جذب سرمایه، نیاز اصلی استارتاپ‌ها … نیست!‏

عمر خیلی از استارتاپ‌ها زمانی تمام می‌شود که به قول معروف، پول‌شان تَه می‌کشد! درک منطق این موضوع هم ساده است: اگر استارتاپی توانسته باشد جریان درآمدی مناسبی ایجاد کند، تعطیل کردن/شدن آن توسط بنیان‌گذارانش چندان منطقی نیست. پس در مورد اغلب استارتاپ‌های شکست خورده (یا به قولی: «به گل نشسته»)، تمام شدن نقدینگی (که با ثروت و دارایی تفاوت دارد)، یکی از دلایل اصلی تعطیلی است. البته نباید فراموش کرد که این اتمام نقدینگی هم خودش معلول دلایل دیگری است.

بخاطر همین است که بسیاری از بنیان‌گذاران استارتاپ‌ها، «جذب سرمایه» را یکی از نیازهای اصلی استارتاپ‌شان می‌دانند؛ چرا که بدون جذب سرمایه، احتمال تمام شدن نقدینگی (همان تَه کشیدن پول) جدی‌تر است و این هم مساوی است با تعطیلی استارتاپ و خداحافظی با رویاهایی که بنیان‌گذاران، بخاطر رسیدن به آنها بوده که سختی‌های راه را به جان خریده‌اند.

ولی آیا جذب سرمایه، نیاز اصلی استارتاپ‌هاست؟

 

وقتی از استارتاپ حرف می‌زنیم …

برای پاسخ دادن به پرسش بالا، لازم است اول از همه تکلیف‌مان را با واژه‌ی «استارتاپ» مشخص کنیم. واقعیت این است که از تعاریف رایج استارتاپ که بگذریم، استارتاپ مفهوم گسترده‌ای دارد که می‌تواند گستره‌ای از یک کسب و کار زیر پله‌ای کوچک و بدون مشتری تا یک بیزینس چند میلیون دلاری داشته باشد.

شاید بتوان گفت که استارتاپ‌های بزرگ‌تر (آنهایی که از «دره مرگ» گذشته‌اند یا درگیر موضوع «رشد سریع» هستند) بیشتر از کوچک‌ترها به جذب سرمایه نیاز دارند. به عبارت دیگر، هرچند بزرگ‌ترها و بالغ‌ترها برای «ادامه حیات»شان ممکن است کمتر از کوچک‌ترها به جذب سرمایه نیاز داشته باشند، اما اگر موفق به جذب سرمایه نشوند هم ممکن است خیلی سریع‌تر از آنچه که فکرش را می‌کنید، زحمات چندین و چند ساله‌شان به باد رود.

به همین خاطر، عبارت «جذب سرمایه، نیاز اصلی استارتاپ‌هاست» برای استارتاپ‌های مختلف معانی مختلفی دارد: یکی به جذب سرمایه برای ادامه‌ی حیات فکر می‌کند و دیگری برای بزرگ شدن. از کدام جذب سرمایه است که حرف می‌زنیم؟

 

استارتاپ به‌عنوان ماهی سالمون

تا به حال ماهی سالمون (واقعی، نه آنهایی که به‌عنوان سالمون می‌فروشند) را سرخ کرده‌اید؟ ماهی سالمون چربی زیادی دارد و اگر به اندازه‌ی کافی حرارت ببیند، به اصطلاح روغن‌اش در می‌آید و در این حالت است که می‌شود بدون اضافه کردن روغن اضافی (یا لااقل با نیاز به مقدار کمتری روغن)، سالمون را سرخ کرد و البته غذای لذیذتری داشت.

همان‌طور که ماهی خوب است که در روغن خودش سرخ شود (تا لذیذتر باشد)، استارتاپ هم خوب است که در مراحل اولیه‌ی عمر، به جریان درآمدی خودش متکی باشد (تا جذاب‌تر شود). به عبارت دیگر، بسیاری از جذاب‌ترین استارتاپ‌ها برای سرمایه‌گذاران آنهایی هستند که خودشان توانسته‌اند جریان درآمدی ایجاد کنند و حالا برای توسعه (مشتری، محصول، بازار و …) نیاز به مقداری سرمایه دارند. استارتاپی که از همان ابتدا برای راه‌اندازی به سرمایه‌ی خارجی متکی باشد، ممکن است آینده‌ی خوبی نداشته باشد. درست مثل نوزادی که از همان ابتدا با انواع و اقسام داروها و قرص‌ها سر پا مانده و اگر روزی دارو دریافت نکند، ممکن است با کوچک‌ترین باکتری یا ویروس، از پا در بیاید.

نکته‌ی مهمی که اینجا وجود دارد هم این است که در آوردن روغن سالمون بدون اینکه ماهی بسوزد و آسیب بببند، نیاز به صبر و البته اندکی مهارت دارد. ایجاد جریان درآمدی پایدار اولیه‌ی استارتاپ هم همین‌طور است – و اصولاً اگر کار به این راحتی بود، بجای این همه استارتاپ شکست خورده، انبوهی استارتاپ بسیار موفق و سودآور داشتیم.

 

گلدان‌های استارتاپی

سرمایه‌گذاران حرفه‌ای هم موضوع ماهی سالمون را به خوبی می‌دانند و در جریان ارزیابی استارتاپ‌ها، به آن توجه ویژه‌ای دارند. اما ممکن است استارتاپی به اندازه‌ای خوش‌شانس باشد که حتی بدون داشتن جریان درآمدی، بتواند سرمایه‌گذاری (حرفه‌ای یا غیر حرفه‌ای) را راضی به تزریق سرمایه کند. چی از این بهتر؟

بجز برخی موارد و مدل‌های کسب و کاری خاص (که البته در یکی دو سال اخیر آنقدر زیاد شده‌اند که دیگر نمی‌شود به آنها «خاص» گفت)، جذب سرمایه بدون اینکه استارتاپ توانسته باشد به شناخت بیزینس مدل‌اش نزدیک شود، اصلاً اتفاق خوبی نیست. اجازه دهید درباره‌ی این یک مورد، مقداری توضیح بدیهی بدهم.

یکی از ویژگی‌های استارتاپ‌ها این است که هنوز به دنبال مدل کسب و کار پایدار، مقیاس‌پذیر و تکرارپذیرشان هستند. اغلب روش‌های راه‌اندازی و مدیریت استارتاپ هم روی کاهش زمان و هزینه‌ی یافتن بیزینس مدل تأکید و تمرکز دارند. استارتاپ‌ها در مسیر یافتن بیزینس مدل، ممکن است بارها چرخش بدهند (یا pivot کنند) و حتی ناچار شوند آنچه تا به حال انجام داده‌اند را کنار گذاشته و کاملاً دوباره از اول شروع کنند. اگر استارتاپی بعد از مدتی (که بسته به صنعت آن استارتاپ متفاوت است) نتواند بیزینس مدل مناسب‌اش را پیدا کند، یک جای کارش اساسی می‌لنگد و احتمالاً مشکلات اساسی در تعریف مسأله‌ی اولیه داشته‌اند. در این حالت، تزریق سرمایه هم کمک چندانی به حل مشکل نمی‌کند و تنها فرآیند ناموفق به این در و آن در زدن برای پیدا کردن بیزینس مدل صحیح را طولانی‌تر می‌کند – چیزی که معادل افزایش زیان انباشته است. این موضوع مانند این است که بذر فاسد گیاهی را کاشته باشیم و انتظار داشته باشیم با بیشتر آب دادن به آن، گیاه سر از خاک بیرون بیاورد.

حتی اگر گیاه جوانه زده باشد (بذر درستی را کاشته‌ایم) هم زیاد آب دادن چاره‌ی کار رشد سریع نیست. گیاه در هر مرحله از عمرش به اندازه‌ی مشخصی آب نیاز دارد؛ اندازه‌ای که اگر کمتر از آن آبیاری شود، کمتر رشد می‌کند یا می‌میرد؛ و اگر بیشتر باشد، کم‌کم فاسد می‌شود و به اصطلاح می‌گندد.

پس جذب سرمایه‌ی بالاتر از نیاز برای یک استارتاپ هم ممکن است اتفاق چندان مطلوبی نباشد و حتی منجر به مرگ زودهنگام و دردناک آن شود.

 

پس چی؟

اگر جذب سرمایه، نیاز اصلی استارتاپ‌ها نیست، پس واقعاً چه چیزی نیاز اصلی آنهاست؟

برای پاسخ به این پرسش، به اولین جملات این مطلب باز می‌گردیم: علت اساسی شکست استارتاپ‌ها، تمام شدن نقدینگی است و جذب سرمایه، کمک می‌کند که تَه کشیدن پول دیرتر اتفاق بیفتد. اما اگر به یاد داشته باشید، همان‌جا ذکر کردم که اتمام نقدینگی، خودش معلول عوامل دیگری است. مهم‌ترین عامل، ساختن محصولی است که مشتری، آن را نمی‌پسندد و حاضر نیست برای آن پول پرداخت کند.

اگر مشتری برای محصول پول ندهد، جریان درآمدی پایدار هم اتفاق نمی‌افتد و این به معنای شکست در یافتن مدل کسب و کار پایدار است. در چنین شرایطی حتی با تزریق سرمایه‌ی بیشتر هم احتمال ساخت محصول مطلوب مشتری چندان بالاتر نمی‌رود، پول سرمایه‌گذار هم روزی تمام می‌شود … و دوباره نقطه، سر خط.

باور دارم که نیاز اصلی استارتاپ‌ها، شناخت مشتری و بازار است؛ اینکه نیاز مشتری را واقعاً درک کرده باشند و بدانند برای برآورده کردن آن، چه راه‌حلی باید داشته باشند و محصول نهایی، چقدر با این راه‌حل هم‌خوانی دارد. بدون شناخت مشتری، هیچ سرمایه‌ای استارتاپ را از مرگ نجات نخواهد داد.

 

برای شناخت بیشتر مشتری، بازار و مدل کسب و کار، شنیدن این سه اپیزود از پادکست ۱۰ صبح  (+ و + و +) و مطالعه‌ی دقیق و چند باره کتاب تست مامان را به شدت پیشنهاد می‌کنم.

Facebooktwittergoogle_pluslinkedin

در ستایش کارآفرینی سازمانی

حتی از فکر کردن به کارآفرینی سازمانی هم تنم می‌لرزد!

بعنوان کسی که در برهه‌های مخلتف زندگی‌اش هم کارآفرینی شخصی و هم کارآفرینی سازمانی را تجربه کرده، اعتقاد دارم و حتی حاضرم شهادت بدهم که کارآفرینی سازمانی، پیچیده‌تر از کارآفرینی شخصی و غیر سازمانی است.


بله! من هم قبول دارم که:

  • کارآفرین سازمانی احتمالاً تا مدت خوبی نگرانی مشکلاتی مثل هزینه‌های ثابت یا حقوق خودش را ندارد؛
  • ممکن است بتواند از مزایای وابستگی به یک سازمان بزرگ‌تر (مثل برند، یکپارچگی محصولات، منابع مشترک و …)‌ استفاده کند؛
  • و ممکن است بخاطر دسترسی به منابع دانش سازمان، مشکل کمتری برخی ابهاماتی که سایر کارآفرینان با آن روبرو هستند داشته باشد؛


اما نباید فراموش کرد که:

  • کارآفرین سازمانی برخلاف کارآفرین شخصی معمولاً اختیارات محدودتری دارد؛
  • برای تمام تصمیم‌هایی که می‌گیرد، باید به فرد یا گروهی در سازمان پاسخ‌گو باشد؛
  • در یک نظام بودجه‌بندی فعالیت و در نتیجه فرآیند جذب منابع مالی پیجیده‌تری را تجربه می‌کند؛
  • به علل مختلف نمی‌تواند آنقدر که سازمان کارآفرینش توان دارد، چابک باشد؛
  • بیش و پیش از هرچیز اعتبار خودش در سازمان را به خطر انداخته و روی شهرت سازمانی خود ریسک کرده است؛
  • و بطور خلاصه: از دید سازمان اختیارات یک کارمند (حتی ارشد) را دارد، اما انتظار از او، اغلب مانند مدیران بخش خصوصی است.


به همین خاطر است که تصور می‌کنم کار کارآفرینان سازمانی سخت‌تر و پیچیده‌تر از دیگر کارآفرینان است. اجازه دهید این نکته را هم شفاف کنم که اینجا منظورم از کارآفرین، جوانی کم‌تجربه نیست که بدون مطالعات لازم و صرفاً بر اساس یک ایده‌ی خام، کاری را شروع کرده و احتمالاً بخاطر مشکلات مرتبط با نقدینگی است که شکست می‌خورد. کارآفرین سازمانی ما، کسی است که احتمالاً در خارج از سازمان هم می‌توانسته به‌عنوان یک کارآفرین موفق باشد و حالا به هردلیل، روحیه‌ی کارآفرینی خود را در یک سازمان ارضا می‌کند.


کارآفرینان سازمانی، بیشتر از چیزی که از دور به نظر می‌رسد شایسته‌ی احترام‌اند.

Facebooktwittergoogle_pluslinkedin

نهنگ‌های غیرِ قاتل

حباب قیمت بیت کوین

قیمت بیت‌کوین در وضعیت «الآن؟ … یا الآن؟» است و خیلی از تحلیل‌های مربوط به حبابی بودن این قیمت هنوز اتفاق نیفتاده‌اند.

 اخیراً مقاله‌ای از بلومبرگ را دیدم که به نظر می‌رسد در تحلیل وضعیت موجود می‌تواند راهگشا باشد. آنطور که بلومبرگ ادعا کرده، حدود ۱۰۰۰ نفر در دنیا ۴۰% از کل بیت‌کوین‌های موجود را در اختیار دارند. از این نکته، می‌شود موارد زیر را نتیجه‌گیری کرد:

 

    • شکستن حباب قیمت بیت‌کوین (اگر واقعاً حبابی در کار باشد) توسط این ۱۰۰۰ نفر کار پیچیده‌ای نیست. این افراد می‌توانند به سادگی تمام یا بخشی از ذخیره‌ی بیت‌کوین خود را به دیگران بفروشند؛ موضوعی که با توجه به دشواری‌های معدن‌کاوی (mining) بیت‌کوین، می‌تواند باعث برهم خوردن عرضه و تقاضا شده و باعث کاهش قیمت شود.

 

    • اما آیا چنین عرضه‌ای اتفاق خواهد افتاد؟ جواب منطق معمول اقتصادی به نظر من که منفی است. حداقل دو علت را می‌توان برای این نظر منفی استدلال کرد. علت اول، کاهش ارزش بیت‌کوین‌هایی است که در دست خود این افراد وجود دارد. فرض کنید تعدادی از این افراد تصمیم بگیرند بخشی از دارایی بیت‌کوینی‌شان را بفروشند. این اتفاق، احتمالاً باعث کاهش قیمت بیت‌کوین خواهد شد که به معنی کاهش داراریی فروشنده‌هاست. پس احتمالاً با فروش عمده‌ای روبرو نخواهیم بود و اگر فروشی در کار باشد، بصورت جزئی است که قدرت بر هم زدن بازار مثل حالت فروش عمده را ندارد.

 

    • علت دوم بعید بودن فروش عمده توسط «نهنگ‌ها» (دارندگان عمده‌ی بیت‌کوین) ذات معاملات بیت‌کوین است. در بیت‌کوین (مانند هر محصول دیگر بر پایه‌ی زنجیره بلوک) تمام افراد به جزئیاتی از تمام معاملات دسترسی دارند. پس اگر عده‌ای تصمیم به فروش عمده گرفته و این کار باعث کاهش ارزش شود، شناسایی آنها برای همه ممکن است. آیا اگر شما نهنگ بودید، ریسک کاهش اعتبارتان در بازار یا حتی به خطر افتادن جان‌تان با چنین تصمیمی را قبول می‌کردید؟ تا از موضوع نهنگ‌ها دور نشده‌ایم این را هم باید گفت که با توجه به اینکه عده‌ای بخاطر داشتن دارایی بیت‌کوینی زیاد به هرحال می‌توانند روی ارزش آن تأثیر بگذارند (هرچند در بالا استدلال شد که این کار بعید است)، شاید بتوان نتیجه گرفت که بیت‌کوین یا ارزهای مشابه آن آنقدر که از دور به نظر می‌رسند بدون کنترل نیستند. از کنار این موضوع، به آرامی می‌گذریم.

 

    • نکته‌ی دیگری که نباید آن را فراموش کرد، به ذات غیرمتمرکز بیت‌کوین بر می‌گردد: هنوز هیچ قانون معاملاتی محکم و همه‌گیری در مورد بیت‌کوین وجود ندارد؛ پس همان‌طور که ارزش بیت‌کوین با چنین سرعتی بالا می‌رود، ممکن است با سرعت بیشتری پایین بیاید و هیچ مکانیسم حمایت‌کننده‌ای در مورد خریداران بیت‌کوین (یا لااقل آن دسته‌ای که ماینر حرفه‌ای نیستند و بیت‌کوین را برای سرمایه‌گذاری می‌خرند) برای کاهش سریع ارزش آن (مشابه آنچه در بورس می‌بینیم) وجود نخواهد داشت. به بیان دیگر، ریسک سقوط ارزش بیت‌کوین، بخاطر غیر قابل کنترل بودن آن اصلاً پایین نیست. البته اخیراً خبرهایی مبنی بر پذیرش بیت‌کوین در بورس یا معاملات آتی به گوش می‌رسد. با این وجود، این موضوع هنوز در بورس ایران شکل قانونی پیدا نکرده و در نتیجه امکان ضرر ناشی از سقوط قیمت به‌شدت وجود دارد.

 

قصد من، استدلال برای پیش‌بینی سقوط قیمت بیت‌کوین نبود. اصولاً من نه دانش و نه تجربه‌ای در این زمینه ندارم. با داشتن دانش اندکی در مورد مکانیزم‌های موجود در بازار می‌توان تحلیل مشابهی (برای هر کالایی و نه صرفاً بیت‌کوین) ارائه داد.

با وجود این نکات، آیا شما ریسک سرمایه‌گذاری روی بیت کوین را می‌پذیرید؟

Facebooktwittergoogle_pluslinkedin

فرشته در اصول است!‏

در یک ماه اخیر، درگیر برگزاری دو وبینار با موضوع یکسان بوده‌ام: «اصول تأمین مالی برای استارتاپ‌ها». پیش از این هم این مبحث را خیلی کوتاه در قالب مدرسه تابستانی باشگاه کارآفرینی تیوان ارائه داده بودم.

بار اولی که شروع به ارائه‌ی موضوع کردم، از استارتاپ‌های حاضر عذر خواستم که قرار است وقت‌شان را با گفتن مباحثی بدیهی بگیرم و در عین حال گفتم که شنیدن یک بار دیگر این موضوعات می‌تواند برای‌شان مفید باشد. بعد از پایان جلسه و در کمال شگفتی، استارتاپ‌های حاضر (که آنقدر از دنیای استارتاپ‌ها دور نبودند که از این مباحث بی‌اطلاع باشند)، از کیفیت موضوع بسیار تشکر کردند و گفتند که این مباحث را پیش از این هم شنیده بودند، اما هیچ‌وقت فکر نمی‌کردند که این مباحث اولیه، اینقدر اهمیت داشته باشند. در دو وبینار بعدی هم این موضوع تکرار شد و هرچند به نظر می‌رسید خیلی از شرکت‌کنندگان بسیاری از مطالبی که قرار است ارائه شود را می‌دانند، اما باز هم نتیجه‌ی نظرسنجی بسیار شگفت‌آور بود.

چیزی که من در این سه جلسه‌ی دو ساعت و چند دقیقه‌ای ارائه دادم، تصویری است که می‌بینید: مراحل پنج یا شش‌گانه‌ی چرخه‌ی عمر استارتاپ‌ها و منبع اصلی تأمین مالی در هر مرحله.

اصول تأمین مالی استارتاپ‌ها

اصل بحث همین است و فقط اصلاحاتی با توجه به بازار ایران به آن اعمال کرده‌ام. نکته اینجاست که هرکس با یک جستجوی ساده، بهترین مطالب این حوزه را می‌تواند پیدا و مطالعه کند؛ کاری که بسیاری از مخاطبان من هم پیش از کلاس و وبینار انجام داده‌اند.

با این وجود، چرا مخاطبان من اینقدر از شنیدن این مطالب ظاهراً تکراری اینقدر خوشحال بودند؟

هرچند توجیهات دیگری هم وجود دارد، اما فکر می‌کنم یکی از مشکلات اکوسیستم استارتاپی ایران، حرص و وَلَع بیشتر دانستن است تا اجرای دانسته‌ها. به همین خاطر است که آدم‌ها دوست دارند کتاب‌ها و مقاله‌های بیشتری بخوانند و در رویدادهای بیشتری شرکت کنند؛ بجای آنکه آنچه که یاد گرفته‌اند را در عمل اجرا کنند.

شاید به همین دلیل باشد که:

  • هستند افرادی که تمام کتاب‌های الکس استروالدر را خوانده‌اند، اما مثلاً مهم‌ترین ویژگی یک کسب و کار چند وجهی را نمی‌دانند.
  • هستند افرادی که پیش از ترجمه‌ی کتاب «تست مامان» این کتاب را خوانده‌اند، اما مثلاً هنوز هم نمی‌دانند که برای اعتبارسنجی ایده، نباید تا حد ممکن ایده‌تان را برای مشتریان تعریف کنید.
  • هستند افرادی که کتاب «نوپای ناب» و حتی کتاب جدید اریک ریس به نام «اجرای ناب» را خوانده‌اند، اما مثلاً هنوز هم نمی‌دانند که مهم‌ترین علت ساخت کمینه محصول پذیرفتنی (کمپ = MVP)، ارزیابی فرضیات است و اگر MVP نتواند فرضیه‌ای را اثبات یا رد کند، حتماً درست طراحی نشده است.

این فهرست را می‌توان مدت‌ها ادامه داد! نکته این است که خیلی از «اصول» و «کلیات» مطرح شده در کتاب‌ها، اگر درست فهمیده و البته اجرا شوند، می‌توانند برای راه‌اندازی اصولی یک کسب و کار استارتاپی کافی باشند و حتی نیازی به منابع دیگر، متنوع‌تر و به ظاهر عمیق‌تر نیست. درست مثل یک دانش‌آموز روستایی که به کتاب‌های کمک‌آموزشی دسترسی ندارد و با خواندن عمیق و اصولی همان کتاب‌های مدرسه، به رتبه‌ی بالای کنکور سراسری می‌رسد.

پی از این می‌گفتند که «شیطان در جزئیات است». به مفهوم و فلسفه‌ی این جمله کاری ندارم و فقط می‌خواهم از آن استفاده کنم و بگویم: اگر شیطان در جزئیات نباشد هم قطعاً فرشته در کلیات است!

با دانستن عمیق و خوب کلیات و اصول و البته اجرا کردن آن، اغلب اوقات واقعاً نیازی به خواندن کتاب‌ها و مقاله‌های تفسیری بیشتر نیست. امتحانش بی‌ضرر است.

Facebooktwittergoogle_pluslinkedin

مشروطه نَخواهان

یک مصاحبه‌ی بدون ذکر نام از دادستان تهران و چند روز بروز نشدن، نشانه‌ی تعطیلی سایت تاینی موویز (احتمالاً بزرگ‌ترین وب‌سایت دانلود فیلم و سریال خارجی در ایران) برای کاربران بود؛ اتفاقی که نه با فیلتر شدن‌های معمول، که با دستگیری گردانندگان (که به گفته‌ی دادستان ۶ نفر بودند) رخ داد.

با پیچیدن این خبر، تعداد زیادی از کاربران رسانه‌های اجتماعی (مخصوصاً توییتر) با انگیزه‌های مختلف نسبت به این موضوع واکنش نشان دادند. این واکنش‌ها بعضاً تا حدی احساسی و با آن‌چنان طرفداری سفت و سختی از تاینی موییز بود که به نظر می‌رسید تنها انگیزه‌ی زندگی برای بسیاری، این وب‌سایت و دوبله‌های اختصاصی آن بوده است. مانند بسیاری جریان‌های توییتری دیگر، پای واکنش‌ها به تلگرام هم کشیده شد و این نشان می‌داد که موضوع، جدی‌تر از چیزی است که ابتدا به نظر می‌رسید. اما واکنش‌ها به دستگیری و تعطیلی، فقط یک روی ماجرا بود: چند ساعت پس از شروع و داغ شدن موضوع در توییتر، تلویزیون‌های اینترنتی و وب‌سایت‌های عرضه‌کننده‌ی محتوای قانونی به‌عنوان متهم اصلی پیگیری تعطیلی تاینی موویز معرفی شدند. در این میان، دو نام بزرگ بیشتر به چشم می‌خورد: آیو و فیلیمو. چرخش گفتگوها به سمت IPTV ها و VOD ها و بحث‌های صورت گرفته حول آنها، نشان می‌داد کاربران از ساز و کار قانونی عرضه‌ی محتوا در ایران (که از قضا بسیار سفت و سخت است) اطلاعی ندارند و البته بعضاً آن را به کل زائد می‌دانند.

به‌عنوان کسی که در یک و نیم سال گذشته در صنعت تولید و عرضه‌ی محتوا مشغول به کار بوده و بدون قضاوت در مورد لزوم یا کارایی مجوزهای ریز و درشت در این صنعت، لازم است در مورد خاص تاینی موییز چند موردی را شفاف‌سازی کنم:

  1. تاینی موویز با هیچ تعریفی، یک استارتاپ نبود. پس دستگیری دست‌اندرکاران و تعطیلی‌اش را نمی‌توان به سنگ‌اندازی نهادهای حاکمیتی مقابل استارتاپ‌ها ربط داد.
  2. افرادی که پا به صنعت تولید و عرضه‌ی محتوا می‌گذارند، برای شروع قانونی کار خود نیاز به اخذ مجوزهایی دارند. این کار مستلزم صرف هزینه‌های بعضاً هنگفت است. از مبالغی که IPTV ها برای صدور مجوز به‌صورت سپرده یا جز آن به صدا و سیما پرداخته‌اند هم اگر بگذریم، حتی شرکت‌های کوچک برای داشتن یک مجوز ساده‌ی نشر برخط باید حداقل یک سال دوندگی کنند و تازه همیشه زیر تیغ لغو مجوز و توقف کارشان باشند. فعالیت زیرزمینی تاینی موییز، رقابتی ناعادلانه بود: چون این سرویس بدون مجوز فعالیت می‌کرد، هزینه‌ی سرمایه‌گذاری اولیه‌ی پایین‌تری هم نسبت به رقبا داشت و این باعث می‌شد بسیاری شرکت‌های کوچک‌تر (و قانونی)، مقابل این سرویس غیرقانونی کم بیاورند و یکی یکی تعطیل شوند.

  3. تعداد تیم‌های دوبله‌ی خوب در کشور زیاد نیست و این، بعضاً باعث کلاه‌برداری‌هایی می‌شد که دردسرش بیشتر برای قانونی‌ها بود تا تاینی موویز٫ پرونده‌های حقوقی در این مورد هنوز در جریان است و شاید اگر موضوع «فیلم‌های مبتذل و مستهجن» (به گفته‌ی دادستان) بر کل پرونده سایه نیاندازد، موضوع – شاید مهم‌تر – کلاه‌برداری‌های اقتصادی در این زمینه هم بررسی شود؛ مسأله‌ای که قطعاً باعث خوشحالی قانونی‌ها خواهد شد.

اما چرا مورد تاینی موویز مهم است؟

بسیاری – حتی تحلیل‌گران خوش‌نام کسب و کار – این سرویس را یک «برهم‌زننده» در صنعت تولید و عرضه‌ِی محتوا معرفی کرده و تعطیلی آن را به همین علت تقبیح می‌کنند. چنین تحلیلی بسیار ساده‌اندیشانه و یا لااقل خام است: تاینی موویز نوآوری خاصی در این صنعت نداشت که بخواهد ساختارهای حاکم بر آن را به هم بزند. این سرویس (عمداً از عبارت «وب‌سایت» استفاده نمی‌کنم)، از بعضی خلأهای قانونی در مورد خرید محتوای خارجی استفاده می‌کرد و از آنجا که درگیر مباحث بدیهی قانونی مانند بیمه و مالیات و موارد کمتر بدیهی‌تری مثل مجوزهای مربوطه نبود، موفق شد در مدت کوتاهی بسیار رشد کند. هرچند بسیار بعید است وب‌سایتی که حتی تا رتبه‌ی ۲۸ الکسای ایران بالا آمد، نهایتاً می‌توانست کارکردی مشابه با رسانه‌های تعاملی مانند IPTVها ارائه دهد.

با این حساب، به نظر می‌رسد رشد سریع تاینی موویز حاصل دو واقعیت بود:

  1. فعالیت غیرقانونی که باعث کاهش شدید هزینه‌هایش می‌شد.

  2. زدگی مخاطبانش از محتوای بعضاً به شدت ممیزی شده‌ای که رسانه‌ای مانند تلویزیون عرضه می‌کند.

نکته‌ی بسیار مهم اینجاست که اولاً تمام مخاطبان فیلم و سریال در ایران طرفدار محتوای کلاً بدون ممیزی نیستد و ثانیاً تاینی موویز بجز دوبله‌ی فیلم و سریال، راهکار دیگری برای جذب مخاطب نداشت؛ مسأله‌ای که در مورد IPTVها و برنامه‌های اختصاصی‌شان به کل متفاوت است. پس آیا تاینی موویز می‌توانست در دراز مدت این رشد سریع را حفظ کند؟ احتمالاً نه.

پس – چه خوش‌مان بیاید و چه نه – رشد تاینی موویز تا حد زیادی مدیون شکل غیرقانونی فعالیت آن بود. با این حساب، طرفداری از یک سرویس غیرقانونی که باعث بعضاً ورشکستگی سرویس‌های قانونی (با خدمات تقریباً مشابه) شده، چه معنی دیگری جز طرفداری از بی‌قانونی می‌تواند داشته باشد؟ فراموش نکنیم که مسئول تدوین مقررات حاکم بر تولید و عرضه‌ی محتوا، فرد دیگری جز نگارنده است و من هم بعضاً به قوانین دست و پا گیر این حوزه معترضم. اما حتی اگر قانون برای هر دو طرف یکسان بود هم فعالیت غیرقانونی تاینی موویز، به این سرویس قدرت رقابت ناعادلانه را می‌داد؛ رقابتی که با افزایش ریسک سرمایه‌گذاری در کشور، ممکن است باعث انصراف کارآفرینان واقعی از فعالیت قانونی و هدفمند شود.

نکته‌ی قابل توجه دیگری که در واکنش‌های کاربران توییتری به وضوح قابل تشخیص بود، اعتقاد عجیب تعداد قابل توجهی از کاربران (به‌عنوان نمونه‌ای از جامعه) به عدم لزوم هیچ مانعی (اعم از قانون و مقررات) برای شروع کسب و کارهاست. جدا از غیرمنطقی بودن این موضوع از نگاه حاکمیتی (با هدف اداره‌ی جامعه)، نباید فراموش کرد که قدیمی‌ترهای هر صنعتی (که آن صنعت را شکل داده و هزینه‌های انجام این کار را نیز پرداخته‌اند) به‌صورت مستقیم یا غیرمستقیم تلاش می‌کنند امکان ورود تازه‌واردان به آن صنعت را دشوار کنند؛ کاری که ممکن است با لزوم اخذ مجوزهای تعریف شده توسط اتحادیه‌ها، شکل‌دهی صنعت به‌گونه‌ای که شروع کار نیازمند سرمایه‌گذاری بیشتر از صنایع دیگر داشته باشد و نظایر آن انجام شود. این مفهوم به‌صورت آکادمیک نیز پذیرفته شده و مایکل پورتر، استاد معروف دانشگاه هاروارد، «نیروی رقابتی تازه‌واردان» را یکی از پنج عامل اساسی شکل‌گیری رقابت در یک صنعت می‌داند. بر این اساس، چه از دید حاکمیتی و چه از نظر ذات و قوانین عمومی حاکم بر کسب و کار، فراموش کردن کلیه‌ی قوانین حاکم بر یک صنعت، شدنی نیست و دیر یا زود منجر به واکنش دیگر ذی‌نفعان حاضر در صنعت می‌شود.

جالب اینجاست که این نوع تلقی از فضای حاکم بر کسب و کار، محدود به صنعت ارائه‌ی محتوا نیست و پیش از این، فضای کسب و کارهای نوپای کشور، شاهد موارد دیگری نیز بوده است. به‌عنوان مثال، می‌توان به فیلتر شدن گسترده‌ی استارتاپ‌های فینتک (فناوری‌های مالی) در تیرماه ۱۳۹۶ اشاره کرد. در این رویداد، تعدادی از استارتاپ‌های معروف این حوزه یک‌شبه فیلتر شدند. پس از این فیلترینگ پر سر و صدا، این استارتاپ‌ها جلساتی با مقام‌های مسئول بانک مرکزی برگزار کرده و تلاش کردند نظر مساعد این بانک (به‌عنوان متولی سیاست‌گذاری‌های پولی و بانکی در کشور) را برای فعالیت قانونی خود جلب کنند.

گذشته از مسئولیت احتمالاً ادا نشده‌ی بانک مرکزی در حل مشکل (پیش از فیلترینگ) از طریق پاسخ به مکاتبات کمیته‌ی فیلترینگ (مطابق آنچه بنیان‌گذاران استارتاپ‌های فیلتر شده ادعا کردند)، به نظر می‌رسد مسئولیت «اساسی» اصلی، به بنیان‌گذاران بر می‌گشت: تقریباً هیچ‌یک از این استارتاپ‌ها به استانداردهای پایه‌ی بانک مرکزی در حوزه‌ی پرداخت (که به منظور امنیت کاربران نهایی تدوین شده است) توجه نکرده و این موضوع از نظر بانک مرکزی تخلف محسوب می‌شد.

رعایت استانداردها و قوانین «موجود» برای راه‌اندازی یک کسب و کار، یک ضرورت کسب و کاری (و نه الزاماً قانونی) است و اگر کسب و کاری این قوانین و استانداردهای پذیرفته شده را رعایت نکرد و با مشکل مواجه شد، چندان جای گله نخواهد داشت. به بیان دیگر، هرچیزی که باعث خوشحالی کاربر شود، الزاماً قانونی نیست و اگر چیزی قانونی نباشد، می‌توان انتظار داشت که نهادهای متولی، نسبت به آن موضع‌گیری قانونی کنند. اگر کسب و کاری توان لازم برای تغییر قوانین (به هر شکل) را ندارد هم چاره‌ای جز فعالیت در این چارچوب‌ها نخواهد داشت. این موضوع بدیهی، بخاطر عطش کسب و کارهای اغلب نوپا به رشد سریع، بعضاً فراموش شده و باعث بروز مشکلاتی در حد توقف در کسب و کار هم می‌شود.

هرچند شروع جنبش مشروطه در ایران بیشتر ریشه‌های اقتصادی داشت، اما در ادامه برقراری ساز و کارهای قانونی و تأسیس «عدالت‌خانه»، تبدیل به یکی از خواسته‌های مهم مشروطه‌خواهان شد. حتی مخالفان مشروطه (آنهایی که راه‌شان را از این جنبش جدا کردند) هم با موضوع برقراری عدالت مشکلی نداشتند و نقطه‌ِی افتراق، تعبیر متفاوت دو گروه از عدالت بود.

این اتفاق خوبی نیست که با گذشت بیش از ۱۱۰ سال از جنبش مشروطه و حتی در صنایع پیشرو مانند فناوری اطلاعات، لازم است برای دفاع از قانون ۱۵۰۰ کلمه استدلال شود. قانونی که رفع ایرادهای آن نه از طریق نادیده گرفتنش (مثل کاری که تاینی موویز یا بعضی فینتکی‌ها کردند)، که با مذاکره و ارائه‌ِی پیشنهاد از طرف فعالان جدی و شناخته‌شده‌ی این صنعت ممکن است.

یک قانون بد، بهتر از بی‌قانونی است و قانون‌مدار بودن، در طولانی‌مدت ضامن منافع همه است. مشروطه نَخواه نباشیم!

این یادداشت ۱۰ مهر ۱۳۹۶ در روزنامه‌ی فناوران منتشر شده است.

Facebooktwittergoogle_pluslinkedin

کم شاخ و دم!‏

دزدی, دزدی از مشاوران

الزاماً ربطی به دنیای کسب و کار ندارد؛ حتی به پیچیدگی‌های اخلاق در جوامع مختلف هم زیاد مرتبط نیست: بعضی هنجارها هستند که همه‌جا ناپسندند و بعضی دیگر، همه جا و پیش همه‌کس، پسندیده؛ فقط مصداق‌ها و تعبیر و تأویل‌هاست که فرق می‌کند.

اجازه بدهید مثال بزنم: بعید می‌دانم دروغ گفتن در فرهنگی امر پسندیده‌ای باشد که هیچ، اغلب آن را مذمت هم می‌کنند. اما بعضی مصداق‌ها هستند که باعث می‌شود بعضی دروغ گفتن‌ها آن‌قدر که از دور به نظر می‌رسند، بد نباشند. دروغ‌هایی که آنها را با «مصلحت‌آمیز» بودن و «این که دروغ گفتن نیست، راست نگفتن است» توجیه می‌کنند و می‌کنیم. البته شخصاً باور دارم (و شاید همیشه نتوانم به این باورم متعهد باشم) که دروغ، دروغ است، حتی اگر رنگ سفید رویش بپاشند و طیب و طاهر نشانش بدهند!

تکلیف بعضی هنجارهای دیگر از پیش مشخص است و حتی اتفاق‌نظر خوبی روی مصادیق آن وجود دارد. مثلاً دزدی‌کردن، به هرشکلی که باشد مذموم است. شکر خدا لااقل در ایران مصداق‌های عینی دزدی که قبلاً کسی آنها را به‌عنوان یک ناهنجاری قبول نداشت هم در حال اصلاحند؛ چیزهایی مثل دانلود غیرقانونی فیلم، سریال و موسیقی‌های ایرانی که امکان خرید راحت آنها وجود دارد و خداوکیلی با هیچ توجیهی نمی‌شود سرقت (انگلیسی‌ها می‌گویند piracy) آنها را توجیه کرد.

ولی در همین دنیا، مصداق‌های دزدی آشکاری وجود دارند که ممکن است به «پُر شاخ و دم»ی دزدی آثار فیزیکی یا دیجیتالی کسی نباشند، اما به هرشکل دزدی‌اند؛ دزدی‌هایی که من دوست دارم اسم آنها را «کم شاخ و دم» بگذارم.

اجازه دهید ماجرایی که برای مشاوران این مرز و بوم مدام تکرار می‌شود را به‌عنوان مثالی از این دزدی‌های کم شاخ و دم ذکر کنم. فرض کنید شما مشاوری هستید با ده سال سابقه‌ی کاری که این مدت، باعث انباشت تجربه‌ای در شما شده. این تجربه، چیزی فراتر از کتاب‌هایی است که خوانده‌اید و مثلاً درس‌هایی که از هم‌صحبتی با فلان استاد مطرح صنعتی که در آن مشغول به کار هستید را هم شامل می‌شود. چنین تجربه‌ای به شما این توانایی را بخشیده که بتوانید از دل داده‌ها، اطلاعاتی را شناسایی کنید و با استفاده از آن اطلاعات، تحلیل کنید. کاری که ذاتاً به شدت ارزشمند و حتی گران است.

نوشتن پروپوزال

در چنین شرایطی، کارفرمایی از شما تقاضای نوشتن یک پیشنهادیه (همان پروپوزال خودمان) را می‌کند. شما با تجربه‌ای که دارید، اطلاعات مربوطه را جستجو می‌کنید (یا شاید از پیش آنها را در آرشیو خودتان دارید)، تحلیل می‌کنید، راه‌کار می‌دهید، محاسبه می‌کنید و نهایتاً‌ در قالب چند صفحه آنها را به کارفرما ارائه می‌دهید. چند وقتی پیگیر پروپوزال هستید، اما پاسخی نمی‌آید. ناگهان یک روز می‌بینید کارفرمای محترم، آگهی درخواست پروپوزال درباره‌ی همان موضوع را به‌صورت رسمی منتشر کرده است. آنچه در این آگهی از دیگران خواسته شده، عملاً تکمیل کاری است که شما انجام داده‌اید. به بیان فنی‌تر، پروپوزال شما تبدیل به RFP (مستند درخواست پروپوزال، Request For Proposal) شده است. یعنی شما به هوس گرفتن یک پروژه، کاری را برای کارفرما انجام داده‌اید و کارفرما نه تنها آن کار را به شما نداده، که از نتیجه‌ی کار شما به‌صورت رایگان استفاده کرده و آن را تبدیل به مبنایی برای درخواست کار از دیگران کرده است.

غیرمشاورها ممکن است با خودشان فکر کنند که اینقدر مته به خشخاش گذاشتن هم زیاده‌روی است. اما به‌عنوان کسی که چند سالی در حوزه‌ی مشاوره در صنایع مختلف مشغول به کار بوده، دوست دارم اطمینان بدهم که این کار، قطعاً و رسماً‌ دزدی است. دزدی از دانش، اطلاعات،‌ تجربه و توان تحلیلی که شما در طول سال‌های کارتان کسب کرده‌اید و چکیده‌ای از آن را روی کاغذ آورده‌اید. اگر دیگران وقت، انرژی و پول‌شان را روی تولید یک محصول فیزیکی یا دیجیتالی می‌گذارند، مشاورها هم وقت، انرژی و پول‌شان را صرف تولید مستنداتی می‌کنند که می‌تواند (و باید) پایه‌ای برای اجرای یک پروژه باشد.

برای جلوگیری از این اتفاق، هیچ راه‌کاری جز تعهد کارفرما وجود ندارد. پس لطفاً لااقل شما از دزدهای کم شاخ و دم نباشید!

Facebooktwittergoogle_pluslinkedin

لطفاً عاشق ایده‌تان نباشید!‏

امسال هم مثل سال گذشته این فرصت را پیدا کردم که در کنار تعدادی از بهترین‌های اکوسیستم استارتاپی کشور، رقابت استارتاپ‌ها در حاشیه‌ی الکام‌استارز را داوری کنم.

صحبت درباره‌ی استارتاپ‌ها، الکام‌استارز و حواشی آن زیاد است – و البته جای گفتن آن هم اینجا نیست. آنچه قصد بازگو کردن آن را دارم، مصاحبه‌ی کوتاهی است که پس از این داوری داشتم و در وب‌سایت آی.نت منتشر شد.

در این مصاحبه، حرف تازه‌ای نزده‌ام و چیزهایی را گفته‌ام که سال‌هاست مشاوران مختلف و همین‌طور خودم به استارتاپ‌ها می‌گوییم. دو دقیقه‌ی پایانی این مصاحبه‌ی حدوداً ۵ دقیقه‌ای، توضیحی است درباره‌ی اینکه چرا نباید عاشق ایده‌تان باشید و بطور خاص آن‌هایی که در حوزه‌ی فناوری اطلاعات کار می‌کنند، چرا در بسیار مواقع شکست می‌خورند.

این مصاحبه را می‌توانید همین‌جا ببینید.

 

Facebooktwittergoogle_pluslinkedin

از کجا شروع کنم؟

از کجا شروع کنم؟

عنوان این مطلب، پرسشی است که زیاد با آن روبرو می‌شوم. هنوز هم هستند افرادی که با وجود دسترسی به انبوهی مقاله و کتاب، نیاز دارند از فردی که به نظرشان مطلع(تر) می‌آید، همان حرف‌های کتاب‌ها و مقاله‌ها را بشنوند – و البته متأسفانه آخر کار درصد قابل توجهی از آنها هم نهایتاً دست به عمل نمی‌زنند.

به همین دلیل فکر کردم مناسب است در یک مطلب کوتاه، بطور خلاصه درباره‌ی «نقطه صفر»های شروع یک کسب و کار جدید و راه گذر کردن از آن توضیح بدهم.

به نظر می‌رسد آنهایی که می‌خواهند بدانند از کجا باید شروع کنند، دو حالت کلی بیشتر ندارند:

 

حالت اول: ایده‌ای برای شروع یک کسب و کار ندارم

در دنیای امروز، شنیدن چنین عبارتی اندکی عجیب است، هرچند غیرممکن هم نیست. عملاً هرجا نیاز پاسخ داده نشده‌ی یک یا چند گروه بزرگ یا کوچک از مشتریان وجود داشته باشد، یک ایده‌ی کسب و کاری می‌درخشد! فراموش نکنیم که اصل اول یک کسب و کار موفق، ساختن محصول یا ارائه‌ی خدمتی است که نیازی از کسی را برآورده کرده و به همین خاطر حاضر است بابت آن پول پرداخت کند؛ چیزی که در ادبیات کسب و کار به آن اصطلاحاً خلق ارزش می‌گویند.

این نیازهای پاسخ داده نشده را از کجا می‌توان پیدا کرد؟

    1. بسیاری از کسب و کارهای بسیار موفق، از پاسخ به نیاز بنیان‌گذاران آن به وجود آمده‌اند: فردی مشکلی داشته و برای حل آن آستین بالا زده و نهایتاً کسب و کار موفقی خلق شده است. آیا واقعاً تمام نیازهای خود شما برآورده شده است؟ برای برآورده شدن کدام نیازتان حاضرید پول پرداخت کنید؟ آیا این نیاز، می‌تواند برای گروه بزرگ‌تری از افراد هم مسأله‌ساز باشد؛ طوری که حاضر باشند برای آن پول پرداخت کنند؟ این، ساده‌ترین نقطه‌ی شروع پیدا کردن یک ایده‌ی کسب و کاری است.
    2. رسانه‌های اجتماعی، یکی از بهترین روش‌های پیدا کردن نیازهای دیگران است. افراد در فیسبوک و توییتر و اینستاگرام و تلگرام از مشکلات‌شان هم حرف می‌زنند و تقریباً به بسیاری از پرسش‌هایی که برای طراحی یک کسب و کار ضروری است (در حالت دوم درباره‌ی این موضوع اندکی توضیح می‌دهم) پاسخ می‌دهند. با چرخ زدن در رسانه‌های اجتماعی و البته با تمرکز روی هدف (پیدا کردن مشکل یک یا چند گروه از افراد) می‌توانید ایده‌های کسب و کاری خوبی پیدا کنید.
    3. علاوه بر دو حالت فوق، برخی رَوَندها (Trends) نیز می‌توانند علامت‌هایی برای ایده‌های کسب و کاری خوب باشند. مثلاً هرم جمعیتی به گونه‌ای است که در سال‌های آینده احتمالاً تعداد میان‌سالان بیشتر می‌شود و یا احتمالاً با افزایش تعداد کودکان زیر ۷ سال روبرو خواهیم بود. همچنین استفاده از ابزارهای هوشمند و اینترنت پرسرعت دیتا به شدت رو به گسترش است. آیا می‌توان کسب و کاری تعریف کرد که در آن فرزندان یک فرد میان‌سال با استفاده از تلفن هوشمند پدرشان به‌صورت لحظه‌ای از سلامت او مطلع باشند؟ مثالی که گفتم، دو اَبَر روند (Mega Trend) امروز ایران و تقریباً دو مورد از واضح‌ترین آنهاست. برای پیدا کردن روندها و ابر روندهای دیگر، لازم است اخبار ببینید، مقاله مطالعه کنید و روزنامه بخوانید. دیدن تلویزیون (و نه الزاماً ماهواره) را هم فراموش نکنید!

     

    حالت دوم: ایده دارم و نمی‌دانم چطور آن را عملی کنم

    اجازه دهید صادق باشم: اگر ایده‌ای دارید و هنوز آن را اعتبارسنجی (validate) نکرده‌اید هم عملاً به معنای آن است که ایده‌ای ندارید! ماجرای ایده‌ی اعتبارسنجی نشده، عیناً مثل دوستی خاله خرسه است و می‌تواند شما را به کشتن (البته از دید کسب و کاری و مساوی با ورشکستگی) بدهد. پس باید پیش از هرچیز ایده‌تان را اعتبارسنجی کنید.

    کتاب‌ها و روش‌های مختلفی برای اعتبارسنجی ایده وجود دارد که من بیش از همه‌ی آنها، روش شرح داده شده در کتاب تست مامان را توصیه می‌کنم: یک چارچوب ساده و در عین حال قدرتمند که با استفاده از آن می‌توانید بفهمید ایده‌تان «به درد می‌خورد» یا نه. لطفاً فراموش نکنید که اعتبارسنجی ایده، چیزی بسیار فراتر از پرسش از اطرافیان و ساختن یک محصول اولیه و تلاش برای فروش آن است. اعتبارسنجی ایده را دست‌کم نگیرید.

     

    چند منبع مفید برای مطالعه

    علاوه بر کتاب تست مامان، مطالعه‌ی این کتاب‌ها و منابع را هم توصیه می‌کنم:

    • روزنامه‌ی دنیای اقتصاد: هم دانش اقتصادی شما را افزایش می‌دهد و هم با خواندن تحلیل‌های آن می‌توانید از پیش‌بینی‌های معتبر درباره‌ی آینده‌ی اقتصاد ایران مطلع شوند.
    • روزنامه‌ی هفت صبح: یک نشریه‌ی تقریباً زرد که با استفاده از آن می‌توانید بدانید مردم با چه چیزهایی سرگرم می‌شوند و در بحث‌های غیرجدی خانوادگی خود درباره‌ی چه چیزهایی صحبت می‌کنند.
    • هفته‌نامه‌ی تجارت فردا: مثل روزنامه‌ی دنیای اقتصاد، بینش اقتصادی شما را بالاتر می‌برد. بعلاوه، تحلیل‌های عمیق‌تری نسبت به روزنامه در این هفته‌نامه پیدا می‌کنید.
    • کتاب «نوپای ناب»: در حال حاضر، پر رونق‌ترین روش راه‌اندازی کسب و کارهای نوپا را توضیح داده است. مطالعه‌ی این کتاب پس از پیدا کردن ایده و پیش از اعتبارسنجی آن بسیار مفید است.
    • سه‌گانه‌ی استروالدر: «خلق مدل کسب و کار»، «مدل کسب و کار شما» و «طراحی ارزش پیشنهادی»، سه کتاب الکساندر استروالدر هستند که بسیاری راه‌اندازی کسب و کار را با آن آموخته‌اند. تجربه‌ی شخصی‌ام از برخورد با کسب و کارهای نوپا نشان می‌دهد خواندن این سه کتاب بدون مطالعه‌ی «نوپای ناب» ممکن است اندکی خطرناک باشد!
    • سایت‌ها و وبلاگ‌های فارسی: هفته نامه شنبه، گزاره‌ها، امیر مهرانی، یک ریال، اصفهان پلاس، رفتار سازمانی، ماهنامه‌ی پیوست و دیجیتاتو سایت‌هایی هستند که مطالعه‌ی مرتب آنها را پیشنهاد می‌کنم.
    • سایت‌ها و وبلاگ‌های انگلیسی: از آنجا که تعداد منابع انگلیسی برای موضوع کسب و کارهای نوپا بسیار زیادند، برای داشتن خلاصه‌ای از آنچه که در این دنیا می‌گذرد، بخش Ten Things You Need to Know از سایت Entrepreneur را پیشنهاد می‌کنم.

     

    نکته‌ی مهم پایانی

    همه‌ی کتاب‌ها و مقاله‌های و روش‌های ایده‌یابی و اعتبارسنجی، تا زمانی که دست به عمل نزنید و ایده‌تان را اجرایی نکنید، باد هواست!

    Facebooktwittergoogle_pluslinkedin

به دنبال همکار برای پادکست #۱۰صبح

پادکست 10 صبح میثم زرگرپور امید اخوان شنوتو

شاید شما هم مشتری مجموعه نکات کوتاه کاربردی #۱۰صبح بوده باشید. پیش از این درباره‌ی این نکات توضیح کوتاهی داده‌ام.

روز ۲۱ خرداد ۹۶، ۱۰ صبح‌ها یک ساله می‌شوند و مطابق اعلام پیشین‌ام، انتشار آنها به این شکل متوقف خواهد شد. یکی از جایگزین‌های جدی ادامه‌ی ۱۰ صبح، ساخت پادکستی است که درباره‌ی بعضی از این نکات توضیح‌های مفصل‌تری بدهد. این پادکست، به زودی و با حضور من و دوست خوبم امید اخوان و با همکاری مجموعه‌ی خوب و دوست‌داشتنی شنوتو ساخته و منتشر خواهد شد.

اما با توجه به مشغله‌ی من و امید، انتشار این پادکست نیاز به داشتن یک همکار پیگیر دارد. همکاری که بتواند:

  • بسته به نیاز هر قسمت از پادکست، درباره‌ی سرفصل‌های اعلام شده تحقیق و مطالبی را برای مطرح شدن در پادکست آماده کند.
  • متن پادکست‌های منتشر شده را از روی صوت آنها پیاده‌سازی و تایپ کند.

چند نکته‌ی مهم و ضروری:

  • با توجه به روالی که برای ضبط پادکست‌ها در نظر گرفته شده، حدس من این است که همکار ما در پادکست ۱۰ صبح، لازم است هر ماه حدود چهار روز کاری وقت صرف کند. بخشی از این زمان به جستجوی اینترنتی کلیدواژه‌های معرفی شده و بخش دیگری به پیاده‌سازی متن‌ها خواهد گذشت.
  • مهم است که تعهد ۶ ماهه برای این همکاری وجود داشته باشد. با توجه به اینکه پادکست‌های ۱۰ صبح شکل حقوقی ندارند، قراردادی در بین نخواهد بود. آنچه مهم است، توافق طرفین و تعهد به همکاری در این مدت است.
  • این همکاری، حتی در صورتی که پادکست‌ها اسپانسر داشته باشند هم به‌صورت رایگان خواهد بود. هرچند جبران تلاش‌های همکار ما سخت است، اما تلاش می‌کنیم با این روش بخشی از زحمت همکار را جبران کنیم:

    قرار گرفتن نام همکار در کنار نام من و امید در پادکست ۱۰ صبح

    امکان حضور در استودیو هنگام ضبط پادکست‌ها

    امکان آشنایی حضوری با مهمانان ارزشمند پادکست

    امکان مشاوره‌ی موردی با من و امید در حوزه‌ی استارتاپ‌ها؛ تا حد معقول!

    امکان استفاده از تخفیف عمده در ثبت‌نام یکی از دوره‌هایی که من یا امید در حوزه‌ی استارتاپ‌ها برگزار خواهیم کرد

    اگر تمایل به این همکاری دارید، لطفاً به m.zargarpour‌ در جیمیل ایمیل بزنید و معرفی مختصری از خودتان یا لینکی از پروفایل لینکدین‌تان بفرستید. در پاسخ، یک موضوع کوتاه برای تحقیق به شما ارسال خواهد شد تا اقدامات بعدی را با هم هماهنگ کنیم.

Facebooktwittergoogle_pluslinkedin

در ستایش فن‌آفرینی

امسال هم این افتخار را داشتم که به‌عنوان «راهبر» (منتور) بخش فرصت‌های سرمایه‌گذاری جشنواره شیخ‌بهایی در این جشنواره حاضر باشم. واقعیت این است که به‌عنوان کسی که در رویدادهای کارآفرینی زیادی شرکت کرده‌ام، جشنواره‌ی شیخ‌بهایی را یک استثنای عجیب در اکوسیستم کارآفرینی ایران می‌دانم.

جشنواره‌ی شیخ‌بهایی:

  • طول عمری بیشتر از تمام جشنواره‌های دیگر حوزه‌ی کارآفرینی (لااقل آنهایی که من می‌شناسم) دارد؛
  • موضوع جذب سرمایه برای استارتاپ‌ها و کسب و کارهای کوچک، لااقل در چند سال گذشته در آن بسیار بسیار جدی بوده است؛
  • تقریباً هیچ‌کدام از شرکت‌کنندگان شیخ‌بهایی، تفننی در آن شرکت نمی‌کنند و اغلب، کسب و کارهای کوچک و بزرگِ در حال کار دارند.

اما از همه‌ی اینها مهم‌تر، به نظر وجه «فن‌آفرینی» این جشنواره است: در شیخ‌بهایی، نقطه‌ی شروع کار، «تولید ثروت از علم» است و بخاطر همین است که به‌صورت رسمی، این رویداد را با نام «جشنواره فن‌آفرینی شیخ‌بهایی» می‌شناسیم.

بیایید با خودمان صادق باشیم: اگر قرار است اتفاق خاصی در آینده در کشور بیفتد، به احتمال زیاد موضوع «کاربردی کردن علم» یکی از مهم‌ترین اجزای آن است. حتی بحث «اقتصاد مقاومتی» (که متأسفانه بد تعبیر و فهمیده شده) که تأکید اصلی اقتصادی این سال‌ها بوده هم با «تبدیل علم به ثروت» کاملاً مرتبط است.

کم نیستند تعداد فارغ‌التحصیلان دانشگاهی – و حتی خود من – که در حرفه‌ای جدا از تحصیلات دانشگاهی‌شان کار می‌کنند. این موضوع، حتی صرفاً از دیدگاه اقتصادی هم یک فاجعه است: حداقل چهار سال ظرفیت مالی و نیروی انسانی کشور برای تربیت متخصص، به باد رفته است. یکی از علت‌های بروز این فاجعه، کاربردی نشدن علم آموخته شده در دانشگاه است: هرکسی دوست دارد نتیجه‌ی زحماتش را ببیند و اگر این اتفاق نیفتاد، بعید نیست تغییر مسیر دهد. البته من هم کاملاً قبول دارم که این علت، فقط یکی از علت‌های متعدد بروز فاجعه است؛ اما علتی است که اگر حل شود، می‌تواند به حل سایر علت‌ها هم کمک کند.

اتفاقی که در شهرک علمی و تحقیقاتی اصفهان افتاده، دقیقاً بر هم زدن این چرخه‌ی معیوب است: افراد می‌توانند برای آنچه آموخته‌اند کاربرد پیدا کنند. شخصاً ممکن است به فرآیندها و برخی رویکردهایی که در شهرک وجود دارد انتقاد داشته باشم، اما نمی‌توانم اثر مثبت آن در شکل‌دهی به چرخه‌ی «تبدیل علم به ثروت» در حدود بیست سال گذشته انکار کنم. همین که یک فارغ‌التحصیل نساجی می‌تواند پوششی برای کاهش دور ریز میوه اختراع و تجاری‌سازی کند، این که یک فار‌غ‌التحصیل مکانیک ماشین‌های کشاورزی بتواند روباتی برای برداشت بهتر و کاراتر زعفران اختراع و تجاری‌سازی کند، اینکه یک متخصص برق با کمک فارغ‌التحصیل کشاورزی بتواند زمان باردهی درخت‌های گردو را به ۶ ماه برساند و ده‌ها مورد شبیه این، برای موفق بودن رویکرد «تبدیل علم به ثروت» (بدون قضاوت در مورد کارایی آن) در این شهرک کافیست. البته شهرک علمی و تحقیقاتی اصفهان، فقط سمبل این فرآیند در سطح ملی است و این اتفاق، در تمام پارک‌ها و شهرک‌های دانشگاهی دیگر هم با ابعاد مختلف در حال اجراست.

نکته اینجاست که این فرآیند، زمان‌بر است و نتیجه‌گرفتن از آن، نیازمند حوصله؛ و این چیزی است که در جامعه‌ی «استارتاپی» امروز کمتر می‌بینیم. اغلب دوست دارند با ایده‌ای که قرار است نیاز گروهی از مشتریان را برطرف کند، ظرف یکی دو سال بارشان را ببندند و در خوش‌بینانه‌ترین حالت، روی استارتاپ بعدی کار کنند. اغلب این استارتاپ‌ها هم بیشتر از تولید یک «کالا»، روی «ارائه‌ی خدمت» تمرکز کرده‌اند (البته سهم «خدمات» در اقتصاد ما با آنچه که باید کمی فاصله دارد و این حرف من، الزاماً نقد به انتخاب استارتاپ‌ها نیست).

در چنین اکوسیستمی، زمانی که از بنیان‌گذاران استارتاپ‌ها در مورد «ارزش منحصر به فرد»شان می‌پرسیم، اغلب پاسخ این نیست که چون «کاری کرده‌ایم/چیزی درست کرده‌ایم که دیگری نمی‌تواند به زودی به آن برسد». محصول بسیاری از استارتاپ‌ها، در بهترین حالت یک کسب و کار خوب طراحی شده با ظاهری تکنولوژیک است که هرکس دیگری می‌تواند با صرف پول یا زمان، دیر یا زود آن را کپی کند.

ولی بیایید با خودمان صادق باشیم: این روشی است که بعد از جنگ جهانی دوم، کشورهای پیشرفته‌ای مثل آلمان یا آمریکا با آن رشد کردند؟ فکر نکنم.

علم کاربردی شده، بزرگ‌ترین «ارزش منحصر بفرد» یا همان «ارزش پیشنهادی یکتا»یی است که استارتاپ‌ها دنبال آن هستند؛ چیزی است که کسی نمی‌تواند آن را به راحتی کپی کند و می‌تواند به راحتی پایه‌ی موفقیت‌های آتی باشد. کسی که توانسته کاربرد موثری برای علم‌اش (لااقل در حوزه‌های مهندسی) پیدا کند، اگر بتواند با روش‌های شناخته‌ی شده‌ی تجاری سازی و جذب سرمایه، این کاربرد را به پول یا ثروت تبدیل کند، ثروتمند بعدی ایران است. همان‌طور که ثروتمندان و کارآفرینان بزرگی مثل استیو جابز، هنری فورد یا بیل‌گیتس علم را به ثروت ماندگار و افسانه‌ای تبدیل کردند.

«کارآفرینی» اگر از مسیر «فن‌آفرینی» بگذرد، احتمالاً حال همه‌ی ما بهتر خواهد شد.

Facebooktwittergoogle_pluslinkedin