آنها بهتر است. نکته‌ی جالب، معرفی یک لیست از پادکست‌های فارسی در گیت هاب بود که باعث شد اطمینان حاصل کنیم که ۱۰ صبح، به احتمال بسیار زیاد پرشنونده‌ترین پادکست مدیریت، کارآفرینی و استارتاپ‌های فارسی است.

این لیست، جدا از علت مراجعه‌ی ما به آن، فهرست بسیار خوبی از پادکست‌های کمتر شناخته شده را به مخاطبان معرفی می‌کند و دیدن آن در هرحال خالی از لطف نیست. در این فهرست مجموعه پادکست‌های کار و کسب (پخش صرفاً در تلگرام) و فینتاک (پخش صرفاً در شنوتو) دیده می‌شدند که اولی بخاطر «تک کاناله بودن» (و عدم امکان استفاده از affiliate ها) و دومی بخاطر اول بودن ۱۰ صبح در شنوتو، مخاطب بیشتری از پادکست ۱۰ صبح ندارند.

 

در نتیجه به نظر می‌رسد پادکست ۱۰ صبح، پرشنونده‌ترین پادکست مدیریت، کارآفرینی و استارتاپ‌ها به زبان فارسی است.

Facebooktwittergoogle_pluslinkedin

شناخت منتور خوب، کار زیاد سختی نیست

با گذشت چند سال از جدی‌تر شدن و شکل گرفتن اکوسیستم استارتاپی کشور، هنوز که هنوز است بین بزرگان و فعالان اکوسیستم سر تعریف کلمه‌ی «منتور» دعواست! البته همین که به جایی رسیده‌ایم که درباره‌ی تعریف این واژه بحث می‌شود، خودش یک قدم بزرگ رو به جلوست؛ وگرنه فراموش نکرده‌ایم که روزگاری بر این اکوسیستم گذشت که هرکس که حتی یک نیم روز را در رویدادی مثل استارتاپ ویکند گذرانده بود هم به خودش لقب منتور یا مربی می‌داد و دوره و کلاس برگزار می‌کرد.

من و امید اخوان در قسمت‌های هشتم تا یازدهم پادکست ۱۰ صبح مفصلاً درباره‌ی مفهوم منتور از دید خودمان صحبت و بحث کرده‌ایم. دیگران هم در این باره مطالبی نوشته یا گفته‌اند که با جستجوی کوتاهی می‌توانید آن‌ها را به سادگی پیدا کنید؛ بماند که هنوز هم در مورد بعضی ریزه‌کاری‌ها در مورد منتورشیپ، توافق عمومی وجود ندارد (مثلاً اینکه آیا منتور یک استارتاپ باید خودش سابقه‌ی بنیان‌گذاری یا کار در یک استارتاپ را هم داشته باشد یا نه). اغلب مطالب و بحث‌ها، درباره‌ی ویژگی‌های یک منتور خوب بوده‌اند و کمتر درباره‌ی اینکه چطور می‌شود یک منتور خوب را از یک منتور بد تمیز داد، صحبتی نکرده‌اند.

روش شناخت منتور خوب استارتاپی


واقعاً چطور می‌شود یک «مدعی» را از یک منتور متخصص و واقعی تشخیص داد؟ در درجه‌ی اول باید مدتی صرف کنید تا به فهرستی از افرادی که ممکن است برای دریافت مشاوره و منتورشیپ از آنها کمک بگیرید برسید. برای این کار، لازم است فهرست بلندتری داشته باشید و سپس با راهکارهای زیر یا مشابه آنها، این فهرست را تا جایی که می‌توانید و البته با سخت‌گیری تمام، کوتاه کنید. البته من هم تأیید می‌کنم که این کار نیازمند صرف زمان و هزینه است؛ اما پیدا کردن یک منتور یا مشاور خوب و کار درست، به این دردسرها می‌ارزد.


ارزیابی در کلاس‌های آموزشی

قاعدتاً نمی‌شود انتظار داشت که تمام مشاورها یا منتورها دوره و کلاس برگزار کنند، ولی شناخت عیار کسی که دوره برگزار می‌کند بسیار بسیار راحت است. مهم‌ترین ویژگی کلاس و دوره در مقایسه با سخنرانی، ارتباط و تعامل دو طرفه است؛ واقعیتی که کمک می‌کند عمق دانسته‌های مدرس به سادگی معلوم شود. سخنرانی‌ها اغلب زمان کافی برای پرسش و پاسخ ندارند و «مدعی» قصه در صورتی که پاسخ پرسشی را نداند، به سادگی می‌تواند به بهانه‌ی کمبود زمان، از توضیح و پاسخ فرار کند. اما در یک کلاس آموزشی کار به این راحتی‌ها نیست!

برای ارزیابی مدرس مورد نظر، پیشنهاد می‌کنم علاوه بر توانایی در پاسخ به پرسش‌ها، به دو چیز بیشتر دقت کنید:

  1. مدرس چقدر می‌تواند پرسش‌ها را درک کند و پاسخ‌های دقیق به آنها بدهد؟ این موضوع در ارزیابی فهم موضوع توسط مدرس به شما کمک می‌کند.
  2. مثال‌های مدرس، چقدر واقعی و مخصوصاً از بازار ایران است؟ این یکی هم به شما کمک می‌کند دانش و تجربه‌ی واقعی و عملی مدرس را ارزیابی کنید. کسی که صرفاً مطالبی را حفظ کرده و بدون تجربه باشد، احتمالاً توانایی چندانی در تحلیل موضوعات نخواهد داشت.


تنوع سابقه کاری

یک منتور استارتاپ (البته کسب و کاری‌ها و نه فنی‌ها) باید توانایی تحلیل خوبی داشته باشد و یکی از الزامات این موضوع، داشتن تجربیات کاری متنوع است.

کسی که اغلب (مثلاً بالای ۸۰٪) سابقه‌ی کاری‌اش در یک سازمان بوده، احتمال زیادی دارد که تجربه‌اش فقط به همان سازمان یا صنعت محدود مانده باشد. چنین افرادی برای مشاوره‌های عمومی (و نه تخصصی) زیاد مناسب نیستند؛ چون احتمالاً ابعاد متنوعی از یک موضوع را نمی‌شناسند و توصیه‌های‌شان، آنقدری که باید، جامع نیست. فراموش نکنیم که یک منتور خوب، بجای نسخه‌پیچی بهتر است تا جای ممکن شرایط و گزینه‌ها را تحلیل کند و نتیجه‌گیری را به خود استارتاپ واگذارد.


دفتر کار طرف کجاست؟

هرچند ممکن است خنده‌دار یا بی‌معنی به نظر برسد، اما اینکه دفتر کسی که قصد دریافت مشاوره یا منتورشیپ از او را دارید کجاست، می‌تواند چیزهایی را نشان دهد.

مشاور یا منتور شما «همیشه» در شتابدهنده‌ها و کافه‌ها نشسته و به نظر می‌آید ثابتی ندارد؟ فکر نمی‌کنید اگه این فرد آنقدر که ادعا می‌کند «کار درست» بود،  احتمالا باید در یک سازمان (شاید متعلق به خودش) مشغول می‌شد؟ البته باید حساب با تجربه‌ترهایی که برای ایفای مسئولیت اجتماعی‌شان برای دیگران وقت می‌گذارند را از «همیشه ساکن شتابدهنده‌ها» جدا کرد.


کارمندی و آزادکاری

واقعیت این است که تعداد افرادی که از اول کارآفرین بوده و با موفقیت برای خودشان کار کرده‌اند زیاد نیست. کار کردن در سازمان، هم محدودیت‌هایی دارد و هم مزیت‌هایی؛ و بخاطر این مزیت‌هاست که تصور می‌کنم افرادی که می‌خواهند به‌صورت حرفه‌ای مشاوره بدهند، باید تجربه‌ی کار در سازمان‌های کوچک و بزرگ، صف و ستاد سازمان یا حتی دولتی (برای مدتی کوتاه البته!) را داشته باشند.

کسی که تجربه‌ی کار (مثلاً سه ساله) در سازمان‌های متوسط و بزرگ را داشته باشد:

  1. معمولاً درک دقیق‌تری نسبت به آزادکاران (فریلنسرها) نسبت به مفاهیمی مانند بودجه و استراتژی دارد.
  2. احتمال بیشتری دارد که فرد منظم‌تری باشد و بتواند (یا مجبور باشد!) برنامه‌های زمان‌بندی را رعایت کند (شاید چون حقوقش به این موضوع بستگی زیادی دارد!).
  3. احتمالاً از برخی اقتضائات سازمانی (روش برقراری ارتباط، درک ساختار و سلسله مراتب، مکاتبات سازمانی و …) بیشتر سر در می‌آورد.

شخصاً به کسی که تمام عمرش آرادکار بوده، به اندازه‌ی کسی که مدتی در سازمان‌ها کار کرده برای گرفتن مشورت اعتماد ندارم.


تولید محتوای اختصاصی

این مسأله الزاماً برای همه‌ی منتورها و مشاورها صادق نیست؛ اما می‌تواند یک معیار تکمیلی باشد: خوب است ببینید کسی که می‌خواهید به‌عنوان منتور یا مشاور انتخاب کنید چقدر محتوای اختصاصی تولید می‌کند، چقدر می‌تواند جمع‌بندی‌اش از مطالعات را خلاصه کند و چقدر حرف جدیدی برای گفتن دارد.


غُر نزدن مدام!

غر زدن، ساده‌ترین کار دنیاست!

کسی که ذهن تحلیلی و رویکرد حل مسأله دارد، بین غر زدن‌هایش بعضاً راهکار هم ارائه می‌دهد! احتمال دارد که شاکی‌های همیشگی، ناتوانی خودشان را پشت انتقاد از دیگران و وضع مملکت و شبیه آن پنهان کنند. کسی که نتواند برای مسائل روزمره راه‌حل ارائه دهد (و به همین خاطر مدام غر می‌زند)، احتمال زیادی دارد که در ارائه‌ی راه‌حل و راهکار برای مشکل شما هم ناتوان باشد.



این مطلب نخستین بار در توییتر منتشر شد. بحث‌های انجام گرفته را می‌توانید در این رشته توییت دنبال کنید.

Facebooktwittergoogle_pluslinkedin

جذب سرمایه، نیاز اصلی استارتاپ‌ها … نیست!‏

عمر خیلی از استارتاپ‌ها زمانی تمام می‌شود که به قول معروف، پول‌شان تَه می‌کشد! درک منطق این موضوع هم ساده است: اگر استارتاپی توانسته باشد جریان درآمدی مناسبی ایجاد کند، تعطیل کردن/شدن آن توسط بنیان‌گذارانش چندان منطقی نیست. پس در مورد اغلب استارتاپ‌های شکست خورده (یا به قولی: «به گل نشسته»)، تمام شدن نقدینگی (که با ثروت و دارایی تفاوت دارد)، یکی از دلایل اصلی تعطیلی است. البته نباید فراموش کرد که این اتمام نقدینگی هم خودش معلول دلایل دیگری است.

بخاطر همین است که بسیاری از بنیان‌گذاران استارتاپ‌ها، «جذب سرمایه» را یکی از نیازهای اصلی استارتاپ‌شان می‌دانند؛ چرا که بدون جذب سرمایه، احتمال تمام شدن نقدینگی (همان تَه کشیدن پول) جدی‌تر است و این هم مساوی است با تعطیلی استارتاپ و خداحافظی با رویاهایی که بنیان‌گذاران، بخاطر رسیدن به آنها بوده که سختی‌های راه را به جان خریده‌اند.

ولی آیا جذب سرمایه، نیاز اصلی استارتاپ‌هاست؟

 

وقتی از استارتاپ حرف می‌زنیم …

برای پاسخ دادن به پرسش بالا، لازم است اول از همه تکلیف‌مان را با واژه‌ی «استارتاپ» مشخص کنیم. واقعیت این است که از تعاریف رایج استارتاپ که بگذریم، استارتاپ مفهوم گسترده‌ای دارد که می‌تواند گستره‌ای از یک کسب و کار زیر پله‌ای کوچک و بدون مشتری تا یک بیزینس چند میلیون دلاری داشته باشد.

شاید بتوان گفت که استارتاپ‌های بزرگ‌تر (آنهایی که از «دره مرگ» گذشته‌اند یا درگیر موضوع «رشد سریع» هستند) بیشتر از کوچک‌ترها به جذب سرمایه نیاز دارند. به عبارت دیگر، هرچند بزرگ‌ترها و بالغ‌ترها برای «ادامه حیات»شان ممکن است کمتر از کوچک‌ترها به جذب سرمایه نیاز داشته باشند، اما اگر موفق به جذب سرمایه نشوند هم ممکن است خیلی سریع‌تر از آنچه که فکرش را می‌کنید، زحمات چندین و چند ساله‌شان به باد رود.

به همین خاطر، عبارت «جذب سرمایه، نیاز اصلی استارتاپ‌هاست» برای استارتاپ‌های مختلف معانی مختلفی دارد: یکی به جذب سرمایه برای ادامه‌ی حیات فکر می‌کند و دیگری برای بزرگ شدن. از کدام جذب سرمایه است که حرف می‌زنیم؟

 

استارتاپ به‌عنوان ماهی سالمون

تا به حال ماهی سالمون (واقعی، نه آنهایی که به‌عنوان سالمون می‌فروشند) را سرخ کرده‌اید؟ ماهی سالمون چربی زیادی دارد و اگر به اندازه‌ی کافی حرارت ببیند، به اصطلاح روغن‌اش در می‌آید و در این حالت است که می‌شود بدون اضافه کردن روغن اضافی (یا لااقل با نیاز به مقدار کمتری روغن)، سالمون را سرخ کرد و البته غذای لذیذتری داشت.

همان‌طور که ماهی خوب است که در روغن خودش سرخ شود (تا لذیذتر باشد)، استارتاپ هم خوب است که در مراحل اولیه‌ی عمر، به جریان درآمدی خودش متکی باشد (تا جذاب‌تر شود). به عبارت دیگر، بسیاری از جذاب‌ترین استارتاپ‌ها برای سرمایه‌گذاران آنهایی هستند که خودشان توانسته‌اند جریان درآمدی ایجاد کنند و حالا برای توسعه (مشتری، محصول، بازار و …) نیاز به مقداری سرمایه دارند. استارتاپی که از همان ابتدا برای راه‌اندازی به سرمایه‌ی خارجی متکی باشد، ممکن است آینده‌ی خوبی نداشته باشد. درست مثل نوزادی که از همان ابتدا با انواع و اقسام داروها و قرص‌ها سر پا مانده و اگر روزی دارو دریافت نکند، ممکن است با کوچک‌ترین باکتری یا ویروس، از پا در بیاید.

نکته‌ی مهمی که اینجا وجود دارد هم این است که در آوردن روغن سالمون بدون اینکه ماهی بسوزد و آسیب بببند، نیاز به صبر و البته اندکی مهارت دارد. ایجاد جریان درآمدی پایدار اولیه‌ی استارتاپ هم همین‌طور است – و اصولاً اگر کار به این راحتی بود، بجای این همه استارتاپ شکست خورده، انبوهی استارتاپ بسیار موفق و سودآور داشتیم.

 

گلدان‌های استارتاپی

سرمایه‌گذاران حرفه‌ای هم موضوع ماهی سالمون را به خوبی می‌دانند و در جریان ارزیابی استارتاپ‌ها، به آن توجه ویژه‌ای دارند. اما ممکن است استارتاپی به اندازه‌ای خوش‌شانس باشد که حتی بدون داشتن جریان درآمدی، بتواند سرمایه‌گذاری (حرفه‌ای یا غیر حرفه‌ای) را راضی به تزریق سرمایه کند. چی از این بهتر؟

بجز برخی موارد و مدل‌های کسب و کاری خاص (که البته در یکی دو سال اخیر آنقدر زیاد شده‌اند که دیگر نمی‌شود به آنها «خاص» گفت)، جذب سرمایه بدون اینکه استارتاپ توانسته باشد به شناخت بیزینس مدل‌اش نزدیک شود، اصلاً اتفاق خوبی نیست. اجازه دهید درباره‌ی این یک مورد، مقداری توضیح بدیهی بدهم.

یکی از ویژگی‌های استارتاپ‌ها این است که هنوز به دنبال مدل کسب و کار پایدار، مقیاس‌پذیر و تکرارپذیرشان هستند. اغلب روش‌های راه‌اندازی و مدیریت استارتاپ هم روی کاهش زمان و هزینه‌ی یافتن بیزینس مدل تأکید و تمرکز دارند. استارتاپ‌ها در مسیر یافتن بیزینس مدل، ممکن است بارها چرخش بدهند (یا pivot کنند) و حتی ناچار شوند آنچه تا به حال انجام داده‌اند را کنار گذاشته و کاملاً دوباره از اول شروع کنند. اگر استارتاپی بعد از مدتی (که بسته به صنعت آن استارتاپ متفاوت است) نتواند بیزینس مدل مناسب‌اش را پیدا کند، یک جای کارش اساسی می‌لنگد و احتمالاً مشکلات اساسی در تعریف مسأله‌ی اولیه داشته‌اند. در این حالت، تزریق سرمایه هم کمک چندانی به حل مشکل نمی‌کند و تنها فرآیند ناموفق به این در و آن در زدن برای پیدا کردن بیزینس مدل صحیح را طولانی‌تر می‌کند – چیزی که معادل افزایش زیان انباشته است. این موضوع مانند این است که بذر فاسد گیاهی را کاشته باشیم و انتظار داشته باشیم با بیشتر آب دادن به آن، گیاه سر از خاک بیرون بیاورد.

حتی اگر گیاه جوانه زده باشد (بذر درستی را کاشته‌ایم) هم زیاد آب دادن چاره‌ی کار رشد سریع نیست. گیاه در هر مرحله از عمرش به اندازه‌ی مشخصی آب نیاز دارد؛ اندازه‌ای که اگر کمتر از آن آبیاری شود، کمتر رشد می‌کند یا می‌میرد؛ و اگر بیشتر باشد، کم‌کم فاسد می‌شود و به اصطلاح می‌گندد.

پس جذب سرمایه‌ی بالاتر از نیاز برای یک استارتاپ هم ممکن است اتفاق چندان مطلوبی نباشد و حتی منجر به مرگ زودهنگام و دردناک آن شود.

 

پس چی؟

اگر جذب سرمایه، نیاز اصلی استارتاپ‌ها نیست، پس واقعاً چه چیزی نیاز اصلی آنهاست؟

برای پاسخ به این پرسش، به اولین جملات این مطلب باز می‌گردیم: علت اساسی شکست استارتاپ‌ها، تمام شدن نقدینگی است و جذب سرمایه، کمک می‌کند که تَه کشیدن پول دیرتر اتفاق بیفتد. اما اگر به یاد داشته باشید، همان‌جا ذکر کردم که اتمام نقدینگی، خودش معلول عوامل دیگری است. مهم‌ترین عامل، ساختن محصولی است که مشتری، آن را نمی‌پسندد و حاضر نیست برای آن پول پرداخت کند.

اگر مشتری برای محصول پول ندهد، جریان درآمدی پایدار هم اتفاق نمی‌افتد و این به معنای شکست در یافتن مدل کسب و کار پایدار است. در چنین شرایطی حتی با تزریق سرمایه‌ی بیشتر هم احتمال ساخت محصول مطلوب مشتری چندان بالاتر نمی‌رود، پول سرمایه‌گذار هم روزی تمام می‌شود … و دوباره نقطه، سر خط.

باور دارم که نیاز اصلی استارتاپ‌ها، شناخت مشتری و بازار است؛ اینکه نیاز مشتری را واقعاً درک کرده باشند و بدانند برای برآورده کردن آن، چه راه‌حلی باید داشته باشند و محصول نهایی، چقدر با این راه‌حل هم‌خوانی دارد. بدون شناخت مشتری، هیچ سرمایه‌ای استارتاپ را از مرگ نجات نخواهد داد.

 

برای شناخت بیشتر مشتری، بازار و مدل کسب و کار، شنیدن این سه اپیزود از پادکست ۱۰ صبح  (+ و + و +) و مطالعه‌ی دقیق و چند باره کتاب تست مامان را به شدت پیشنهاد می‌کنم.

Facebooktwittergoogle_pluslinkedin

در ستایش کارآفرینی سازمانی

حتی از فکر کردن به کارآفرینی سازمانی هم تنم می‌لرزد!

بعنوان کسی که در برهه‌های مخلتف زندگی‌اش هم کارآفرینی شخصی و هم کارآفرینی سازمانی را تجربه کرده، اعتقاد دارم و حتی حاضرم شهادت بدهم که کارآفرینی سازمانی، پیچیده‌تر از کارآفرینی شخصی و غیر سازمانی است.


بله! من هم قبول دارم که:

  • کارآفرین سازمانی احتمالاً تا مدت خوبی نگرانی مشکلاتی مثل هزینه‌های ثابت یا حقوق خودش را ندارد؛
  • ممکن است بتواند از مزایای وابستگی به یک سازمان بزرگ‌تر (مثل برند، یکپارچگی محصولات، منابع مشترک و …)‌ استفاده کند؛
  • و ممکن است بخاطر دسترسی به منابع دانش سازمان، مشکل کمتری برخی ابهاماتی که سایر کارآفرینان با آن روبرو هستند داشته باشد؛


اما نباید فراموش کرد که:

  • کارآفرین سازمانی برخلاف کارآفرین شخصی معمولاً اختیارات محدودتری دارد؛
  • برای تمام تصمیم‌هایی که می‌گیرد، باید به فرد یا گروهی در سازمان پاسخ‌گو باشد؛
  • در یک نظام بودجه‌بندی فعالیت و در نتیجه فرآیند جذب منابع مالی پیجیده‌تری را تجربه می‌کند؛
  • به علل مختلف نمی‌تواند آنقدر که سازمان کارآفرینش توان دارد، چابک باشد؛
  • بیش و پیش از هرچیز اعتبار خودش در سازمان را به خطر انداخته و روی شهرت سازمانی خود ریسک کرده است؛
  • و بطور خلاصه: از دید سازمان اختیارات یک کارمند (حتی ارشد) را دارد، اما انتظار از او، اغلب مانند مدیران بخش خصوصی است.


به همین خاطر است که تصور می‌کنم کار کارآفرینان سازمانی سخت‌تر و پیچیده‌تر از دیگر کارآفرینان است. اجازه دهید این نکته را هم شفاف کنم که اینجا منظورم از کارآفرین، جوانی کم‌تجربه نیست که بدون مطالعات لازم و صرفاً بر اساس یک ایده‌ی خام، کاری را شروع کرده و احتمالاً بخاطر مشکلات مرتبط با نقدینگی است که شکست می‌خورد. کارآفرین سازمانی ما، کسی است که احتمالاً در خارج از سازمان هم می‌توانسته به‌عنوان یک کارآفرین موفق باشد و حالا به هردلیل، روحیه‌ی کارآفرینی خود را در یک سازمان ارضا می‌کند.


کارآفرینان سازمانی، بیشتر از چیزی که از دور به نظر می‌رسد شایسته‌ی احترام‌اند.

Facebooktwittergoogle_pluslinkedin

نهنگ‌های غیرِ قاتل

حباب قیمت بیت کوین

قیمت بیت‌کوین در وضعیت «الآن؟ … یا الآن؟» است و خیلی از تحلیل‌های مربوط به حبابی بودن این قیمت هنوز اتفاق نیفتاده‌اند.

 اخیراً مقاله‌ای از بلومبرگ را دیدم که به نظر می‌رسد در تحلیل وضعیت موجود می‌تواند راهگشا باشد. آنطور که بلومبرگ ادعا کرده، حدود ۱۰۰۰ نفر در دنیا ۴۰% از کل بیت‌کوین‌های موجود را در اختیار دارند. از این نکته، می‌شود موارد زیر را نتیجه‌گیری کرد:

 

    • شکستن حباب قیمت بیت‌کوین (اگر واقعاً حبابی در کار باشد) توسط این ۱۰۰۰ نفر کار پیچیده‌ای نیست. این افراد می‌توانند به سادگی تمام یا بخشی از ذخیره‌ی بیت‌کوین خود را به دیگران بفروشند؛ موضوعی که با توجه به دشواری‌های معدن‌کاوی (mining) بیت‌کوین، می‌تواند باعث برهم خوردن عرضه و تقاضا شده و باعث کاهش قیمت شود.

 

    • اما آیا چنین عرضه‌ای اتفاق خواهد افتاد؟ جواب منطق معمول اقتصادی به نظر من که منفی است. حداقل دو علت را می‌توان برای این نظر منفی استدلال کرد. علت اول، کاهش ارزش بیت‌کوین‌هایی است که در دست خود این افراد وجود دارد. فرض کنید تعدادی از این افراد تصمیم بگیرند بخشی از دارایی بیت‌کوینی‌شان را بفروشند. این اتفاق، احتمالاً باعث کاهش قیمت بیت‌کوین خواهد شد که به معنی کاهش داراریی فروشنده‌هاست. پس احتمالاً با فروش عمده‌ای روبرو نخواهیم بود و اگر فروشی در کار باشد، بصورت جزئی است که قدرت بر هم زدن بازار مثل حالت فروش عمده را ندارد.

 

    • علت دوم بعید بودن فروش عمده توسط «نهنگ‌ها» (دارندگان عمده‌ی بیت‌کوین) ذات معاملات بیت‌کوین است. در بیت‌کوین (مانند هر محصول دیگر بر پایه‌ی زنجیره بلوک) تمام افراد به جزئیاتی از تمام معاملات دسترسی دارند. پس اگر عده‌ای تصمیم به فروش عمده گرفته و این کار باعث کاهش ارزش شود، شناسایی آنها برای همه ممکن است. آیا اگر شما نهنگ بودید، ریسک کاهش اعتبارتان در بازار یا حتی به خطر افتادن جان‌تان با چنین تصمیمی را قبول می‌کردید؟ تا از موضوع نهنگ‌ها دور نشده‌ایم این را هم باید گفت که با توجه به اینکه عده‌ای بخاطر داشتن دارایی بیت‌کوینی زیاد به هرحال می‌توانند روی ارزش آن تأثیر بگذارند (هرچند در بالا استدلال شد که این کار بعید است)، شاید بتوان نتیجه گرفت که بیت‌کوین یا ارزهای مشابه آن آنقدر که از دور به نظر می‌رسند بدون کنترل نیستند. از کنار این موضوع، به آرامی می‌گذریم.

 

    • نکته‌ی دیگری که نباید آن را فراموش کرد، به ذات غیرمتمرکز بیت‌کوین بر می‌گردد: هنوز هیچ قانون معاملاتی محکم و همه‌گیری در مورد بیت‌کوین وجود ندارد؛ پس همان‌طور که ارزش بیت‌کوین با چنین سرعتی بالا می‌رود، ممکن است با سرعت بیشتری پایین بیاید و هیچ مکانیسم حمایت‌کننده‌ای در مورد خریداران بیت‌کوین (یا لااقل آن دسته‌ای که ماینر حرفه‌ای نیستند و بیت‌کوین را برای سرمایه‌گذاری می‌خرند) برای کاهش سریع ارزش آن (مشابه آنچه در بورس می‌بینیم) وجود نخواهد داشت. به بیان دیگر، ریسک سقوط ارزش بیت‌کوین، بخاطر غیر قابل کنترل بودن آن اصلاً پایین نیست. البته اخیراً خبرهایی مبنی بر پذیرش بیت‌کوین در بورس یا معاملات آتی به گوش می‌رسد. با این وجود، این موضوع هنوز در بورس ایران شکل قانونی پیدا نکرده و در نتیجه امکان ضرر ناشی از سقوط قیمت به‌شدت وجود دارد.

 

قصد من، استدلال برای پیش‌بینی سقوط قیمت بیت‌کوین نبود. اصولاً من نه دانش و نه تجربه‌ای در این زمینه ندارم. با داشتن دانش اندکی در مورد مکانیزم‌های موجود در بازار می‌توان تحلیل مشابهی (برای هر کالایی و نه صرفاً بیت‌کوین) ارائه داد.

با وجود این نکات، آیا شما ریسک سرمایه‌گذاری روی بیت کوین را می‌پذیرید؟

Facebooktwittergoogle_pluslinkedin

فرشته در اصول است!‏

در یک ماه اخیر، درگیر برگزاری دو وبینار با موضوع یکسان بوده‌ام: «اصول تأمین مالی برای استارتاپ‌ها». پیش از این هم این مبحث را خیلی کوتاه در قالب مدرسه تابستانی باشگاه کارآفرینی تیوان ارائه داده بودم.

بار اولی که شروع به ارائه‌ی موضوع کردم، از استارتاپ‌های حاضر عذر خواستم که قرار است وقت‌شان را با گفتن مباحثی بدیهی بگیرم و در عین حال گفتم که شنیدن یک بار دیگر این موضوعات می‌تواند برای‌شان مفید باشد. بعد از پایان جلسه و در کمال شگفتی، استارتاپ‌های حاضر (که آنقدر از دنیای استارتاپ‌ها دور نبودند که از این مباحث بی‌اطلاع باشند)، از کیفیت موضوع بسیار تشکر کردند و گفتند که این مباحث را پیش از این هم شنیده بودند، اما هیچ‌وقت فکر نمی‌کردند که این مباحث اولیه، اینقدر اهمیت داشته باشند. در دو وبینار بعدی هم این موضوع تکرار شد و هرچند به نظر می‌رسید خیلی از شرکت‌کنندگان بسیاری از مطالبی که قرار است ارائه شود را می‌دانند، اما باز هم نتیجه‌ی نظرسنجی بسیار شگفت‌آور بود.

چیزی که من در این سه جلسه‌ی دو ساعت و چند دقیقه‌ای ارائه دادم، تصویری است که می‌بینید: مراحل پنج یا شش‌گانه‌ی چرخه‌ی عمر استارتاپ‌ها و منبع اصلی تأمین مالی در هر مرحله.

اصول تأمین مالی استارتاپ‌ها

اصل بحث همین است و فقط اصلاحاتی با توجه به بازار ایران به آن اعمال کرده‌ام. نکته اینجاست که هرکس با یک جستجوی ساده، بهترین مطالب این حوزه را می‌تواند پیدا و مطالعه کند؛ کاری که بسیاری از مخاطبان من هم پیش از کلاس و وبینار انجام داده‌اند.

با این وجود، چرا مخاطبان من اینقدر از شنیدن این مطالب ظاهراً تکراری اینقدر خوشحال بودند؟

هرچند توجیهات دیگری هم وجود دارد، اما فکر می‌کنم یکی از مشکلات اکوسیستم استارتاپی ایران، حرص و وَلَع بیشتر دانستن است تا اجرای دانسته‌ها. به همین خاطر است که آدم‌ها دوست دارند کتاب‌ها و مقاله‌های بیشتری بخوانند و در رویدادهای بیشتری شرکت کنند؛ بجای آنکه آنچه که یاد گرفته‌اند را در عمل اجرا کنند.

شاید به همین دلیل باشد که:

  • هستند افرادی که تمام کتاب‌های الکس استروالدر را خوانده‌اند، اما مثلاً مهم‌ترین ویژگی یک کسب و کار چند وجهی را نمی‌دانند.
  • هستند افرادی که پیش از ترجمه‌ی کتاب «تست مامان» این کتاب را خوانده‌اند، اما مثلاً هنوز هم نمی‌دانند که برای اعتبارسنجی ایده، نباید تا حد ممکن ایده‌تان را برای مشتریان تعریف کنید.
  • هستند افرادی که کتاب «نوپای ناب» و حتی کتاب جدید اریک ریس به نام «اجرای ناب» را خوانده‌اند، اما مثلاً هنوز هم نمی‌دانند که مهم‌ترین علت ساخت کمینه محصول پذیرفتنی (کمپ = MVP)، ارزیابی فرضیات است و اگر MVP نتواند فرضیه‌ای را اثبات یا رد کند، حتماً درست طراحی نشده است.

این فهرست را می‌توان مدت‌ها ادامه داد! نکته این است که خیلی از «اصول» و «کلیات» مطرح شده در کتاب‌ها، اگر درست فهمیده و البته اجرا شوند، می‌توانند برای راه‌اندازی اصولی یک کسب و کار استارتاپی کافی باشند و حتی نیازی به منابع دیگر، متنوع‌تر و به ظاهر عمیق‌تر نیست. درست مثل یک دانش‌آموز روستایی که به کتاب‌های کمک‌آموزشی دسترسی ندارد و با خواندن عمیق و اصولی همان کتاب‌های مدرسه، به رتبه‌ی بالای کنکور سراسری می‌رسد.

پی از این می‌گفتند که «شیطان در جزئیات است». به مفهوم و فلسفه‌ی این جمله کاری ندارم و فقط می‌خواهم از آن استفاده کنم و بگویم: اگر شیطان در جزئیات نباشد هم قطعاً فرشته در کلیات است!

با دانستن عمیق و خوب کلیات و اصول و البته اجرا کردن آن، اغلب اوقات واقعاً نیازی به خواندن کتاب‌ها و مقاله‌های تفسیری بیشتر نیست. امتحانش بی‌ضرر است.

Facebooktwittergoogle_pluslinkedin

مشروطه نَخواهان

یک مصاحبه‌ی بدون ذکر نام از دادستان تهران و چند روز بروز نشدن، نشانه‌ی تعطیلی سایت تاینی موویز (احتمالاً بزرگ‌ترین وب‌سایت دانلود فیلم و سریال خارجی در ایران) برای کاربران بود؛ اتفاقی که نه با فیلتر شدن‌های معمول، که با دستگیری گردانندگان (که به گفته‌ی دادستان ۶ نفر بودند) رخ داد.

با پیچیدن این خبر، تعداد زیادی از کاربران رسانه‌های اجتماعی (مخصوصاً توییتر) با انگیزه‌های مختلف نسبت به این موضوع واکنش نشان دادند. این واکنش‌ها بعضاً تا حدی احساسی و با آن‌چنان طرفداری سفت و سختی از تاینی موییز بود که به نظر می‌رسید تنها انگیزه‌ی زندگی برای بسیاری، این وب‌سایت و دوبله‌های اختصاصی آن بوده است. مانند بسیاری جریان‌های توییتری دیگر، پای واکنش‌ها به تلگرام هم کشیده شد و این نشان می‌داد که موضوع، جدی‌تر از چیزی است که ابتدا به نظر می‌رسید. اما واکنش‌ها به دستگیری و تعطیلی، فقط یک روی ماجرا بود: چند ساعت پس از شروع و داغ شدن موضوع در توییتر، تلویزیون‌های اینترنتی و وب‌سایت‌های عرضه‌کننده‌ی محتوای قانونی به‌عنوان متهم اصلی پیگیری تعطیلی تاینی موویز معرفی شدند. در این میان، دو نام بزرگ بیشتر به چشم می‌خورد: آیو و فیلیمو. چرخش گفتگوها به سمت IPTV ها و VOD ها و بحث‌های صورت گرفته حول آنها، نشان می‌داد کاربران از ساز و کار قانونی عرضه‌ی محتوا در ایران (که از قضا بسیار سفت و سخت است) اطلاعی ندارند و البته بعضاً آن را به کل زائد می‌دانند.

به‌عنوان کسی که در یک و نیم سال گذشته در صنعت تولید و عرضه‌ی محتوا مشغول به کار بوده و بدون قضاوت در مورد لزوم یا کارایی مجوزهای ریز و درشت در این صنعت، لازم است در مورد خاص تاینی موییز چند موردی را شفاف‌سازی کنم:

  1. تاینی موویز با هیچ تعریفی، یک استارتاپ نبود. پس دستگیری دست‌اندرکاران و تعطیلی‌اش را نمی‌توان به سنگ‌اندازی نهادهای حاکمیتی مقابل استارتاپ‌ها ربط داد.
  2. افرادی که پا به صنعت تولید و عرضه‌ی محتوا می‌گذارند، برای شروع قانونی کار خود نیاز به اخذ مجوزهایی دارند. این کار مستلزم صرف هزینه‌های بعضاً هنگفت است. از مبالغی که IPTV ها برای صدور مجوز به‌صورت سپرده یا جز آن به صدا و سیما پرداخته‌اند هم اگر بگذریم، حتی شرکت‌های کوچک برای داشتن یک مجوز ساده‌ی نشر برخط باید حداقل یک سال دوندگی کنند و تازه همیشه زیر تیغ لغو مجوز و توقف کارشان باشند. فعالیت زیرزمینی تاینی موییز، رقابتی ناعادلانه بود: چون این سرویس بدون مجوز فعالیت می‌کرد، هزینه‌ی سرمایه‌گذاری اولیه‌ی پایین‌تری هم نسبت به رقبا داشت و این باعث می‌شد بسیاری شرکت‌های کوچک‌تر (و قانونی)، مقابل این سرویس غیرقانونی کم بیاورند و یکی یکی تعطیل شوند.

  3. تعداد تیم‌های دوبله‌ی خوب در کشور زیاد نیست و این، بعضاً باعث کلاه‌برداری‌هایی می‌شد که دردسرش بیشتر برای قانونی‌ها بود تا تاینی موویز٫ پرونده‌های حقوقی در این مورد هنوز در جریان است و شاید اگر موضوع «فیلم‌های مبتذل و مستهجن» (به گفته‌ی دادستان) بر کل پرونده سایه نیاندازد، موضوع – شاید مهم‌تر – کلاه‌برداری‌های اقتصادی در این زمینه هم بررسی شود؛ مسأله‌ای که قطعاً باعث خوشحالی قانونی‌ها خواهد شد.

اما چرا مورد تاینی موویز مهم است؟

بسیاری – حتی تحلیل‌گران خوش‌نام کسب و کار – این سرویس را یک «برهم‌زننده» در صنعت تولید و عرضه‌ِی محتوا معرفی کرده و تعطیلی آن را به همین علت تقبیح می‌کنند. چنین تحلیلی بسیار ساده‌اندیشانه و یا لااقل خام است: تاینی موویز نوآوری خاصی در این صنعت نداشت که بخواهد ساختارهای حاکم بر آن را به هم بزند. این سرویس (عمداً از عبارت «وب‌سایت» استفاده نمی‌کنم)، از بعضی خلأهای قانونی در مورد خرید محتوای خارجی استفاده می‌کرد و از آنجا که درگیر مباحث بدیهی قانونی مانند بیمه و مالیات و موارد کمتر بدیهی‌تری مثل مجوزهای مربوطه نبود، موفق شد در مدت کوتاهی بسیار رشد کند. هرچند بسیار بعید است وب‌سایتی که حتی تا رتبه‌ی ۲۸ الکسای ایران بالا آمد، نهایتاً می‌توانست کارکردی مشابه با رسانه‌های تعاملی مانند IPTVها ارائه دهد.

با این حساب، به نظر می‌رسد رشد سریع تاینی موویز حاصل دو واقعیت بود:

  1. فعالیت غیرقانونی که باعث کاهش شدید هزینه‌هایش می‌شد.

  2. زدگی مخاطبانش از محتوای بعضاً به شدت ممیزی شده‌ای که رسانه‌ای مانند تلویزیون عرضه می‌کند.

نکته‌ی بسیار مهم اینجاست که اولاً تمام مخاطبان فیلم و سریال در ایران طرفدار محتوای کلاً بدون ممیزی نیستد و ثانیاً تاینی موویز بجز دوبله‌ی فیلم و سریال، راهکار دیگری برای جذب مخاطب نداشت؛ مسأله‌ای که در مورد IPTVها و برنامه‌های اختصاصی‌شان به کل متفاوت است. پس آیا تاینی موویز می‌توانست در دراز مدت این رشد سریع را حفظ کند؟ احتمالاً نه.

پس – چه خوش‌مان بیاید و چه نه – رشد تاینی موویز تا حد زیادی مدیون شکل غیرقانونی فعالیت آن بود. با این حساب، طرفداری از یک سرویس غیرقانونی که باعث بعضاً ورشکستگی سرویس‌های قانونی (با خدمات تقریباً مشابه) شده، چه معنی دیگری جز طرفداری از بی‌قانونی می‌تواند داشته باشد؟ فراموش نکنیم که مسئول تدوین مقررات حاکم بر تولید و عرضه‌ی محتوا، فرد دیگری جز نگارنده است و من هم بعضاً به قوانین دست و پا گیر این حوزه معترضم. اما حتی اگر قانون برای هر دو طرف یکسان بود هم فعالیت غیرقانونی تاینی موویز، به این سرویس قدرت رقابت ناعادلانه را می‌داد؛ رقابتی که با افزایش ریسک سرمایه‌گذاری در کشور، ممکن است باعث انصراف کارآفرینان واقعی از فعالیت قانونی و هدفمند شود.

نکته‌ی قابل توجه دیگری که در واکنش‌های کاربران توییتری به وضوح قابل تشخیص بود، اعتقاد عجیب تعداد قابل توجهی از کاربران (به‌عنوان نمونه‌ای از جامعه) به عدم لزوم هیچ مانعی (اعم از قانون و مقررات) برای شروع کسب و کارهاست. جدا از غیرمنطقی بودن این موضوع از نگاه حاکمیتی (با هدف اداره‌ی جامعه)، نباید فراموش کرد که قدیمی‌ترهای هر صنعتی (که آن صنعت را شکل داده و هزینه‌های انجام این کار را نیز پرداخته‌اند) به‌صورت مستقیم یا غیرمستقیم تلاش می‌کنند امکان ورود تازه‌واردان به آن صنعت را دشوار کنند؛ کاری که ممکن است با لزوم اخذ مجوزهای تعریف شده توسط اتحادیه‌ها، شکل‌دهی صنعت به‌گونه‌ای که شروع کار نیازمند سرمایه‌گذاری بیشتر از صنایع دیگر داشته باشد و نظایر آن انجام شود. این مفهوم به‌صورت آکادمیک نیز پذیرفته شده و مایکل پورتر، استاد معروف دانشگاه هاروارد، «نیروی رقابتی تازه‌واردان» را یکی از پنج عامل اساسی شکل‌گیری رقابت در یک صنعت می‌داند. بر این اساس، چه از دید حاکمیتی و چه از نظر ذات و قوانین عمومی حاکم بر کسب و کار، فراموش کردن کلیه‌ی قوانین حاکم بر یک صنعت، شدنی نیست و دیر یا زود منجر به واکنش دیگر ذی‌نفعان حاضر در صنعت می‌شود.

جالب اینجاست که این نوع تلقی از فضای حاکم بر کسب و کار، محدود به صنعت ارائه‌ی محتوا نیست و پیش از این، فضای کسب و کارهای نوپای کشور، شاهد موارد دیگری نیز بوده است. به‌عنوان مثال، می‌توان به فیلتر شدن گسترده‌ی استارتاپ‌های فینتک (فناوری‌های مالی) در تیرماه ۱۳۹۶ اشاره کرد. در این رویداد، تعدادی از استارتاپ‌های معروف این حوزه یک‌شبه فیلتر شدند. پس از این فیلترینگ پر سر و صدا، این استارتاپ‌ها جلساتی با مقام‌های مسئول بانک مرکزی برگزار کرده و تلاش کردند نظر مساعد این بانک (به‌عنوان متولی سیاست‌گذاری‌های پولی و بانکی در کشور) را برای فعالیت قانونی خود جلب کنند.

گذشته از مسئولیت احتمالاً ادا نشده‌ی بانک مرکزی در حل مشکل (پیش از فیلترینگ) از طریق پاسخ به مکاتبات کمیته‌ی فیلترینگ (مطابق آنچه بنیان‌گذاران استارتاپ‌های فیلتر شده ادعا کردند)، به نظر می‌رسد مسئولیت «اساسی» اصلی، به بنیان‌گذاران بر می‌گشت: تقریباً هیچ‌یک از این استارتاپ‌ها به استانداردهای پایه‌ی بانک مرکزی در حوزه‌ی پرداخت (که به منظور امنیت کاربران نهایی تدوین شده است) توجه نکرده و این موضوع از نظر بانک مرکزی تخلف محسوب می‌شد.

رعایت استانداردها و قوانین «موجود» برای راه‌اندازی یک کسب و کار، یک ضرورت کسب و کاری (و نه الزاماً قانونی) است و اگر کسب و کاری این قوانین و استانداردهای پذیرفته شده را رعایت نکرد و با مشکل مواجه شد، چندان جای گله نخواهد داشت. به بیان دیگر، هرچیزی که باعث خوشحالی کاربر شود، الزاماً قانونی نیست و اگر چیزی قانونی نباشد، می‌توان انتظار داشت که نهادهای متولی، نسبت به آن موضع‌گیری قانونی کنند. اگر کسب و کاری توان لازم برای تغییر قوانین (به هر شکل) را ندارد هم چاره‌ای جز فعالیت در این چارچوب‌ها نخواهد داشت. این موضوع بدیهی، بخاطر عطش کسب و کارهای اغلب نوپا به رشد سریع، بعضاً فراموش شده و باعث بروز مشکلاتی در حد توقف در کسب و کار هم می‌شود.

هرچند شروع جنبش مشروطه در ایران بیشتر ریشه‌های اقتصادی داشت، اما در ادامه برقراری ساز و کارهای قانونی و تأسیس «عدالت‌خانه»، تبدیل به یکی از خواسته‌های مهم مشروطه‌خواهان شد. حتی مخالفان مشروطه (آنهایی که راه‌شان را از این جنبش جدا کردند) هم با موضوع برقراری عدالت مشکلی نداشتند و نقطه‌ِی افتراق، تعبیر متفاوت دو گروه از عدالت بود.

این اتفاق خوبی نیست که با گذشت بیش از ۱۱۰ سال از جنبش مشروطه و حتی در صنایع پیشرو مانند فناوری اطلاعات، لازم است برای دفاع از قانون ۱۵۰۰ کلمه استدلال شود. قانونی که رفع ایرادهای آن نه از طریق نادیده گرفتنش (مثل کاری که تاینی موویز یا بعضی فینتکی‌ها کردند)، که با مذاکره و ارائه‌ِی پیشنهاد از طرف فعالان جدی و شناخته‌شده‌ی این صنعت ممکن است.

یک قانون بد، بهتر از بی‌قانونی است و قانون‌مدار بودن، در طولانی‌مدت ضامن منافع همه است. مشروطه نَخواه نباشیم!

این یادداشت ۱۰ مهر ۱۳۹۶ در روزنامه‌ی فناوران منتشر شده است.

Facebooktwittergoogle_pluslinkedin

کم شاخ و دم!‏

دزدی, دزدی از مشاوران

الزاماً ربطی به دنیای کسب و کار ندارد؛ حتی به پیچیدگی‌های اخلاق در جوامع مختلف هم زیاد مرتبط نیست: بعضی هنجارها هستند که همه‌جا ناپسندند و بعضی دیگر، همه جا و پیش همه‌کس، پسندیده؛ فقط مصداق‌ها و تعبیر و تأویل‌هاست که فرق می‌کند.

اجازه بدهید مثال بزنم: بعید می‌دانم دروغ گفتن در فرهنگی امر پسندیده‌ای باشد که هیچ، اغلب آن را مذمت هم می‌کنند. اما بعضی مصداق‌ها هستند که باعث می‌شود بعضی دروغ گفتن‌ها آن‌قدر که از دور به نظر می‌رسند، بد نباشند. دروغ‌هایی که آنها را با «مصلحت‌آمیز» بودن و «این که دروغ گفتن نیست، راست نگفتن است» توجیه می‌کنند و می‌کنیم. البته شخصاً باور دارم (و شاید همیشه نتوانم به این باورم متعهد باشم) که دروغ، دروغ است، حتی اگر رنگ سفید رویش بپاشند و طیب و طاهر نشانش بدهند!

تکلیف بعضی هنجارهای دیگر از پیش مشخص است و حتی اتفاق‌نظر خوبی روی مصادیق آن وجود دارد. مثلاً دزدی‌کردن، به هرشکلی که باشد مذموم است. شکر خدا لااقل در ایران مصداق‌های عینی دزدی که قبلاً کسی آنها را به‌عنوان یک ناهنجاری قبول نداشت هم در حال اصلاحند؛ چیزهایی مثل دانلود غیرقانونی فیلم، سریال و موسیقی‌های ایرانی که امکان خرید راحت آنها وجود دارد و خداوکیلی با هیچ توجیهی نمی‌شود سرقت (انگلیسی‌ها می‌گویند piracy) آنها را توجیه کرد.

ولی در همین دنیا، مصداق‌های دزدی آشکاری وجود دارند که ممکن است به «پُر شاخ و دم»ی دزدی آثار فیزیکی یا دیجیتالی کسی نباشند، اما به هرشکل دزدی‌اند؛ دزدی‌هایی که من دوست دارم اسم آنها را «کم شاخ و دم» بگذارم.

اجازه دهید ماجرایی که برای مشاوران این مرز و بوم مدام تکرار می‌شود را به‌عنوان مثالی از این دزدی‌های کم شاخ و دم ذکر کنم. فرض کنید شما مشاوری هستید با ده سال سابقه‌ی کاری که این مدت، باعث انباشت تجربه‌ای در شما شده. این تجربه، چیزی فراتر از کتاب‌هایی است که خوانده‌اید و مثلاً درس‌هایی که از هم‌صحبتی با فلان استاد مطرح صنعتی که در آن مشغول به کار هستید را هم شامل می‌شود. چنین تجربه‌ای به شما این توانایی را بخشیده که بتوانید از دل داده‌ها، اطلاعاتی را شناسایی کنید و با استفاده از آن اطلاعات، تحلیل کنید. کاری که ذاتاً به شدت ارزشمند و حتی گران است.

نوشتن پروپوزال

در چنین شرایطی، کارفرمایی از شما تقاضای نوشتن یک پیشنهادیه (همان پروپوزال خودمان) را می‌کند. شما با تجربه‌ای که دارید، اطلاعات مربوطه را جستجو می‌کنید (یا شاید از پیش آنها را در آرشیو خودتان دارید)، تحلیل می‌کنید، راه‌کار می‌دهید، محاسبه می‌کنید و نهایتاً‌ در قالب چند صفحه آنها را به کارفرما ارائه می‌دهید. چند وقتی پیگیر پروپوزال هستید، اما پاسخی نمی‌آید. ناگهان یک روز می‌بینید کارفرمای محترم، آگهی درخواست پروپوزال درباره‌ی همان موضوع را به‌صورت رسمی منتشر کرده است. آنچه در این آگهی از دیگران خواسته شده، عملاً تکمیل کاری است که شما انجام داده‌اید. به بیان فنی‌تر، پروپوزال شما تبدیل به RFP (مستند درخواست پروپوزال، Request For Proposal) شده است. یعنی شما به هوس گرفتن یک پروژه، کاری را برای کارفرما انجام داده‌اید و کارفرما نه تنها آن کار را به شما نداده، که از نتیجه‌ی کار شما به‌صورت رایگان استفاده کرده و آن را تبدیل به مبنایی برای درخواست کار از دیگران کرده است.

غیرمشاورها ممکن است با خودشان فکر کنند که اینقدر مته به خشخاش گذاشتن هم زیاده‌روی است. اما به‌عنوان کسی که چند سالی در حوزه‌ی مشاوره در صنایع مختلف مشغول به کار بوده، دوست دارم اطمینان بدهم که این کار، قطعاً و رسماً‌ دزدی است. دزدی از دانش، اطلاعات،‌ تجربه و توان تحلیلی که شما در طول سال‌های کارتان کسب کرده‌اید و چکیده‌ای از آن را روی کاغذ آورده‌اید. اگر دیگران وقت، انرژی و پول‌شان را روی تولید یک محصول فیزیکی یا دیجیتالی می‌گذارند، مشاورها هم وقت، انرژی و پول‌شان را صرف تولید مستنداتی می‌کنند که می‌تواند (و باید) پایه‌ای برای اجرای یک پروژه باشد.

برای جلوگیری از این اتفاق، هیچ راه‌کاری جز تعهد کارفرما وجود ندارد. پس لطفاً لااقل شما از دزدهای کم شاخ و دم نباشید!

Facebooktwittergoogle_pluslinkedin