پنج گام برای اجرای برنامه‌ریزی‌های سالانه

امروز برای من اولین روز کاری سال ۹۵ است. البته از آنجا که ما «کسب و کاری‌ها» همه کارمان وابسته به هم است، تا یکی دو هفته هنوز همه چیز به قول معروف تق و لق خواهد بود. بخاطر همین این چند روز فرصت خوبی است که سال گذشته‌ام را مرور کنم و برای سال آینده‌ام برنامه بریزم. تجربه‌ی سه ماه آخر سال گذشته نشانم داد که تقسیم کردن کارها به اجزای کوچک و تمرکز روی اتمام هر جزء، نهایتاً به نتیجه خواهد رسید. بخاطر همین امسال را هم با همین «دست فرمان» پیش خواهم رفت که روش خوبی است. قول معروفی وجود دارد که مربی، به ترکیب تیم برنده دست نمی‌زند. این روش هم ترکیب تیم برنده‌ی من بود. قصد دارم سال ۹۵ تا جای ممکن پرونده‌های نیمه‌تمام زندگی‌‌ام را ببندم؛ کارهایی که سال‌هاست روی زمین مانده‌اند و نه آنقدر مهم بوده‌اند که با پتک به جان‌شان بیفتم و تمام‌شان کنم و نه آنقدر کم اهمیت که فراموش‌شان کنم. از اول سال تا حالا هم بعضی از این کارها را برای خودم فهرست کرده‌ام. گام‌هایی که قصد دارم برای این کار بردارم اینها هستند:

اول: فهرست کردن تمام کارهای ناتمام؛ از کاری و درسی و خانوادگی گرفته تا حتی موضوعات مربوط به سلامت جسم و روان

دوم: منطق می‌گوید که زمان، کمترین منبعی است که در اختیار دارم. بخاطر همین بهتر است این منبع محدود را تا جای ممکن عاقلانه مصرف کنم. این به معنای آن است که باید کارهای ناتمامِ فهرست شده را اولویت‌بندی کنم.

سوم: باز هم منطق‌ام بر سرم فریاد می‌زند که کارها، همانقدر که زمان به‌شان اختصاص داده‌ام طول خواهند کشید. بنابراین باید برای اتمام هر موضوع، زمانی مشخص کنم و تمام انرژی‌ام را بگذارم تا هرکار در آن زمان مشخص به پایان برسد.

چهارم: تجربه‌ی سه ماه گذشته را هم بهتر است اینجا به کار بگیرم؛ بخش‌بندی کردن کارها به اجزای کوچک و تلاش برای «اتمام اجزاء، یکی یکی و هر جزء در یک بسته‌ی زمانی کوچک».

پنجم: استفاده از چرخه‌های بازخور اتفاق مثبتی است؛ بخاطر همین در فواصل زمانی مشخص (شاید دو بار در طول اتمام هر کار) لازم باشد برگردم و نگاه کنم که آیا کار را درست انجام داده‌ام؟ آیا تخمین‌های زمانی‌ام برای اتمام هر جزء درست بوده است؟

بله! قبول دارم که اینها همه حرف است؛ قبول دارم که خیلی‌ها همین حرف‌ها را می‌زنند. اینها همه حرف است، تا زمانی که حرف باقی بمانند! ولی خود من یک بار به این چرخه عمل کردم و گره از دو کار ناتمام که به نظرم می‌رسید احتمالاً تا قیام قیامت تمام نشده باقی می‌مانند، باز شد. به همین راحتی! شاید ارزش یک بار امتحان کردن «درست« را داشته باشد!

Facebooktwittergoogle_pluslinkedin

کوله پشتی سال ۹۵ من

کوله پشتی 95

چند سالی است که امیر مهرانی عزیز نهضت-طوری راه‌انداخته که افراد در پایان سال درباره‌ی تجربیات‌شان از سالی که گذشته بنویسند و بگویند که کدام‌یک از این تجربیات را در سال آینده استفاده خواهند کرد. امسال هم امیر لطف داشت و از من خواست که کوله‌پشتی‌ام برای سال ۹۵ را بنویسم که در سایتی که برای این منظور راه‌اندازی شده، منتشر شد.

جامع‌ترین راهنمای تخریب دیوار

یا

کوله‌پشتی ۹۵ من

یا

بسّه دیگه بابا؛ اصل حرفتُ بگو!

«یک دیوار را چطور می‌شود خراب کرد؟». احتمالاً به تعداد آدم‌های روی زمین که نه؛ کمی کمتر از تعداد همه‌ی آدم‌ها، روش برای خراب کردن یک دیوار وجود دارد. البته احتمالاً همه‌ی این آدم‌ها، روی یک نکته اتفاق نظر دارند که: «برای خراب کردن دیوار، باید بدانیم جنس دیوار چیست: بتُنی، آجری، چوبی، …». راست هم می‌گویند. با این حال، افتخار دارم روشی را به شما معرفی کنم که بدون توجه به جنس دیوار، می‌توانید با استفاده از آن به‌صورت تضمینی هر دیواری را خراب کنید!

برای معرفی این روش، لازم است من هم سوالی بپرسم؛ پرسشی که ربطی به آن پرسشِ مربوط به جنس دیوار ندارد: «شمایی که می‌خواهی دیواری را خراب کنی، اول به من بگو که چند ساله‌ای؟». بی‌ربط بود، نه؟ عرض می‌کنم که چرا این پرسش، اتفاقاً خیلی هم با ربط است!

دیوار را دست یک جوان بیست و چند ساله یا کمتر که بدهید، احتمالاً بهترین روشی که برای تخریب پیشنهاد می‌کند، استفاده از یک پُتک است: می‌گردد و بهترین پتک ممکن را پیدا می‌کند (واقعاً؟) و با تمام قدرت می‌افتد به جان دیوار. تا جایی که توان دارد آن‌قدر به دیوار ضربه می‌زند که بالاخره یا دیوار فرو بریزد یا خودش خسته شود. روش آشنایی است؛ نه؟ اتفاقاً خود من هم بارها از این روش برای تخریب دیوارهای پیش‌رویم استفاده کرده‌ام: بعضاً جواب گرفته‌ام و اغلب هم دیوار را زخم خورده، اما پابرجا مانده رها کرده‌ام و رفته‌ام پی یک دیوار دیگر.

حالا فرض کنید دیوار دست یک جوان سی و چند ساله باشد که تا به حال دیوارهای زیادی را دیده؛ تلاش کرده بعضی از آنها را خراب کند و اگر خیلی شانس و همت داشته، بالاخره توانسته روزنه‌ای در یکی از این دیوارها ایجاد کند و همان را هم همه‌جا (از جمله در لینکداین) به‌عنوان یک افتخار ذکر می‌کند. روش کار قهرمان قصه‌ی ما، شاید همان پتک در دست گرفتن و زدن ضربه‌های مداوم باشد. البته شانس موفقیت این روش برای آقا یا خانم قهرمان سی و چند ساله، احتمالاً از یک قهرمان با سن پایین‌تر، کمتر است: به هرحال سن که بالا می‌رود، زور بازو و شاید انگیزه‌ی ادامه‌ی مسیر هم کمتر می‌شود …

این، ماجرای من در تمامی سال‌های بعد از دوران دانشگاه تا همین امسالم بود: پتک در دست گرفتن و دیوانه‌وار حمله کردن به دیوارهای پیش‌رویم؛ شکست خوردن در خراب کردن اغلب دیوارها و البته باز کردن یکی دو روزنه‌ی کوچک (آن هم نه طوری که یک آدم بتواند از میان آن رد شود) در یکی دو دیوار. تا اینکه سال ۹۴، بالاخره فهمیدم که با وجود کاهش زور بازو و کم بودن زمان، چطور می‌توانم به دیوارها – لااقل کمی عاقلانه‌تر از قبل – حمله کنم. بالاخره فهمیدم که بهترین روش تخریب دیوار، لااقل در سن و شرایط من، این است که شروع کنم به ایجاد سوراخ‌های متعدد کوچک و عمیق؛ آن هم در پایین‌ترین قسمت دیوار. بعد، تلاش کنم این سوراخ‌های کوچک را به هم نزدیک‌تر کنم، تا جایی که تعداد زیادی سوراخ کنار همدیگر داشته باشم که تشکیل یک پاره‌خط داده‌اند؛ خطی از سوراخ‌ها که پایه‌های زیرین دیوار را چنان ضعیف کرده‌اند که ضربه‌ی پتک که هیچ، حتی یک فشار کوچک هم باعث فروریختن دیوار شود.

استفاده از این روش اندکی احمقانه و در عین حال ساده، توانست گره دو موضوع قدیمی زندگی من را بالاخره در سال ۹۴ باز کند؛ دیوارهایی که سال‌ها پشت آنها مانده بودم و هیچ‌وقت با هیچ پتکی نتوانسته بودم آن‌طور که می‌خواهم، راهی برای فرار از دنیای پشت دیوار پیدا کنم.

اجازه دهید موضوع را کمی بیشتر توضیح دهم: امسال، وقتی با دو مسأله‌ی بزرگ روبرو شدم، سعی کردم به‌جای پنهان شدن پشت پشتکار از جنس «حداکثر تلاشم را می‌کنم»، کمی هوشمندانه‌تر عمل کنم: نقاط ضعف آن دو مسأله را «یکی یکی» بشناسم و بعد آن‌قدر روی حل آنها به‌صورت متمرکز پافشاری کنم که بالاخره همه‌ی آن نقاط ضعف، «یکی یکی» حل شوند. نه اثری از فشارهای پتک مانند و کار کردن‌های سنگین بود و نه حمله به کل دیوار: پروژه‌های بزرگی که تبدیل به فعالیت‌های کوچک روزانه شدند و هرکدام هر روز احتیاج به کمتر از دو ساعت کار متمرکز برای به پایان رساندن داشتند. باید اعتراف کنم که شروع انتخاب این روش، برایم کمی سخت بود: به نتیجه‌ی آن باور نداشتم و از طرف دیگر، به روش مرسوم دیگری عادت کرده بودم. اما یکی دو ماه که گذشت، اثرات مثبت همین پافشاری‌های متمرکز، همین تکه تکه کردن پروژه‌ها به فعالیت‌های کوچک، برایم روشن شد. این شد که برخلاف همه‌ی سال‌های دیگر زندگی‌ام، در روزهای پایانی اسفند به بیشتر از ۷۰ درصد هدف‌های چالش‌برانگیزی که ابتدای سال برای خودم تعیین کرده بودم رسیده‌ام.

دقیقاً به همین خاطر است که در کوله‌پشتی سال ۹۵ ام، اولین و شاید تنها چیزی که بر می‌دارم، یک دریل (یا به قول خودمانی: دِلـِر!) است؛ آن هم از جنس ناب و اعلایش! احتمالاً بهترین چیزی که می‌تواند همیشه به یادم بیاندازد که «میثم؛ فعلاً فقط همین یک نقطه از دیوار را سوراخ کن»، دریل است. پس دریل همراهم می‌برم تا یادم نرود که برداشتن دیوارها، با ایجاد سوراخ‌های کوچک و عمیق متعدد است که اتفاق می‌افتد.

برای استفاده‌ی بهتر از دریل، لازم است با خودم مته هم همراه ببرم: آموزش‌های به روز شده، هرچیزی که روحیه‌ و انگیزه‌ام را بالا نگه دارد و بودن در جمع آدم‌های باهوش. برای سنگین نشدن کوله هم قطعاً اولین چیزی را که رها خواهم کرد، همان پُتک‌های قدیمی است که سال‌ها با خودم حمل کرده‌ام: ابزارهای قدیمی حل مسأله، پشتکارهای انفجاریِ بدون‌ برنامه‌ریزی و البته آدم‌هایی که می‌دانم مسیر حرکتم در سال جدید را کُند خواهند کرد. واقعیت آن است که آن‌قدر دیر این ابزار مفید را کشف کرده‌ام که نمی‌خواهم بیشتر از این وقتم را برای آدم‌هایی هدر بدهم که چیزی جز همان حمله‌های دیوانه‌وار بدون برنامه به دیوار را نمی‌شناسند.

یک دریل بلک اَند دِکِر، بهترین نماد امید من در سال آینده خواهد بود!

Facebooktwittergoogle_pluslinkedin