تا می‌توانی با دوست و فامیل شریک نشو!‏

دوره‌ای که می‌گفتند «اگر شریک خوب بود، خدا هم شریک داشت» خیلی وقت است که گذشته. لااقل در حوزه‌ی استارتاپ‌ها، کمتر کسب و کار موفق یا پایداری را می‌توان پیدا کرد که یک‌نفره ایجاد شده، رشد کرده و موفق شده باشد. هرچند بعید است در مورد ایران تحقیق خوبی انجام شده باشد، اما آماری وجود دارد مبنی بر اینکه که ۸۴% از استارتاپ‌ها، یک نفره شروع به کار نکرده‌اند و اصطلاحاً هم‌بنیانگذار (co-founder) دارند.‏

وقتی صحبت از شراکت در شروع کار از طریق هم‌بنیان‌گذاری یک کسب و کار نوپا پیش می‌آید، یکی از بهترین گزینه‌ها همکاری با یک دوست یا حتی فامیل نزدیک است. واضح است که ما دوستان‌مان را بیشتر از یک غریبه می‌شناسیم و به آنها اعتماد داریم یا لااقل لازم نیست زمانی طولانی صرف کنیم تا اعتماد متقابل با فردی ناآشنا به دست بیاوریم. از طرف دیگر، دوست و فامیل می‌توانند نزدیکی احساسی بیشتری با ما داشته باشند و در مواقع بحرانی، می‌توانیم لااقل شانه‌ای نزدیک برای سر گذاشتن و گریه کردن پیدا کنیم!‏

اما این همه‌ی ماجرا نیست. هم‌بنیانگذاری با یک دوست یا فامیل، بجز همه‌ی خوبی‌هایی که دارد، بدی‌هایی هم دارد. جالب است که نرخ شکست در استارتاپ‌هایی که هم‌بنیان‌گذاران از قبل همدیگر را به مدتی طولانی می‌شناسند، بالاتر از استارتاپ‌هایی است که چند غریبه کنار هم جمع شده و کار را شروع کرده‌اند. این اتفاق، می‌تواند علت‌های زیادی داشته باشد که سه مورد از آنها جدی‌تر است:‏


قربانی کردن بیزینس بجای دوستی

مشکل، جزء جدا نشدنی کسب و کار است و بعید نیست گاهی اوقات مشکلات و اختلاف‌ها آنقدر شدید شوند که افراد تصمیم به ترک مجموعه بگیرند. وقتی دو نفر که سابقه‌ی دوستی طولانی با هم ندارند کاری را بنیان می‌گذارند، بعید نیست یکی کلاً کار را رها کرده و دیگری به کار ادامه دهد. در این حالت، هرچند ارتباط بین افراد صدمه دیده، اما لااقل بیزینس زنده مانده است. اما در بسیاری از موارد اختلاف بین هم‌بنیان‌گذاران دوست یا فامیل، افراد سابقه‌ی آشنایی قبلی و آینده را به ادامه‌ی بیزینس ترجیح داده و عملاً کسب و کار را قربانی این ارتباط می‌کنند. این کار چه اخلاقی و مصلحت‌اندیشانه باشد و چه برای فرار از مشکلات حین چشم در چشم شدن آینده (که میان دوست و فامیل اجتناب ناپذیر است)، کسب و کار را به تعطیلی می‌کشاند.


بسته شدن راه‌های گفتگوی انتقادی

دوست و فامیل، ممکن است با هم «تعارف» داشته باشند و این تعارف، قاتل فضای گفتگوی انتقادی است. هم‌بنیان‌گذاران باید بتوانند از هم انتقاد کرده و آنچه در دل‌شان می‌گذرد را به‌صورت شفاف به هم منتقل کنند. اما میان هم‌بنیان‌گذاران دوست یا فامیل، ممکن است این فضا به راحتی شکل نگیرد.‏

تعارف، تنها مانع شکل‌گیری گفتگوی انتقادی نیست. افرادی که مدت‌هاست با هم آشنایی دارند، ممکن است در یک گفتگوی صریح پای مسائل بی‌ربط دیگری از گذشته را به موضوع باز کنند. همچنین ترس از آنچه که در آینده بین آنها خواهد گذشت (مثل مورد اول)، ممکن است آنها را به کل و از ابتدا از یک گفتگوی انتقادی دور کند.‏


هم‌سانی تفکر

آدم‌ها در طول زمان به هم شبیه می‌شوند و این شباهت، می‌تواند در تفکر خودش را به شدت نشان بدهد. این هم‌سانی، چه در خلاقیت در طراحی محصول و چه در پیدا کردن راه‌حل‌های واگرا در حل مسائل در بین تیم‌های هم‌سان مشکل‌ساز خواهد بود. هرچند شدت اهمیت این عامل به اندازه‌ی دو عامل پیش نیست، اما به هرحال ممکن است مشکلات زیادی را میان تیم‌های هم‌بنیان‌گذار دوست و فامیل ایجاد کند.‏



با این اوصاف، نباید با دوست و فامیل شریک شد و کاری را شروع کرد؟

قطعاً هیچ نسخه‌ی واحدی برای این کار وجود ندارد. تیتر این مطلب هم صرفاً به نقاط منفی موضوع اشاره دارد و قصد آن، تجویز هیچ راه‌حل یا ارائه‌ی هیچ فرمولی نیست. استارتاپ‌ها و کسب و کارهای زیادی را می‌توان یافت که با هم‌بنیان‌گذارن دوست و فامیل موفق شده‌اند و موارد متعدد دیگری را می‌توان پیدا کرد که همین ساختار باعث شکست آنها شده است. مهم این است که اگر هم‌بنیان‌گذار دوست یا فامیلی برای کارمان انتخاب می‌کنیم، معایب و مخاطرات کار را هم بدانیم و از قبل خودمان را برای آنها آماده کنیم.‏



در نگارش این مطلب از صحبت‌های پروفسور Ethan Mollick از دانشگاه پنسیلوانیا ایده گرفته‌ام.

Facebooktwittergoogle_pluslinkedin

در خدمت و خیانت صندوق‌های قرض‌الحسنه خانوادگی

 

صندوق های قرض الحسنه خانوادگی

 

ماجرای صندوق‌های قرض‌الحسنه خانوادگی، هم جالب و هم خلاقانه است: افراد با یک سیستم جمع‌سپاری (Crowd Funding) ساده، برای همدیگر تأمین مالی می‌کنند و به هم وام قرض‌الحسنه می‌دهند. روش کار هم ساده است: فرض کنیم صندوق، ۱۰ نفر عضو دارد و هر ماه، هر عضو ۱۰۰ هزار تومان به صندوق می‌پردازد. در پایان ماه، ۱ میلیون تومان پول جمع شده که با قرعه‌کشی یا هر مکانیسم تعریف شده‌ی دیگری کل مبلغ به یکی از اعضا وام داده می‌شود. این ماجرا در ماه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند تا زمانی که دوره‌ی صندوق (در مثال ما: ۱۰ ماه) به پایان برسد. در پایان این دوره، اولاً هرکدام از اعضا ۱ میلیون تومان وام گرفته‌اند و ثانیاً هرکدام از اعضا به‌صورت اقساط ماهانه ۱۰۰ هزار تومان و طی ۱۰ ماه، وام‌شان را بازپس داده‌اند. یک وام قرض‌الحسنه‌ی ساده و قابل اعتماد.

در خانواده‌های زیادی این روش به اشکال مشابه وجود دارد. از دید خانوادگی که نگاه کنیم، اتفاقاً موضوع صندوق‌های خانوادگی بسیار جذابند:

  • به‌صورت خُرد پس‌اندازی صورت گرفته و نهایتاً یک وام چند برابری تحویل داده می‌شود.
  • مبالغ تعهد شده اغلب زیاد نیستند و پرداخت آنها مشکلی برای اغلب خانواده‌ها به وجود نمی‌آورد.
  • احساس کمک به دیگران (مخصوصاً اعضای خانواده یا فامیل) هم انگیزه‌ی بزرگی برای ورود به این صندوق‌هاست.

 

با این وجود، تصور می‌کنم برای افرادی که کمی سرشان بیشتر از بقیه در حساب و کتاب است، این وام‌ها ممکن است چندان جذاب نباشند. لااقل در مورد خود من، چهار مانع بزرگ برای سپردن پولم به صندوق‌های قرض‌الحسنه خانوادگی وجود دارد:

  • من به هرحال تلاش می‌کنم همیشه بخشی از درآمدم را پیش از خرج کردن پس‌انداز کنم. این پس‌انداز بر اساس درصدی از میزان درآمد ماهانه‌ی من است و ممکن است به مراتب بیشتر از رقم صندوق یا حتی خیلی کمتر از آن باشد. وقتی قرار می‌شود پولی را در صندوق خانوادگی «سپرده‌گذاری» کنم، یا باید از آن درصد مشخص چشم بپوشم و یا هزینه‌های دیگرم را کاهش دهم. بعلاوه اینکه ممکن است در یک ماه خاص تمایل یا امکان پس‌انداز کردن نداشته باشم. در حالی‌که روال صندوق‌ها این اجازه را به من نمی‌دهد.
  • یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های یک پس‌انداز خوب، قابلیت نقدپذیری است: من باید بتوانم در مواقع بحرانی یا زمان نیاز (یعنی دقیقاً هر زمان که بخواهم و اراده کنم) به پس‌اندازم دسترسی داشته باشم. ولی روال این صندوق‌ها این‌گونه نیست: زمانی وام به شما تعلق می‌گیرد که ممکن است نیازی به آن نداشته باشید و ممکن است زمانی که به وام نیاز دارید، نام شما در قرعه‌کشی بیرون نیاید!
  • مانع سوم، تعمیمی از مانع دوم است: صندوق‌های خانوادگی اغلب قابلیت برنامه‌ریزی مالی ندارند. اگر روال تخصیص وام صرفاً بر اساس قرعه‌کشی (و نه از پیش تعیین شده) باشد، نمی‌توان «چاله»ی مناسبی برای وام حفر کرد و ممکن است بخاطر این مشکل، این مبلغ پس‌انداز شده جایی هزینه شود که فایده‌ی چندانی نخواهد داشت.
  • مانع چهارم، در مورد صندوق‌های با دوره‌ی بلند (بیشتر از یک سال) و یا مبالغ ماهانه‌ی بزرگ مصداق دارد. در این حالت، هزینه‌ی مالی پول برای کسی که در اولین دوره وام را دریافت کرده با کسی که آخرین نفر است، تفاوت جدی خواهد داشت و برای هیچ‌کدام قطعاً «قرض‌الحسنه» و بدون سود نخواهد بود: اولین‌ها پول بزرگی دریافت کرده و در زمان طولانی بازپرداخت می‌کنند (سود مثبت) و آخرین‌ها ابتدا پول خود را به تدریج در صندوق سپرده می‌کنند تا نهایتاً وام دریافت کنند (سود منفی).

 

با وجود این همه اشکالی که به این صندوق‌ها وارد می‌دانم، خودم هم در دو تای آنها عضوم! البته تنها انگیزه‌ی من از حضور در این صندوق‌ها، همان موضوع احساس رضایت از کمک به نزدیکان و وجود بهانه‌ای برای دور هم جمع‌شدن‌های دوره‌ای است. بماند که برای افرادی که به هر دلیل نمی‌توانند به‌صورت منظم پس‌انداز کنند، وجود صندوق‌ها بسیار مفید خواهد بود.

Facebooktwittergoogle_pluslinkedin

وقتِ دل به دریا زدن: بهترین زمان برای شروع کار روی ایده‌

 

حالا که تب تند کارآفرینی و «استارتاپ زدن» نسبت به قبل کمی کاهش پیدا کرده، می‌شود اندکی عاقلانه‌تر نسبت به پا گذاشتن در این مسیر فکر کرد و حرف زد. حالا دیگر می‌شود خیلی راحت‌تر از قبل بعضی‌ها را به این تشویق کرد که شاید برای خودشان و بقیه بهتر است که کارمند باقی بمانند و اصولاً همه‌ی آدم‌ها آنقدر توان و ظرفیت ذهنی ندارند که بتوانند عدم قطعیت‌های دنیای کارآفرینی را تحمل کنند یا به دور از جوگیری‌های مرسوم، نسبت به آینده‌ی خودشان و دیگران تصمیم بگیرند.

بخاطر همین، فکر کردم خوب است درباره‌ی شرایط مناسب برای شروع کار کردن روی ایده توضیح بدهم. پیش از بحث درباره‌ی این شرایط، بد نیست با هم درباره‌ی چند موضوع شفاف باشیم:

  • راه‌های مناسبی برای «پولدار شدن» وجود دارد و اتفاقاً ورود به دنیای «استارتاپ‌ها»، یکی از سخت‌ترین راه‌هاست. کارآفرینی (نه به معنایی که در صدا و سیما می‌بینیم و می‌شنویم) نیاز به انگیزه‌هایی بسیار جدی‌تر از صرفِ کسب درآمدهای افسانه‌ای دارد.
  • به شدت بر این باورم که ایده، به اندازه‌ی اجرا اهمیت ندارد. اما نباید فراموش کرد که حتی خود ایده هم باید پیش از پا گذاشتن به این دنیای بی سر و ته، حداقل یک بار اعتبارسنجی شده باشد. بنابراین هروقت از ایده صحبت می‌کنیم، منظور مفهومی است که احتمالاً لااقل فرضیات پشت سرش تعیین شده و تا حد خوبی هم آزمایش شده است.
  • بعضی ویژگی‌های شخصیتی تناسب بیشتری با دنیای مبهم کارآفرینی دارند. البته این حرف به این معنا نیست که بعضی‌ها «کارآفرین‌تر» از بقیه به دنیا آمده‌اند. در بهترین حالت، این نکته را می‌توان اینطور تفسیر کرد که تحمل ابهام‌های کارآفرینی و داشتن سرسختی‌های خاص آن، برای بعضی تیپ‌های شخصیتی راحت‌تر از دیگران است. برای همین وقتی از زمان کار روی ایده صحبت می‌کنیم، فرض می‌کنیم که صاحب ایده، آنقدر خودش و نقاط قوت و ضعفی که دارد را می‌شناسد که بتواند با تقریب خوبی به‌صورت عاقلانه تا پایان مسیر را طی کند.

حالا که شفاف شدیم، بیایید تلاش کنیم به این پرسش پاسخ بدهیم که «من ایده‌ی خوبی دارم و می‌خواهم برای اجرایی کردن ایده‌ام، شغل فعلی‌ام را رها کنم. آیا الآن زمان مناسبی برای این کار است؟»‏

برای پاسخ به این پرسش، چهار نکته‌ی کلیدی را باید در نظر بگیرید:‏

 

اول: آیا من آنقدر توانایی دارم که بتوانم خودم، خودم را تشویق کنم؟

روزگاری استادی داشتم که تلاش برای رسیدن به موفقیت را مثل تمرین یک قهرمان پرتاب وزنه برای المپیک توصیف می‌کرد: باید روزها و روزها به تنهایی تمرین کنی؛ کسی نیست که کمک‌ات کند؛ شاید لازم باشد هربار پس از پرتاب وزنه، خودت پنجاه – شصت متر را طی کنی و وزنه‌ها را دوباره برگردانی و البته آنقدر روحیه داشته باشی که این کار طاقت‌فرسا را چهار سال تکرار کنی!‏

کارآفرینی، صرفاً راهی برای فرار از شغل فعلی نیست. سختی‌هایی دارد که معمولاً کمتر از آنها صحبت می‌شود و متأسفانه اغلب افراد تنها روی مثبت آن (موفقیت در المپیک!) را می‌بینند. کسی که قدم در این راه می‌گذارد، باید بتواند سبک زندگی‌اش را تغییر دهد و هفت روز هفته، هر روز ۲۰ ساعت بدون وقفه و تعطیلی و استراحت آن هم به مدت حداقل دو سال کار کند. باید بتواند بپذیرد که از این به بعد هم رئیس خودش است و هم کارمند خودش و بتواند مثل یک رئیس سخت‌گیر و دقیق، از خودش حساب بکشد. باید بداند که تشویقی در کار نیست و آنچه هست، فقط دستاوردهایی است که ممکن است تا مدت‌ها کسی جز خودش از آنها خبر نداشته باشد. چنین فردی همچنین باید بتواند روحیه‌اش در طول مدت کار روی ایده را حفظ کند و روز هزارم هم به اندازه‌ی روز اول، انگیزه و علاقه داشته باشد.‏

چنین فردی هستید؟ چه خوب! خیلی‌ها واقعاً این روحیه را ندارند.‏

 

دوم: آیا الآن زمان مناسبی برای شروع این کار است؟

وقتی صحبت از زمان می‌کنیم، هم موارد فردی و هم موارد مرتبط با بازار را در نظر می‌گیریم.‏

اجازه دهید با خودمان صادق باشیم: جملات انگیزشی، مانند مسکن‌هایی هستند که ممکن است دردهای کوچک را آرام کنند و در مورد دردهای بزرگ، کاری از دست‌شان بر نمی‌آید. اگر من درگیر اجاره‌خانه یا قسط وام هستم و بجز منبع درآمد فعلی‌ام، راه دیگری برای پرداخت آنها ندارم، شاید در حال حاضر و از نظر شخصی زمان مناسبی برای کار روی ایده‌ام نباشد. بسیاری از کسب و کارهای نوآورانه به مدتی یک تا دو ساله برای رسیدن به درآمد پایدار نیاز دارند و منِ کارآفرین، در این مدت باید بتوانم هم هزینه‌های شخصی خودم و هم هزینه‌های کسب و کاری که راه انداخته‌ام را تأمین کنم. هرچند عدد و زمان مشخصی در این زمینه وجود ندارد، اما برداشت شخصی من این است که کسی که پا در دنیای کارآفرینی می‌گذارد، لازم است به اندازه‌ای پس‌انداز داشته باشد که بتواند حداقل شش ماه بدون درآمد، سطح فعلی زندگی‌اش را حفظ کند.‏

از دید بازار هم باید به این نکته دقت کرد که وضعیت فعالیت رقبا در این حوزه در حال حاضر چقدر است؟ آیا قوانین و مقررات لازم برای حمایت از کسب و کار من وجود دارد؟ فرصتی که با آن روربرو شده‌ام، یک تب زودگذر است یا می‌توان امید داشت سه سال دیگر هم با همین روند رشد وجود داشته باشد؟ نباید فراموش کرد که گاهی اوقات بد نیست زمین بازی را به رقیب واگذار کنیم تا سختی‌های مسیر را هموار کند و بعد با خیالی آسوده‌تر کار روی ایده را آغاز کنیم.‏

 

سوم: آیا منتورهای خوبی در دسترس دارم؟

وضعیت فعلی اکوسیستم کارآفرینی کشور را فراموش کنید که در آن، هرکسی می‌تواند خودش را منتور/مربی/تسهیل‌گر بخواند! در دنیای واقعی کارآفرینی، منتورها بسیار با تجربه‌تر از افرادی هستند که ما در ایران با آنها روبرو هستیم. منتور واقعی، باید بیش و پیش از هرچیز، نگاهی استراتژیک به موضوع داشته باشد و پیش از شروع کار روی ایده، بتواند مخاطرات آن را شناسایی کند و راه‌کارهای مقابله با آن را پیشنهاد دهد. منتور همچنین باید کارآفرین را به‌صورت شخصی و شخصیتی به‌خوبی بشناسد و در صورت لزوم، بر اساس شناختی که از مسیر و کارآفرین دارد، او را به انجام کاری تشویق یا از آن دور کند.‏ به بیان دیگر، شاید منتور خوب کسی است که بتواند به صراحت بگوید: تو برای این کار مناسب نیستی پسرم!‏

 

چهارم: آیا تمهیدات اولیه‌ی شروع به کار را در نظر گرفته‌ام؟

معمولاً یکی از اولین تمهیداتی که به ذهن می‌رسد، سرمایه‌ی لازم برای شروع کار است که پیش از این درباره‌ی آن صحبت کردیم. ولی یکی از مهم‌ترین پیش‌نیازهای دیگر شروع کار روی ایده، دانش مورد نیاز است. این دانش، الزاماً از دید فنی و تکنیکال نیست و قطعاً مواردی مانند شناخت بازار را هم در بر می‌گیرد.‏

بعلاوه، همه‌ی ما تعهداتی داریم که ممکن است مانع از کار کردن تمام وقت یا با ذهن آزاد روی ایده‌مان شوند. پیش از شروع به کار، لازم است تکلیف این تعهدات را مشخص کنیم و بتوانیم با شیب مناسبی آنها را به پایان برسانیم. همچنین بهتر است درباره‌ی این موضوع هم فکر کنیم که شاید مناسب باشد حین فرآیند اتمام تعهدات دیگر، با شیب اندکی کار پاره‌وقت روی ایده را دنبال کنیم تا بتوانیم دید دقیق‌تری نسبت به آنچه با آن روبرو خواهیم شد به دست بیاوریم. خدا را چه دیدید؟ شاید این دید باعث شد کلاً از کارآفرینی منصرف شویم و سال‌های سال با خوبی و خوشی از ساعت ۵ بعدازظهر به بعد را با خانواده‌مان بگذارنیم!

 

در نگارش این یادداشت، از صحبت‌های خانم پروفسور Laura Huang از دانشگاه پنسیلوانیا ایده‌های زیادی گرفته‌ام. همچنین این یادداشت پیش از این در سایت اصفهان پلاس نیز منتشر شده است.

Facebooktwittergoogle_pluslinkedin

انتشار دوباره: شلوارک‌های رسمی (روزهای پنجم و ششم)‏

قسمت‌های سوم و چهارم این یادداشت و توضیح مرتبط با آن را می‌توانید از اینجا مطالعه کنید.


 

 شلوارک‌های رسمیروزنویس‌های یک علاقمند به گیگ‌ها در سفر به ولایت برلین و حومه – روزهای پنجم و ششم: بار دیگر، شهری که دوستش داشتم

کل‌ش با هم چند؟

خیلی وقت است که وقتی برای یک سفر خارجی از ایران خارج می‌شوم، یکی از چیزهایی که مدام از خودم می‌پرسم این است که آیا حاضر هستم در این شهر زندگی کنم یا نه. این سفر هم همین‌طور بود. اوایل سفر، پاسخی که به این سوال می‌دادم، کمی منفی بود: برلین، برلین که می‌گفتند، چیز دندان گیری نبود و می‌شد با وجود اینکه یک شهر اروپایی بزرگ است، بی خیال زندگی کردن در آن شدولی روز به روز گذشت، برلین خودش را بیشتر به من نشان داد و بیشتر به دلم نشست. اوایل، برلین (و مخصوصاً بخش‌های شرقی‌اش که ما بیشتر در آن رفت و آمد داشتیم)، برایم یک جوان بیست و چند ساله‌ی مو بور آلمانی بود که توی خیابان قرار بود با هم چند متری راه برویم؛ اما نه موضوعی برای صحبت کردن داشتیم و نه زبان مشترکی برای حرف زدن. اما روز به روز، این جوان موبور برایم کمی «شرقی‌تر» شد و کمی هم – فارسی که نه – انگلیسی یاد گرفت. توانستیم دست و پا شکسته با هم حرف بزنیم و اینجوری شد که روز آخر، به این نتیجه رسیدم که نه تنها حاضرم در برلین زندگی کنم، که به آن مشتاق هم هستم.

 

حوض نقاشی

یکی از ویژگی‌های برلین که به شدت برای من جذاب بود، حجم بی نظیر گرافیتی هایی‌است که روی در و دیوار شهر کشیده بودند. گرافیتی‌هایی که قاعدتاً از کلمات آلمانی آنها سر در نمی‌آوردم، اما آنقدر زیاد و آنقدر رنگی و بعضاً آنقدر جذاب بودند که نمی‌شد بی خیال شان شدجالب است که حتی lonely planet هم یکی از جذابیت‌های دیدنی برلین را همین street art دانسته. اگر بخواهید خیلی جدی (مثل آدمی که تمام بدنش را تتو کرده) جایی از شهر را ببینید که جای خالی برای کشیدن گرافیتی برایش باقی نگذاشته اند، سری به محله‌ی ترک نشین برلین بزنید. شرمنده که اسم محله را یادم نیست.

 

یه دیواره که پشتش هیچی نداره

هم سن و سال‌های من (دهه شصتی‌های حداکثر تا سال ۶۶البته) و قبل از آن، وقتی اسم برلین می‌آید، احتمالاً یکی از اولین چیزهایی که به ذهن شان می‌رسد، دیوار برلین استالآن اثری از دیوار برلین (به آن شکلی که قبلاً بود) نیست و جاهایی داخل شهر، بلوک‌هایی از این دیوار را گذاشته‌اند. بلوک‌هایی که یا قبل یا بعد از فروپاشی دیوار، مثل خیلی جاهای دیگر شهر پر از گرافیتی‌اندجالب است که آلمانی‌ها، این نماد حماقت بزرگ بشر در قرن بیستم را اینقدر راحت جلوی چشم خودشان و دیگران گذاشته‌اند. و برایم خیلی خیلی جالب است که از یادآوری اشتباه‌های گذشته‌ی خودشان خجالت نمی‌کشند.

 

کارخانه

بحث دیوار شد، بد ندیدم که این نکته را هم بگویم که روز آخر (یعنی دوشنبه) دوستان کنفرانس برنامه‌های بازدیدی از چند مرکز شتابدهنده و coworking space هماهنگ کرده بودند که اگر نه بیشتر از خود کنفرانس، که لااقل هم اندازه‌ی آن برایم جذاب بود. 

یکی از این مراکز، جایی بود به اسم Factory Berlin که گفتند دقیقاً دیوار به دیوار جایی است که قبلاً دیوار برلین در آن قرار داشته. یک کارخانه برای کمک کردن به استارتاپ‌ها، درست کنار دیوار. فکر می‌کنم اول باید خیلی از دیوارها خراب شود تا بذرهای رشد آینده شکل بگیرند. به همین سادگی.

 

رساله‌ای در باب فروپاشی خانواده در غرب، علی الخصوص در برلین

چند تا آدم خسته را تصور کنید که ممکن است از شدت گرسنگی، هرلحظه به یکی از خودشان حمله کنند و او را بخورند! این حال و روز ما بود در برلین، درست ظهر روز یکشنبهباور کردنی نیست، اما درست بر خلاف انتظاری که ما داریم، خیلی از فروشگاه‌ها و البته رستوران‌ها روزهای یکشنبه تعطیل اند! شدت این تعطیلی هم در حدی است که وقتی مثلاً آدرس یک رستوران لبنانی در نزدیکی خودتان را در گوگل سرچ می‌کنید، همان اول با یک close now قرمز، تعطیل بودنش را به شما اطلاع می‌دهدبرلینی‌ها روزهای یکشنبه نه در رستوران یا مراکز خرید، که حتی در خیابان هم نیستند. پس احتمالاً در خانه هایشان نشسته اند و دارند با خانواده وقت می‌گذرانندفَتَأمل!

 

بهشت ما استارتاپ‌ها

ظاهراً برلین یکی از بهترین شهرهای اروپاست که می‌شود در آن استارتاپ راه اندازی کرد. خیلی از استارتاپ‌های معروف دنیا (مثلاً ساوند کلاد) هم برلینی هستند. آلمانی‌ها، ملتی تحقیر شده بعد از جنگ جهانی دوم و دو پاره شده برای چند دهه، فضایی را ایجاد کرده‌اند که یک صاحب ایده‌ی خوب در کنار دانش کافی و دسترسی به منتور و البته کار کردن منظم روی ایده‌اش، می‌تواند ارزش و ثروت ایجاد کند. شخصاً فکر می‌کنم تلقی ما نسبت به مفهوم ثروت زیاد دقیق نیست و خیلی که هنر کنیم، ثروت را معادل پول و درآمد می‌دانیم. شاید دانستن این نکته جالب باشد که در کنفرانس، چند بحث و ارائه‌ی جدی در مورد کارآفرینی اجتماعی وجود داشت. در واقع، ظاهراً چارچوب فکری غالب در لااقل برلین این است که استارتاپی که نتواند بجز مشتریان تعریف شده‌اش، مشکلی از جامعه حل کند، زیاد هم قابل اعتنا نیست.

 

مانده حساب

طی اتفاقی که هنوز هم نمی دانم چطور پیش آمد، به معنای واقعی کلمه «بار» خورد و در ۴ روز بیشتر از ۱۰۰ طرحی که برای جشنواره‌ی پل ثبت نام کرده بودند را ارزیابی اولیه کردم. در روز داوری نهایی هم حضور داشتم و بخاطر همین، تقریباً تمام طرح‌های برگزیده ی حوزه‌یIT را می‌شناختماگر بخواهم بدبینانه نگاه کنم، از بین طرح‌هایی که صاحبان‌شان به برلین آمدند، جز سه تا بقیه ایده‌های زیاد درخشانی نداشتند و بعید هم می‌دانم بیشتر از پنج کسب و کار پایدار از مجموع این طرح‌ها به وجود بیاید. این عددها در حالت واقع بینانه هم زیاد بیشتر نخواهد بودمشکل از کجاست؟ چند نکته را بدون اولویت و همینجور درهم و برهم عرض می‌کنم.

– فضای اکوسیستم استارتاپی ایران – ببخشید البته – کمی خاله زنکی است. اینکه فلانی چی گفت و چرا این یکی با آن یکی دعوا دارد و مسائلی از این دست، احتمالاً نمی‌تواند کمک زیادی به این اکوسیستم کند. بعضی از بزرگان و السابقون ماجرا، صاحبان ایده را رها کرده‌اند و درگیر کارهای دیگری هستند که نهایتاً فایده‌ی زیادی نخواهد داشت. البته تأکید می‌کنم: بعضی از بزرگان.

– خود بچه‌های صاحب ایده هم علاوه بر خیلی چیزهای دیگری که ندارند، کلاً بی خیال «تمرکز داشتن» برای انجام یک کار شده‌اند. هم زمان روی ۳پروژه کار می‌کنند و نهایتاً هم بعد از یکی دو سال، هیچکدام را به نتیجه نمی‌رسانند.

– در بازدید از انکوباتورها، مراکز رشد و البته محیط‌های عمومی کار در برلین، متوجه شدم که دوست دارند خیلی دقیق کاری که انجام می‌دهند را شرح بدهند. کسی که coworking space داشت، می‌دانست که شتابدهنده نیست و نباید مثل یک شتابدهنده عمل کند. آدم ها، زیاد توی دست و پای هم نمی‌پیچیدند و تلاش می‌کردند یک گوشه‌ی این بازار بزرگ را بگیرند و پیش بروند.

 

کاشف فروتن برلین

شک ندارم که دوباره به برلین بر می‌گردم. حالا اگر برای تجربه ی زندگی هم نشد، قطعاً یک بار دیگر می‌آیم. آن بار هم یک کفش خوب پایم می‌کنم، چند بطری آب معدنی توی کوله پشتی‌ام می‌اندازم، دوربین‌ام را دستم می‌گیرم و توی کوچه‌های مختلف شهر راه می‌روم. این بار سعی می‌کنم حس آدم‌هایی که یک شبه، شهرشان دو قسمت شد را درک کنم. سعی می‌کنم بفهمم آنهایی که دل به دریا می‌زدند و با وجود خطر تقریباً حتمی مرگ، تلاش می‌کردند از دیوار بگذرند، چه احساسی داشته‌انددفعه‌ی بعدی که به برلین بروم، برای کشف تاریخ پنهان آن است. دوست دارم بدانم چطور می‌شود تحقیر شد، حماقت کرد و باز دوباره سر بلند کرد. این درس‌ها، چیز کمی نیست. ما نیاز داریم یاد بگیریم تا بزرگ شویمچه کسی می‌داند؟ شاید روزی اکوسیستم استارتاپی تهران یا هر شهر دیگری در ایران، به خوبی برلین باشدرویای چنین روزی را فراموش نخواهم کرد.

 

Facebooktwittergoogle_pluslinkedin

انتشار دوباره: شلوارک‌های رسمی (روزهای سوم و چهارم)‏

قسمت دوم این یادداشت و توضیح مرتبط با آن را می‌توانید از اینجا مطالعه کنید.


 شلوارک های رسمی: روزنویس‌های یک علاقمند به گیگ ها در سفر به ولایت برلین و حومهروز سوم: هوا را از من بگیر، غذا را نه

زنده باد Yelp

نامردی است اگر بگویم کیفیت غذای کنفرانس افتضاح است. اصولاً افتضاح به چیز دیگری می گویند که کیلومترها از این چیزی که به ما می‌دهند فاصله دارد. البته امیدوارم اشتباه نکنید: منظور من اصلاً این نیست که کیفیت غذا از افتضاح بهتر است؛ نه! ناهار و شام کنفرانس از افتضاح هم افتضاح‌تر است.

فرض کنید بعد از شنیدن کلی سخنرانی خوب که قاعدتاً گلوکز زیادی می‌سوزاند، قرار باشد چیزی برای خوردن پیدا کنید که برای مدتی قند خون‌تان را بالا ببرد. و البته این هم بدیهی است که عده‌ی زیادی هم مثل شما در کنفرانس هستند که حتی اگر گلوکز نسوزانده باشند، باز هم بخاطر نیازهای فیزیولوژیک به خوراکی احتیاج دارند. همه‌ی اینها باعث می‌شود که در تایم ناهار و شام کنفرانس، یک صف طولانی شکل بگیرد که البته نتیجه‌ی زیاد خوشایندی ندارد.

مقداری برنجِ کته‌ی شور، دو نوع سوپ بی‌مزه، یک نوع خورشتِ به شدت آبکی؛ این همه‌ی آن چیزی است که در انتهای صف، انتظار شما را می‌کشد.

iBridges 2015 Berlin

صف‌های ناهار و شام هر روز کوتاه‌تر از روز قبل می‌شوند و بعید نیست روز آخر کنفرانس، بین افرادی که آمده‌اند و غذای کنفرانس را خورده‌اند، برای تبلیغ هم که شده، یک بلیت مسابقه‌ی فینال را قرعه کشی کنند.

و دقیقاً به همین خاطر است که آدم‌های دست به Yelpای مثل من، برای زنده ماندن به شدت تلاش می‌کنند. الآن هم این گزارش را در کافه‌ای در حاشیه‌ی یک خیابان دارم می‌نویسم و البته از بدشانسی، رئیس‌ام همین الآن از کنارم گذشت. شانس که نداریم! اگر داشتم جایی بیل می‌زدم و عرق می‌ریختم، تا دو سال کسی از آن دور و بر عبور نمی‌کرد!

گلِ بی‌خار، خداست

البته از حق نگذریم: همه چیز کنفرانس انصافاً خوب است و تیمی که داوطلبانه کار کرده‌اند، خداوکیلی کار خوبی را جمع کرده‌اند که نتایج آن در سال‌های آینده بیشتر مشخص خواهد شد. مشکل غذای کنفرانس، تنها مشکل آن است؛ هرچند همین یک مسأله، بجز کیفیت مشکل دیگری هم دارد.

عده‌ی زیادی از آدم‌های کنفرانس، از ایران به برلین آمده‌اند و این، یعنی احتمالاً اقتضائات زندگی در ایران خودش را به هرحال جوری در کنفرانس نشان می‌دهد. یکی از این اقتضائات (به عمرم یاد ندارم که متنی نوشته باشم که در دو جمله‌ی پشت سر هم اش، دو بار نوشته باشم “اقتضائات”)، مسأله‌ی غذای حلال است. در کنفرانس غیر از غذای معمول (که طبعاً حلال نیست)، یک نوع غذای به شدت بی مزه‌ی مخصوص گیاهخواران سِرو می‌شد.

مشاهده ی من در این دو روز نشان می‌دهد که فارغ از نوع اعتقادات مذهبی، خیلی از شرکت کنندگان ایرانی به دنبال غذای حلال بودند و البته لااقل در کنفرانس آن را پیدا نمی‌کردند.

یک سوال مهم: قرار است نسخه هایی که در کنفرانس برای مان پیچیده اند هم مثل همین غذای حلال باشد و تفاوت های فرهنگی و اقتضائات ایرانی ها (تا اینجا شد چهار بار!) در آن رعایت نشده باشد؟

iBridges 2015 Berlin

 

تو رو خدا …

بابا و مامان اکوسیستم، دیروز هم دست از سر من بر نداشتند! البته کماکان نمی دانم در مورد بابای اکوسیستم صحبت می کنم یا مامان اش، اما برای راحتی و البته رعایت موازین شرعی، فرض کنید که طرف، بابای محترم و دوست داشتنی اکوسیستم است.

در چند روز گذشته، به دلایلی ارائه ی چند نفر از سخنران که دست برقضا در یک شرکت همکار بودند، انجام نشد.

بعد از این ماجرا، بابای اکوسیستم در صحبتی کوبنده تهدید کرد که آن شرکت را تحریم خواهد کرد و دیگر برای اسپانسرشیپ رویدادهایی که برگزار می کند، سراغ آنها نخواهد رفت.

راستش را بگویم؟ برای آن شرکت هم متأسفم که از این به بعد هم فرصت اسپانسرشیپ و هم شانس همکاری با باباجان را از دست خواهد داد. از بابای عزیز هم عاجزانه درخواست می کنم کوتاه بیاید و آن شرکت را به من و بقیه ی حاضران در کنفرانس ببخشد.

iBridges 2015 Berlin

 

روز چهارم: برلینِ آرام

کجایی دکتر جان؟

چرا روزنویس سوم تا همین حالا که من دارم روزنویس چهارم را می نویسم، هنوز در یک پزشک منتشر نشده؟ به سر مبارک قسم که نمی دانم! البته حدس می زنم بخاطر این باشد که دیروز آنقدر دیر به محل اقامت مان رسیدم که دیگر حال و حوصله ی نوشتن نداشتم و فکر کردم اگر بعد از ۱۸۰کیلومتر رانندگی بخواهم درباره ی کنفرانس بنویسم، احتمالاً پَرَش به خیلی ها می گیرد و این اصلاً خوب نیست. به همین خاطر دیر مطلب را نوشتم و دیر هم فرستادم و شاید بخاطر همین است که هنوز شلوارک های سوم در سایت منتشر نشده.

خلاصه اینکه دکتر مجیدی عزیز! قربان دستت! من اینجا دستم از دنیا

کوتاه است. با صفا! اول خودت را به من بِنما، بعد بیا با هم برویم سینما که هردوی مان ظاهراً اهل فیلم دیدنیم.

iBridges 2015 Berlin

 

چرا رفتم؟ چرا تو بی قراری؟

امروز کنفرانس تمام شد. اتفاق خیلی ویژه ی امروز، تغییر ناگهانی در کیفیت غذا بود. امیدوارم ریا نشود، ولی امروز پِنِه ای در کنفرانس سِرو شد که خداوکیلی هیچکس انتظارش را نداشت. همچین چرب و البته شکم سیر کن!

بله! احتمالاً تعدادی از شما عزیزان خواننده الآن دارید توی دل تان به من فحش می دهید که مگر این غذا چه مسأله ی مهمی است که اینقدر درباره اش می نویسم و آدم هم اینقدر شکم پرست و کارد به شکم ات بخورد و از اینجور حرف ها. اولاً که خوشحالم که تابحال گرسنگی نکشیده اید که عاشقی و معشوق و داستان های عاشقانه را کل یوم یادتان برود. ثانیاً هم این مسأله اینقدر اهمیت و بازتاب داشت که در سخنرانی پایانی کنفرانس هم درباره ی آن صحبت شد!

نصف جنگ های دنیا بر سر غذا بوده و هست. نفت و اینجور چیزها بهانه است.

تیغ مداد تراش

امروز عزیز دلی که هنوز نمی دانم بابای اکوسیستم است یا مامان آن (و البته نظرم به بابا بودنش نزدیک تر است)، من را کناری کشید و گفت که دیگران از من (یعنی از ایشان) پرسیده اند که مگر میثم زرگرپور چه دشمنی ای با تو دارد که درباره ات اینطور نوشته و فلان. من هم (یعنی ایشان) جواب دادم که نخیر؛ اتفاقاً ما با هم خیلی رفیق ایم و فلان.

رفاقت با بابا جان حتماً افتخار من است. من هم لابد می دانم با چه کسی می شود شوخی کرد و چه کسی جنبه ی شوخی کردن را ندارد.

البته این هم هست که در پس هر طنزی، یک حقیقت جدی دارد خودش را به در و دیوار می کوبد.

iBridges 2015 Berlin

 

ژا … وی

جای همه ی اهل دل خالی، امروز کمی زودتر از کنفرانس و سخنرانی پایانی آن پیچیدیم و با رفقا رفتیم جایی که می شد فینال جام باشگاه های اروپا را در کنار بقیه ی مردم دید. بعد از کلی پیاده روی، جایی پیدا کردیم و وسط هواداران یوونتوس و بارسلونا، فوتبال تماشا کردیم. این فوتبال را می شد در خانه هم دید، اما فکر می کنم دیدنش در یک کشور دیگر و در کنار ملیت های دیگری که احساسات بعضاً عمیقی به تیم شان دارند و برد و باخت در این بازی، برای شان معنی بیشتری از یک جام (ولو بزرگ) دارد، تجربه ای است که آرزو می کنم همه تان به هرحال روزی آن را به دست بیاورید.

به من که خیلی کیف داد.

iBridges 2015 Berlin iBridges 2015 Berlin

 

فقط همین؟

قرار نیست بیشتر درباره ی کنفرانس بنویسم؟ فکر می کنم قرارمان این بود که درباره ی حواشی کنفرانس بنویسم. امروز که شکر خدا غذا خوب بود، نشست های خوبی برگزار شد و مشکلی نبود. بزرگواران اکوسیستم هم که روز آرامی داشتند و بجز چپ چپ نگاه کردن نزدیکان شان به بنده ی سراپا تقصیر، کار خاصی نداشتند و تازه اگر داشتند هم من دیگر جرأت نوشتن آن را نداشتم. برای همین هم امروز چیز زیادی درباره ی خود کنفرانس نداشتم که بنویسم.

فردا قرار است با تعدادی از دوستان، برویم و کمی برلین را بگردیم. فکر می کنم گزارش فردا، احتمالاً جذاب باشد. امیدوارم.

Facebooktwittergoogle_pluslinkedin

انتشار دوباره: شلوارک‌های رسمی (روز دوم)‏

 

قسمت اول این یادداشت و توضیح مرتبط با آن را می‌توانید از اینجا مطالعه کنید.


شلوارک‌های رسمی- روزنویس‌های یک علاقمند به گیک‌ها در سفر به ولایت برلین و حومه- روز دوم: سبقت آزاد در شعبه این طرف اقیانوسِ تهرانجلس

iBridges Berlin 2015

 

لاین سوم قضیه

 حساب کرده‌ام که روزانه حدود ۱۸۰کیلومتر در این مملکت غریب دارم رانندگی می‌کنم. آن روزی که بلانسبت همه‌ی جمع خام شدم و به هوس رانندگی در اتوبان‌های سرعت آزاد آلمان رفتم و به قرار هفتاد و چهار هزار تومان وجه رایج مملکت، گواهینامه‌ام را بین‌المللی کردم، باید حساب این کار را می‌کردم. این طرف آلمان اما، از جاده های دویست و پنجاه کیلومتر در ساعت خبری نیست که هیچ، مجبورم کلی محدودیت سرعت و خط کشی‌های جورواجور را هم تحمل کنم. از آن طرف، بنز و آئودی که زیر پای‌مان نیانداخته اند؛ یک پژوی ناقابل است که یکی‌اش را – ولو با مدل پایین‌تر – در تهران هم دارم.

خلاصه اینکه الآن حسابی از چاله چوله های این جاده‌ی فلان فلان شده که آخرش نمی دانم به ورشو می‌رسد یا لایپزیک یا درسدن خبر دارم.

البته از حق اگر نگذرم، این رانندگی‌های طولانی مدت کم هم برایم درس نداشته. اول اینکه فهمیده‌ام آلمانی ها هم مثل ما آدمیزادند. چراغ قرمز رد می‌کنند، سرعت مجاز را رعایت نمی‌کنند و لایی هم می‌کشند؛ ولو کمی شبیه‌تر به آدمیزاد. رانندگی بیرون شهرشان اما یک ویژگی جالب هم دارد که لااقل توی ایران آن را ندیده بودم.

عزیزانِ – به قول جواد خیابانی و پیمان یوسفی – ژرمن، به جز وقتی که بخواهند واقعاً سبقت بگیرند، به لاین آخر (اغلب سوم) جاده کاری ندارند. در لاین وسط عین بچه‌ی آدمیزاد سرشان را می‌اندازند پایین و می‌روند. هر چند دقیقه یک بار هم یک ماشین که احتمالاً از جریمه و اینها نمی‌ترسد، عین گلوله از لاین سوم می‌گذرد. خلاصه اینکه بر خلاف ایران، لاین سبقت واقعاً برای سبقت است و ماشینی پیدا نمی‌شود که چون دوست دارد راندن با سرعت ۴۰در این لاین را تجربه کند، عده‌ای را منتظر پشت سرش نگه دارد.

این ماجرا، عجیب شبیه جوامع کاری و اکوسیستم‌های کارآفرینی ایران است! درست عین اتوبان‌های آلمان، آنهایی که می‌بینند جوان‌ترهایی آمده‌اند که هم مرکب فکری بهتری دارند و هم زورشان می‌رسد که سریع‌تر گاز بدهند و به مقصد برسند، راه را برایشان باز می‌کنند و خودشان همان جایی که باید، مسیر را ادامه می‌دهند.

گفتم که: لاین سوم اتوبان‌های آلمان دقیقاً عین اکوسیستم کارآفرینی ایران است!

iBridges 2015 Berlin

 

بگو بابا، عمو ببینه …

بحث اکوسیستم کارآفرینی شد، یادم افتاد که امروز در کنفرانس و جلوی کلی مهمان، بابا و مامان اکوسیستم بصورت غیرمستقیم با هم دعوای‌شان شد. البته نمی‌دانم چه کسی دقیقاً باباست و چه کسی مامان (و دلیل این ندانستن هم بماند)، اما یکی به دیگری گفت که ما با هم رقیبیم و نه دشمن؛ و البته دست‌مان برسد، همدیگر را می کشیم.

مزاح فرمودند لابد. کشته‌ی هردوی شما دو بزرگوار، ماییم و همین بچه‌های یک لاقبایی که به ضرب و زور و قرض و کمک، جمع کرده‌اند بیایند برلین تا چهار تا آدم حسابی را ببینند و چیزی یاد بگیرند برای آینده‌شان.

iBridges 2015 Berlin

 

شما بهش میگین رویداد؛ اگه گفتین ما بهش چی میگیم؟

وسط دعوای بابا و مامان، یک چیزی هم از دهن یکی پرید که برای من یکی که خیلی درس و پند داشت.
امروز فهمیدم که ما در برگزاری رویدادهای کارآفرینی به بلوغ رسیده‌ایم و اصلاً هم اینطور نیست که رویدادهای کارآفرینی ما زیاد است و حتی جا دارد زیادتر هم بشود.

ما که بخیل نیستیم، زیادترش کنید. فقط همین حالا هم کمی بوی سوختگی‌اش بلند شده و بیم دارم اگر کمی بیشترش کنید، کلهم اجمعین بسوزد و مجبور باشیم سر بی شام روی بالش بگذاریم. از ما گفتن بود.

شعبه ی شرقی تهرانجلس

برلین را ایرانی برداشته! هرجایی که می‌روی، جماعت عزیز اهل بریج را می بینی که دارند کیف دنیا را می‌کنند. توی کنفرانس که طبیعی است زبان آشنای فارسی را زیاد بشنوی، اما اینکه مثلاً کنار فلان ساختمان تاریخی برلین، فارسی بیشتر از آلمانی شنیده شود، انصافاً جای تقدیر و تشکر دارد.
ایرانی می تواند!

iBridges 2015 Berlin

 

بچه ی یتیمِ مقوله

امیرحسین پسر خوبی است. تیپ بچه مثبت ها را دارد و اغلب اوقات هم می‌خندد. امیرحسین طرحی دارد که یک بار برایش مفصل در کافه توضیح دادم که چرا این ایده جواب نمی‌دهد و باید چه کار کند که بهتر شود. گوش نکرده و البته به لطف برگزیده شدن همین طرح هم عازم برلین شده.

امیرحسین و امیرحسین‌ها، نمونه ی کامل بچه یتیم‌های اکوسیستم دوست‌داشتنی ما هستند. بچه‌هایی که پدر و مادر، اگر وسط دعوای‌شان وقت کنند و واقعاً آن طوری که باید بهشان برسند، آینده ی به مراتب بهتری خواهند داشت.

خوش به حال بچه‌های همسایه!

Facebooktwittergoogle_pluslinkedin

انتشار دوباره: شلوارک‌های رسمی (روز اول)‏

 توضیح: این شانس را داشتم که از ۴ تا ۸ جون، در کنفرانس iBridges برلین حضور داشته باشم. در طول زمان برگزاری کنفرانس هم با هماهنگی که با دکتر مجیدی (سایت یک پزشک) انجام دادم، روزنوشت‌هایی از حضورم در کنفرانس را در این سایت منتشر کردم. این یادداشت‌ها بازخوردهای به شدت متناقض و بعضاً جنجالی داشت؛ جوری که دکتر مجیدی، به هر دلیل و بدون دادن توضیحی، دو قسمت آخر یادداشت‌ها را منتشر نکرد.

حالا که یک سال از این کنفرانس و حواشی آن گذشته، تصور می‌کنم بازخوانی این یادداشت‌ها چندان خالی از لطف نباشد. به همین خاطر، هر روز یک قسمت از این مجموعه یادداشت چهار قسمتی را در وبلاگ منتشر خواهم کرد.


شلوارک‌های رسمی: روزنویس‌های یک علاقه‌مند به گیک‌ها در سفر به ولایت برلین و حومه

001

اینجایی که الآن هستم و دارم می‌نویسم، جایی است در آسمان لهستان. یعنی حدس می‌زنم اینجا باشد. حدود نیم ساعت دیگر قرار است این هواپیمای فسقلی توی فلان فرودگاه برلین بنشیند و سفر پنج روزه‌ی من و رفقا برای شرکت در کنفرانس بریج شروع شود.

واقعیت این است که اول قرار نبود عاشقان را نفله کنند، اما بعداً که قرار شد، ما هم با خودمان قرار گذاشتیم این روزنویس‌ها با گزارش‌های عادی ای که بقیه از یک کنفرانس می‌نویسند کمی فرق داشته باشد. گزارش نوشتن کار گزارش‌نویس‌هاست و من هرچیزی که باشم، این یک فقره را نیستم. یعنی زیاد دوست ندارم مثل فلان خبرنگاری که قرار است به ازای کلمه‌ای فلان تومان برای مجله یا سایت اش گزارش بنویسد، گزارش‌گری کنم.

بیشتر دوست دارم در این سفر، یک مشاهده‌گر چیزهایی باشم که دور و برم اتفاق می‌افتد؛ آدم‌هایی که همه‌مان می‌شناسیم‌شان را ببینم و بدون تعارف روایت کنم؛ و خلاصه اینکه حس و حال شخصی‌ام از این سفر را نقل کنم.

برای همین است که این روزنویس‌ها، از فرودگاه امام خمینی تهران شروع می‌شود و نه از سخنرانی افتتاحیه‌ی کنفرانس؛ و دقیقاً به همین خاطر است که ممکن است کاپوچینویی که در فرودگاه مینسک با رفقا به بدن زده‌ایم، نقش مهم‌تری در آن داشته باشد تا ارائه‌ی حضرت مک کلور.

پس توصیه می کنم اگر دوست دارید کنفرانس بریج را از دیدگاه صرفاً تکنولوژی یا فقط کارآفرینی دنبال کنید، وقت‌تان را زیاد برای خواندن این روزنویس‌ها تلف نکنید که اینجا چیزی دست‌تان را نخواهد گرفت. ولی از طرف دیگر، توصیه می کنم که “شلوارک‌های رسمی” را دنبال کنید تا احتمالاً از حس و حال واقعی تر رویدادی که می‌گویند بزرگ‌ترین گردهمایی ایرانیان در خارج از کشور است، خبر داشته باشید. اینجور اتفاقات و حس و حال‌های لحظه ای را در توییتر هم با هشتگ #شلوارک به اشتراک می گذارم که احتمالاً نسبت به مطلبی که قرار است آخر شب و بعد از خستگی یک روز یادداشت برداری و دیدن این و آن نوشته شود، طراوت بیشتری خواهد داشت.

002

حالا چه کاری بود آخه؟

خدا پدر و مادر کسی که در four squareتصمیم گرفت چیزی به اسم swarm را علم کند، بیامرزد. خوب چیزی درست کرد و به اکوسیستم کارآفرینی کشور کمکی کرد که هیچ چیز دیگری نکرده و بعید است تا سال‌های بعد هم چیزی بتواند به اندازه‌ی آن مؤثر باشد. به هرحال همین که الآن این امکان برای رفقا فراهم شده که تقریباً بدون تحمل کردن تبعات شناخته شده فضولی، بر و بچ می‌توانند آمار همدیگر را داشته باشند و بدانند کی کجاست و چه کار می‌کند و غیره، چیز کمی نیست. به هرحال یادمان نرفته روزهایی را swarmوجود نداشت و رفقا برای خبر گرفتن از هم، دچار چه دردسرهایی که نمی‌شدند.

حالا که بحث تقدیر و تشکر باز شده، اجازه دهید این بار از طرف swarmاز حضرت “شوآف” هم تشکر کنم که اگر نبود، قطعاً سرنوشت‌اش در ایران چیز دیگری بود. بگذریم.

پایم به فرودگاه که رسید، swarmرا باز کردم تا چک این کنم. به هرحال نمی‌شود که از شوآف بقیه بگویم و خودم شوآف نکنم. اپلیکیشن را باز کردم و دیدم که ای دل غافل! چقدر رفقا توی فرودگاه امام‌اند و همه هم به سلامتی towards Berlin. شما فرض کنید تقریباً نصف اکوسیستم کارآفرینی کشور، در یک نیمه شب خردادی جمع شده بودند تا از مسیرهای مختلف خودشان را به برلین برسانند. حالا که فکر می‌کنم می بینم از دید پدافند غیرعامل، کار زیاد درستی نیست که این همه فعال اکوسیستم در یک شب بخواهند به یک مقصد بروند خدای نکرده اگر اتفاقی بیافتد، نمی‌گویید چه بلایی سر این نوزاد هنوز نارس می افتد؟ دور از جان به خدا!

خلاصه اینکه به گواه swarmو البته مشاهدات عینی، جمع دوستان جمع بود. چه از قدیمی‌تر‌هایی مثل ناصر غانم‌زاده و آرش برهمند و چه از جدیدترها و تازه واردها مثل مهدی بیکی‌پور و سکینه ملازاده. خلاصه عرض کنم که همین ایران دور هم جمع بودیم و همدیگر را می دیدیم و با هم دعوا می کردیم؛ حالا چه کاری بود که با این همه دردسر جمع کنیم و برویم برلین؟

گردهمایی شلوارک‌پوش‌ها

 به بچه‌های صاحب ایده که رفته بودند برای عقد قرارداد و گرفتن کمک حضور در کنفرانس گفته بودند که کت و شلوار نپوشید. اصولاً مگر یک کنفرانس کارآفرینی، فلان سمینار تخصصی است که قرار باشد آدم ها اینقدر رسمی بیایند و بروند؟ coolو casualباشید. منتظرم فردا عده ای از رفقای جوان‌تر را با شلوارک در کنفرانس ببینم.
بله! درست است که اینجا ایران نیست، ولی ما هنوز هم ایرانی هستیم!

Facebooktwittergoogle_pluslinkedin